سلام و خسته نباشید قبل از شروع هر چیز عذر میخوام چون ممکنه متنم یکم طولانی بشه… من شش ساله ازدواج کردم ازدواج ما کاملا عاشقانه بود و بعداز ازدواج به همراه همسرم به خارج از کشور سفرکردیم و زندگیمون رو از صفر شروع کردیم همسرم قبل از ازدواج شرایط روحی خیلی بدی داشت و بعد از آشنایی بامن و ازدواج کمکش کردم آرامش خودش رو بدست بیاره زندگی عاشقونه ما ادامه داشت همسرم واقعا مرد خوب و دل پاکیه و عاشقانه دوستم داره و تموم تلاشش رو همیشه واسه آرامشم میکنه ولی عادتای بدی هم داره مثلا شدیدا لجبازه.. تو این چند سال خونواده اش هم اومدن ولی باهم زندگی نمیکنیم و زندگیمون مستقله.. حالا بعد از این همه سال تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم در کنار عشق فقط بچه رو تو زندگیمون کم داشتیم اما درست دو ماه بعد زایمانم همسرم کارش رو از دست داد.. و این در حالیه که من هم بخاطر زایمان و تنها بودن و دور بودن از خونواده و شب نخوابی و خستگی روحیه ام رو از دست دادم.. متاسفانه تو این مورد خونواده اش نه تنها کمکی به من نکردن بلکه بااینکه ارتباط خیلی خوبی باهم داشتیم به بهانه وضعیت بد اقتصادی هیچ کادویی به فرزندم ندادن در صورتی که همسرم همیشه تا میتونسته بهشون کمک کرده و سعی کرده کم نزاره.. این مسئله باعث نفرت من از خودشون شده و من الان اصلا شرایط روحی خوبی ندارم و همیشه حرص و جوش میخورم ولی زیاد نمیتونم شکایت کنم چون همسرم زود ازشون دفاع میکنه در صورتی که میدونه حق با منه و اونم قلبا از رفتارشون دلخوره … متاسفانه همسرم هم بخاطر بیکار شدنش خیلی داره بهونه گیر میشه و همش ایراد میگیره و میگه تو تنبلی و فراموشکار… هر چی میگم الان شرایطم مناسب نیست و همین باعث ضعف و فراموش کاریم شده بازم باحرفاش ناراحتم میکنه و سر چیزای الکی بحث میکنه و بعدش چندساعت قهر میکنه… الان سه ماه از زایمانم میگذره ولی حس میکنم احساسمون از هم دور شده همیشه خودم تلاش کردم و با همه شرایط بدم سعی کردم نزدیکش بشم و باهاش حرف بزنم و درد دل کنم ولی حالا دیگه کم آوردم البته اون تویه کارای خونه و بچه واقعا سعی میکنه کمکم کنه ولی از لحاظ روحی و عاطفی کمکی نمیکنه.. همش غر میزنه و ناراحتم میکنه واقعا بریدم دوری از خونواده.. خونه نشینی.. زایمان.. بچه داری.. کار خونه..کم کاری خونواده اش.. بیکاریش.. استرسم بالا رفته کم آوردم گاهی به فکر خودکشی میوفتم از زندگی خسته شدم از اینکه حس میکنم آزادی و عاشقانه های زندگیم با اومدن بچه از بین رفت.. ولی بازم پشیمون میشم و از خدا میخوام بچم همیشه زیر سایمون بزرگ بشه..‌ تو رو خدا بگین چیکار کنم