با سلام و خسته نباشيد
من و همسرم 22 اسفند 92 عقد كرديم الانم در حال تدارك مراسم ازدواجمون براي 12شهريور 94 هستيم
من و همسرم در محيط كار باهم آشنا شديم ايشون بعد از مدتي رييس اداره ما شد خيلي باهوش زرنگ و نكته بين و دقيقي ست
و من خيلي آدم حساس و دل نازك و محبت گرا هستم
قبل از عقد چندبار براي مشاوره ازدواج رفتيم و مشاور هم گفت همه چيز عاليه و خوب
اما الان من هيچ حس خوبي به اين رابطه ندارم همش حس سرخوردگي و حس بد دارم
همسرم خيلي زود عصبي ميشه و درباره حرفهايي كه ميزنه فكر نميكنه هميشه فكر ميكنه از همه درست تر فكر ميكنه
به نظرات ديگران اهميت نميده و به هر نحوي ميخواد نشون بده از همه بهتره و بالاتره
شايد خيلي اوقات حرفش درست باشه اما بارفتار و حرفاي نادرستش هيچوقت نميتونم بهش حق بدم
من خيلي زياد حساسم چند ماهه كارم شده گريه و خود خوري سريع ناراحت ميشم قهر ميكنم و واكنش نشون ميدم
(يه مسئله مهمي هم كه بايد بگم اينه كه من قبل از ايشون با فردي قصد ازدواج داشتيم كه نشد چند سال باهم بوديم و اون آقا خيلي زياد بامحبت ومهربون بود و هميشه الويت زندگيش و همه لحظه هاش من بودم يه رابطه عاشقانه خيلي خوبي داشتيم و توي اون چندسال به ندرت باهم بحث و مشاجره داشتيم)
شايد الان انتظار دارم كه ايشونم براي من همينقدر خوب و مهربون باشه اما خب يك هزارم اونم نيست
من همه زندگيمو براي شوهرم ميذارم وقتم عشقم زندگي و توجهم
دلم ميخواد الويت زندگيش من باشم اما نيستم حس خوبي به ادامه اين رابطه ندارم
دنبال يه زندگي آروم و بدون دغدغه و تشنج بودم اما نشد
اگه من از لحاظ عاطفي كوچكترين ناراحتي داشته باشم ديگه تا چند روز حالم خوب نيست شوهرمم خيلي براش مهم نيست ميگه چته ولي هيچوقت يادم نمياد اومده باشه كنارم نوازشم كنه و آرومم كنه
فقط موقع هايي كه نياز جنسي داره حالش خوب ميشه رفتارش خوب ميشه
واقعا نميدونم بايد چيكار كنم چه رفتاري بكنم كه نه خودم اذيت بشم نه اجازه بدم همسرم هرجور دلش ميخواد باهام رفتار كنه