سلام.خسته نباشید.
فرزند آخر خانواده هستم. 4 تا برادر دارم دوتاشون ازدواج کردن. ویکی عقد و دیگری مجرد است. بردار دومم طبقه بالای خونمون زندگی میکنه و یک دختر داره. و برادرم که عقد هستش توی دوران عقد فشار زیادی رو متحمل میشه از لحاظ اینکه نمیتونه حرف خودش رو به خانومش اثبات کنه و خانومش با یکدندگی تمام و سرتقی میگه من طبقه بالای شما زندگی نمیکنم چون راحت نیستم. بابام به داداشم میگه طبقه بالا زندگی کنید چون به محل کارت نزدیکه و چون اوایل زندیگیتونه یه کمکی میشه واستون. از طرفیم مامانم چون تنهاست و مریضه میخوایم ازش دور نباشیم. هرچی داداشم این حرفا رو به خانومش میزنه قبول نمیکنه که بیاد بالا. خانومش میگه من اون یکی خونتون رو میخوام. من میخوام برم اونجا هرچند که اون خونه هم یه واحد یک خوابه و کوچیکه 70متریه. خلاصه هرچی داداش بزرگم باهاش صحبت کرد و دلیل واسش آورد قبول نکرد که نکرد. هممون گفتیم یکی نشسته زیر پاش که نیاد طبقه بالا. ازطرفیم چون من و داداشم و مامانم از پول کرایه ی این خونه ی 70 متری و واحد دوم طبقه بالامون مخارجمون رو تامین میکنیم اصلا راضی نبودیم که این خانوم بره توی اون خونه 70متری زندگی کنه چون دیگه با رفتن اونا به اون خونه پولی به ما نمیرسید. و از اونجاییکه میدونستیم بابام بهمون خرج نمیده خیلی مخالفت کردیم. داداشمم میگفت من به یه اتاق خواب راضی ام ولی دست من نیست و نمیتونم قانعش کنم. بابامم تقریبا راضی شده که برن تو اون خونه. این مسئله واسمون علی الخصوص من شده یه کابووس که هروقت بهش فکر میکنم مرتبا اشک میریزمو گریه میکنم. چون میدونم با رفتن اونا من دیگه هیچ پول و خرجی ندارم. اوناهم دیگه از اون خونه بیرون نمیرن که نمیرن. بابام بهمون خرج نمیده. حسرت خیلی نداشته ها به دلم مونده. از لباس گرفته تا یه گوشی واتساپ دار . حقوق بابام 2/5میلیون درماهه ولی چیزیش به ما نمیرسه و تمام حقوقش رو صرف یه خونه نوساز و باغ توی شهرستان میکنه. گاهی با خودم میگم اگه فردا روزی بخوام ازدواج کنم یعنی بابام یه جهیزیه آبرومندانه بهم میده تمام این مسائل دغدغه های ذهنی منه منی که هییییچ پشتوانه ایی ندارم. مامانمم که مریضه و قرص میخوره و همش میخوابه. دلم خیلی پره داغونم. نمیدونم باید چیکار کنم و چهطور با خانوادم رفتار کنم. خیلی تنهامو خسته از همه چیز. جوونیمو دارم از دست میدم.
از راهنماییتون ممنونم….