با سلام و تبريك سال نو
من ٢٤ ساله از تهران هستم برخلاف ميلم و با زور مادرم تن ب ازدواج ب مردي دادم ك مورد علاقه و پسند مادرم بود و جنوبي هست ما ٤ سال عقد بوديم تو دوران عقد كلي مشكلات كمبود تفاهم نداشتن درك متقابل و دخالت خانواده همسرم و كمبود فرهنگ گذشت ب قيمت ازدست دادن تمام موهاي سرم بله از درد و فشار زياد ميگرن حاد گرفتم و موهام سرم ب شدت ريخت چون پدرم ميپرستم براي حفظ ابروش مجبور ب زندگي شدم قبل مراسم عروسي ك نه عزام راضي ب جدايي شدم ك بزرگترا واسطه شدن خود همسرم بهم قول داد با زمان همه چي حل ميشه بهش فرصت بدم همسرم ٣٠ ساله و فوق ليسانس هست و بيكار ١٢ ماه ك عروسي كردم تو اين مدت خانواده همسرم بدترين شكل منو از خونشون بيرون كردن و قهر كردن ك هنوز دليلش مشخص نيس و هميرم مداقع اونهاس بگذريم ك عروسي ابرو خانواده ام رفت اما بازم گفتم صبر كنم خودش خوبه اطرافيانش مهم نيستن اشتباه ميكردم كلي كتاب خوندم كلي روانشناسي هاي مختلف مطالعه كردم ازش خواستم بريم مشاوره با اعتماد ب نفس ميگه مشاوره بايد بياد پيش من خلاصه بگم من از شهر خودم تهران وفتم بوشهر با پس انداز خودم رندگي كردم با بدبختي ١١ ماه با پيشنهاد عموم اومديم تهران تو خونه عموم هستيم همچنان بيكاره اما تو اين ١ سال زير سقف دست بزنش رو شده كافيه من حرف حقي بزنم ك برخلاف ميلش فحاشي ميكنه من به شدت ميزنه عادت داره به قهرهاي طولاني شبيه پدرشون نميدونم بايد چيكار كنم همه جور سوختم وافعا كم اوردم تحمل دست درازي ندارم من با كلي خواستگار شرايط اجتماعي خوب و خانواده خوب با ابرو نميدونم واقعا بايد چه كرد بي پولي ميتونم تحمل كنم خورد شدن شخصيتم بي احترامي ب اطرافيانم خانواده اي بيشتر از اولاد خودشون بهت احترام ميزارن همه جوره هوات دارن چ مالي چ معنوي
خواهشمندم كمكم كنين من نه دوران عقد خوبي داشتم نه الان زندگي خوبي دارم مستاصل ماندم
ممنون از شما عزيزان