سلام وقتتون بخیر.
من ۲۱ سالمه و سه سال با پسر دوست پدرم که ۳۴ سالشونه دوست هستم.
ایشون خیلی شخصیت کنترل گر و متعصبی دارن .
خونواده ایشون کاملا ازاد هستن ولی خودش به شدت حساسه تو پوشش و ارایشم یا تو جمع دوستان باشم و با اینکه مادرشون شاغل هستن، به من گفتن که نیازی به شاغل شدنم نیست و از محیط کار خوشش نمیاد و برای اینکه بگه سرکار نیاز نیست، خودش ماهیانه بهم حقوق میده که اعتراضی نکنم.
اوایل خیلی برام شیرین بود ولی رفته رفته افسرده و عصبی شدم و کاملا حس زندانی شدن دارم.
من چندماهی هست که فکرامو کردم و میخواستم باهاش بهم بزنم و بهش گفتم که رفتارات واقعا ازارم میده ولی اون میگه مشکل منم که متوجه نیستم وارد زندگی مشترک شدم و این حقشه که اجازه بده من کجا برم یا نرم.
درواقع تو این سه سال عین شوهر، حس مالکیت شدید داره رو من.
من بیشتر ازش میترسم که کاری نکنم دعوا درست کنه.
واقعا خسته شدم. ماه پیش دائما بحث و دعوا داشتیم و خیلی تحت فشار بودم، اونقدر عصبیم کرده بود که خطم رو خاموش کردم که یه مدت ازش دور باشم بدون هیچ توضیحی.
اما به تمام دوستام زنگ میزد و تهدید میکرد و فکر میکرد با فرد جدیدی اشنا شدم.
بخاطر روابط خانوادگی نتونست دردسر درست کنه اما چون رفت و امد داریم نمیشه همو نبینیم.
هفته پیش خونشون دعوت بودیم و به اصرار خواهرش مجبور شدم برم.
تقریبا سه هفته شده بود هیچ ارتباطی نداشتیم. خواهرش ازم خواست زودتر برم ولی خودش خونه نبود. و من و مادرش و اون بودیم.
نمیدونم هماهنگ شده بود یا چی ولی اون ازم خواست برم تو اتاقش کمی حرف بزنیم.
طبق معمول داشت مواخذم میکرد که چرا ازش فرار میکنم. گوشیم رو گرفت که ببینه به کیا زنگ و پیام دادم، تقریبا داشت داد میزد که بگم چمه و پای کسی دیگه وسطه یا نه.
ترسیدم از رفتارش و نمیدونم چرا گریم گرفته بود و اونم دید خیلی زیاده روی کرده، بغلم کرده بود و منو میبوسید. ازم خواست سکس کنیم تا اروم بشه.
تموم که شد هنوز کسی نیومده بود و اون ازم خواست تا خونه صبر نکنم و همونجا از مادرش قرص اضطراری بگیرم.
وقتی مادرش قرص رو بهم داد، ازم خواست شب خونه نرم و مفصل باهامون حرف بزنن. شبش کلی با جفتمون صحبت کردن و من احساس کردم که مادر و پدرش ناراحتن و دوست نداشتن رابطه دوستانه خانوادگیمون خراب بشه. و نگران این بودن که خانواده من امکان نداره موافقت کنن و از دست جفتمون ناراحت بودن که کار درستی نکردیم. نمیدونم چرا یهو اون عصبانی شد و بدون ملاحظه کسی یهو گفت دخترشون کارش تموم شدس و موافقت نمی خواد و ازم خواست بریم .
تا نزدیکای صبح بحث داشتیم و اونم مثل همیشه با سکس سروتهشو جمع کرد. حال خوبی نداشتم و خیلی درد داشتم ولی اون ازم میخواست اونقد گریه و ناله نکنم چون ممکنه خواهرش بشنوه و بچه س و خوبیت نداره.
درصورتی که خواهرش ۸ سال از من بزرگتره.
اونقدر بهم فشار اومد که بعدش دچار حالت تهوع شدم.
حال بدم بخاطر نخوابیدن و فشار عصبی و رابطه طولانی که داشتیم بود نه اینکه باردار باشم. اما مادرش ترسید و گفت حتما با خانواده ام صحبت میکنه برای خواستگاری ولی گفته اگه خانواده ت بخاطر اختلاف سنتون مخالف بودن و گفتن نه، باید حقیقت رو به اونها بگه.
مادرش زنگ زد و خانواده ام چون خانواده اینارو قبول دارن موافقت کردن با خواستگاری و قرار شد بعد عاشورا بیان، درصورتی که من نمیتونم دیگه تو این محدودیت باشم و خیلی ناراحتم از اینکه خواهرش رو بچه میدونه اما من بچه نبودم که…
ولی یجوری پیش رفته رابطمون که میترسم اگه اعتراضی کنم یا بخوام خرابش کنم و بگم نمیخوام مادرش همه چیز رو به خانوادم بگه. تو دوراهی موندم و از طرفی از نظر رابطه بهش وابسته ام و زمانی که ارتباط نداشتیم خیلی حالم بد بود ولی اصلا با رفتارش نمیتونم کنار بیام.