با سلام و احترام
وقتی سال دوم دکترا بودم‌بچه ها ی دکترای دانشگاه یه گروه زدن برای دور هم بودن. من والا نمیدونستم درسی نیست. منو عضو کردن. رفتم داخلش. یه پسری بود که بهم پیشنهاد اشنایی بیشتر داد و گفت که اگر میشه با هم بریم بیرون.
منم به یکی از دوستانم که کلا از همه ی دانشگاه خبر داشت و ازون دخترایی بود که امار همه ی پسرا رو داشت گفتم. خواستم فقط بدونم اون پسر ادم درستی هست یا نه. دوستم هم توی اون گروه بود. اما از بس که ضایع بود همه ی پسرا حتی این پسره دست مینداختنش. وقتی به دوستم گفتم دقیقا بعد از طهرش شروع کرد به زدن مخ اون پسر. خیلی تلاش کرد. منم اونقدر از این کار دوستم ناراحت بودم که حتی با پسره بیرون نرفتم. ببینید من میخوام بچسبم به کارم. اصلا هم برای پست داک فرصت ندارم. دقیقا یکسال فرصت دارم. اگه الان مقالاتم رو نفرستن دیگه هیچوقت نمیتونم برم پست داک. اما نمیتونم. من میدونم اون پسری که اونقدر راحت توی گروه با اون دختر میگفت و میخندید و بعد هم‌ گفت که من فقط برای شوخی این کارا رو کردم ادم به درد بخوری نبود. اون دختر هم خیلی خیلی داغون بود. همه ی این واقعیت ها رو میدونم که حتی اون‌پسر به درد من نمیخورد. الان دو ماه قبل بعد از کلی تلاش اون دختره بعد از ۵ سال ازدواج کردن
اون پسر دختر محجبه میخواست. اما خب با این دختر داغون که عکس لختش روی پروفایلش همیشه بود ازدواج کرد. البته بعد از ازدواجش انگار پسره بهش گفته تمام عکس هات رو از همه فضای مجازی بردار و حتی وقتی عقد هم کردند اجازه نداده یه عکس بذاره روی صفحه ش و پروفایلیش. من میدونم این آدم مناسب من نبود. میدونم. اما مشکلم اینکه که به هر دو شون هر لحظه فکر میکنم.
فکر کردن به اونها توی وجودم حاد شده. چوت دو سال دارم بهشون فکر می کنم. لطفا کمکم کنید.