سلام‌ من تو یه خانواده پسر پرست دنیا اومدم مادرم وقتی فهمید دخترم به من شیر نمیداده به گفته بقیه بعد با پدرم به مشکل خورد منو گذاشته و رفته و پدربزرگم دوسال ازم مراقبت کرده مادربزرگمم پسر پرسته از پدربزرگمم جدا شده حتی نخواسته منو ببینه چون نوه ی اولش بودم توقع پسر داشته بعد دوسال مادرم برگشت حامله شد و پسر اورد همیشه میدیدم بین من و برادرم فرق میذارن و پدر بزرگم فقط دوسم داره و منم بهش وابسته شدم.وقتی ۸سالم شد مادرم برا همیشه طلاق گرفت و من چون شبیه مادرم بودم از طرف مادربزرگم و پدرم اذیت میشدم و رسما کلفت مادربزرگم شدم دیپلم که گرفتم نذاشت درس بخونم رشتم ریاضی فیزیک بود و نذاشت کار کنم نمیتونستم پدربزگمم ببینم تا وقتی ۲۰ سالم شد پدربزرگم مرد منم همش فکر خو کشی بودم اینم بگم بیرونم نمیذاشتن برم عملا زندانی بودم.۳۰ ساله که شدم گذاشتن برم کار کنم چون از مخارجم برنمیومدن.با پسری اشنا شدم و سه ماهه درخواست ازدواج کرد.چون تحصیلات بالایی داشت مادربزرگم کلی مخالفت کرد به پسره الکی گفت من ناپاکم ولی شوهرم قبول نکرد اصرار کرد حتی مادربزرگم عمم نشونش داد گفت داره طلاق میگیره اینو بگیر که همسرم باهاش دعواش شد بزور ازدواج کردیم هم جهزیه نداد هم روز عقدم کلی داد بیداد راه انداخت بعد عقد همسرم منو برد و بجای عروسی برام جهاز خرید و به خانوادش گفت با پس انداز من بوده همسرم خیلی مرد خوبیه ولی مادربزرگم کسانیو میفرسته دم خونه پدر شوهرم عابروریزی میکنه یا به شوهرم زنگ میزنه تهدیدش میکنه یا تو لباسام دعا پیدا کردم این همه فشار باعث شد بچه سقط کنم ارامش نذاشته برام از اون ور خودم افسردم نه میلی به زندگی و کار دارم نه درس این همه سال مادربزرگم روانمو بهم ریخته کلا بی هدفم