با سلام
در مسئله ای بهرنج خانوادگی گرفتار شدم. مشکل من اینه که مادرم اخلاق های خاصی داره.ماطوری بزرگ شدیم که وابستگی بیش از اندازه در خانواده ماهست ولی خانواده خانمم اینطوری نیستن. اگه پیششون نریم یا زنگ نزنیم مادرم سریع گله میکنه و تیکه میندازه.که اکثرا به این صورته که غیر مستقیم و با کنایه به در گفتن تا دیوار بشنود حرفشو به خانمم میگه که خانمم عادت به اینطور حرفا نداره و میگه اگه مستقیم بهم بگن بهتره. مادرم میگه زنت اینجوریه یا اونجوریه. خانمم از خانواده طلاق هستش و خیلی حساسه. مادرم حرفای نیش دار می زنه ولی تو دلش چیزی نیست عادت کرده به اینطور حرف زدن ها. برای خودشون فکرای عجیبی می کنند که من دیوانه میشم. چرا برای خاله خانمت اینکارو کردی ولی برای خاله خودت نه! اینکارا باعث میشه ارزش خانواده خودتو بیاری پایین. من با خانواده همسرم راحت ترم و فکر میکنن رفتن زیاد من به اونجا بخاطر اصرارای همسرمه. ولی بخاطر اینه که اونا ارزش منو حفظ میکنن و اونجا خیلی راحت و شادم. ولی چه خانوادم چه فامیلای من اخلاقای خاصی دارن که فقط یه جورایی بقول ما حرف کشی میکنن. اینقدر اینکارو انجام میدن که دیگه همسرم هم حساس شده و وقتی قرار بریم خونه مادرم انگار عذاب میکشه و عصبیه و بهونه تراشی های بیخود داره و همیشه به روی من میاره و من شرمنده میشم چون میدونم خیلیاش حقیقته . حتی بعضی وقتا مثل بچه ای که از حمام بدش میاد واسه خودش تصورات دروغین و غلطی می کنه تا حمام نره. فامیلای همسرم اصلا کاری یا حرفی علیه خانوادم نمیزنن ولی خانوادم همیشه بدترین فکری که به ذهنشون میرسه رو میگن درسته. میگن فلانی منظورش اینه یا فلانی خیلی بی ادبه اکثر اوقات حرفایی میزنن که من ناخداگاه به طرفداری خانواده همسرم در میام. بخدا منم دلم میخواد خانوادم اینطور کوتاه و بی منطق فکر نکنن.کل زندگی بعد ازدواج من شده این که فقط مادرم و خواهرام رو بفهمونم که این فکرا صحت نداره. البته من خودمو به 3 دلیل عمده مقصر میدونم. 1- خودم همسرمو انتخاب کردم. 2- رازهای زندگی اونا رو که باعث طلاق پدرومادر همسرم شده از سیر تا پیازو پیش خانوادم تعریف کردم. 3-خودم میگفتم که نمیخوام به دلایل مختلف با خانواده خانمم ارتباط داشته باشم و همسرمو بیارم سمت خانوادم که الان دقیقا برعکس شده. به همین 3 دلیل هستش که خانوادم هر روز سرکوفتشو رو سرم میزنن و نمیتونم زندگی آروم خودمو داشته باشم و میگن مگه تو نبودی که این حرفارو میزدی !! هر روز باید نگران برخوردای اونا باشم. میگن اون تربیت اینو نداره واسش ارزش قائل بشیم.حتی من ترس اینو دارم که اگه یکبار خونه خانواده همسرم میرم حتما باید یکبار هم خونه خانوادم برم اگه نرم به من گیر میدن که چرا همش اونجایی و پیش ما نمیایی. حالا اگه برعکسش اتفاق بیوفته مادرم اینا میگن ایراد نداره. خانوادم چون میبینن ما زیاد نمیریم بیشتر گیر میدن و این همه چیزو بدتر میکنه.منم که نمیتونم بگم ما اونجا از همه لحاظ مخصوصا فکری راحتیم.اونجا کسی مسخره نمیشه کسی اعصابشو برای حرفای الکی بهم نمیریزن . از طرفی داماد ما با اینکه آدم تحصیل کرده ای هستش خیلی شوخی های جواد میکنه و هر کسی رو آزار میده چون خیلی بی ادبانه و زشته و هر بار هم که به خواهرم میگیم اونم میگه منم دیگه خسته شدم اینقدر بهش گفتم اون منظوری نداره و عادت کرده به این شوخی ها.حتی این شوخی ها رو با پدرومادرم هم میکنه ولی اونا اکثر اوقات جون دیگه عادت کردن میخندن.اکثر اوقات هم نوک پیکان حملش به من و همسرم هستش و مارو حسابی کلافه کرده تا جایی که اکثر اوقاتی که ما با هم هستیم شبش حتما تا صبح با خانمم جروبحث داریم.مادروخوارام هم که بحث تیکه انداختناشون جداست.به هر بهونه ای که ما براشون کادو میخریم طوری تشکر میکنن که مشخص دارن به زور اینکارو انجام میدن.یا اینکه میگن این اندازه نیست این رنگ نه اگه اون رنگ بود خوب بود.اولین شام بعد عروسی میان خونمون بجای تعریف از غذا حتی الکلی،میان ایراد میگیرن که تو دل خانمم مونده.شب تولد من جلوی فامیلای خانمم،خواهرام از غذا ایراد میگیرن.حالا اگه فامیلای خانمم بودن برعکس اینکارو انجام میدادن حتی اگه فیلم بازی میکردن.تنها مشکل خانمم اینه که اهل شستن ظرف تو خونه مامامنم نیست یا بیشتر با فامیلای خودش حال میکنه.هرچی هم به خانوادم میگم که حتما اونجا حالش بهتره و اینکه اون اونجا بزرگ شده و آخر شب خوشحال برمیگردیم خونمون نه با دعوا.

ولی با همه این تفاسیر خانوادمو با تمام وجود دوست دارم و نمی خوام به دوراهی انتخاب برسم.خار تو پاشون بره اذیت میشم واسه همینه که نمیدونم چکار کنم. خانمم هم بعضی وقت ها از لج کارهای مادرم اینا کارایی میکنه که اونارو بدتر لج میاره. هردو طرف اخلاقای خاصی دارن منم موندم این وسط هم کاری میکنم که خانمم ناراحت نشه از حرفاشون و اونارو خوب جلوه بدم و هم خانمم رو پیش اونا.یا حتی مهمان داریم یا میریم هم مادرم ناخواسته دخالت میکنه که چرا اینقدر فلانی میاد یا فلان جا اینقدر میره.حتی اگه خودمم دوست داشته باشم میگه زنت زرنگه و داره تورو به اون سمت میکشه. پدرم با تمام بی محلی های زنم نسبت به اون خیلی دوسش داره . خانوادم مدام میگن چرا زنت بهمون زنگ نمیزنه اون بی ادبیه خودشو میرسونه. سر همین مسائل من و خانمم هر شب دعوا داریم تا اینکه اینکه از حرفاش اینو متوجه شدم :{{ من دلم میخواد تو فقط طرف من باشی اگه اونا میگن خانمت چرا اینجوریه یا چرا اینکارو نمیکنه بگو ما اینجوری راحتیم اونم هرکاری رو که دوست داشته باشه انجام میده شما کاری نداشته باشین }} در واقع من فکر مینکم چون در قبال خانوادم از خودش موج حمایت مدنظر خودشو نمیبینه به این حرفا روی آورده . آخه من 29 سالمه و اون 20 سال . من نمیتونم چشم تو چشم مادرم این حرفارو بهش بزنم. همسرم به من میگه همه جا پشتم باش بدون من خونه مادرت اینا نرو. (در حالی که قبلا براش مهم نبود) میگه تو حتی اگه از کنار خونشون رد بشی اخلاقت عوض میشه (راست میگه چون اینقد از زنم میگن که ذهنم بهم میریزه) .

من هم زمانی بی منطقی و قهرهای بیمورد مادرم در برخورد و حل این مشکل دیدم بهشون گفتم که تا زمانی که دید منفی و غیرمنصفانه نسبت به همسرم دارین من رو از خودتون دور میکنین . در این مدت 2 سال خیلی برای بهبود ارتباط بین مادرو خواهرام با همسرم تلاش کردم ولی همیشه بی نتیجه ماند . حالا چون واقعا از وقتی با مادر و خواهرم صحبت کردم و گفتن تا زمانی که خودتونو اصلاح نکنین منم از خودتون دور میکنین و اینقدر همسرمو سرزنش نکنین و من دیگه خسته شدم تقریبا 10 روز شده که هنوز بهشون نه زنگ زدم نه سر.دارم کلافه میشم.از طرفی هم میبینم بیش از 90 درصد خوانوادم اونم بر حسب عادت و سوءتفاهماتی که بینشون با همسرم پیش اومده مقصرن.با خانمم که صحبت میکنم میگه تا زمانی که خواهر و دامادت ازم عذرخواهی نکنن من نمیبخشمشون و تا زمانی که اونا هستن خونه مامانت نمیرم.از طرفی خواهرمم خانممو آدم زرنگ و تقصی میدونه که منو در دستان خودش اسیر کرده که فقط به حرفای اون گوش میدم در حالی که اگه هم اینجوری باشه بخاطر حرکات خانوادممه چون اخلاقای خاصی دارن.هر دو طرف همدیگه رو مقصر میدونن.مادرمم مثل من خیلی به من وابسته هستش ولی چون همیشه ضد خانممه مخصوصا خیلی از حرفایی که میزنه واسه اینه که سوءتفاهم پیش اومده و من تو این 2 سال هر چی گفتم افاده نکرده نمیتونم برم بهش سر بزنم. مخصوصا الان که بین ما شکرآب شده بجای پادرمیانی و بزرگی کردن مثل بچه ها قهر میکنه . میدونم اونم داره از دوریم دیوانه میشه.از حرفای خانمم فهمیدم که اون منو مردی محکم و سیاستمدار و تک رای نمیدونه و میگه زمانی که پای مادرش اینا میاد وسط تمام حرفها و قولهایی که بهش دادمو فراموش میکنم.میگه تو سیاست مردونه نداری. سر حرفی که میزنی نمی ایستی. وقتی که به حرفاش فکر میکنم میبینم هیچ کس به اندازه اون منو خوب نشناخته آخه عین حقیقتو داره میگه و من باید به همه بقبولونم که حرفم یکیه و تمام قد پشت همسرم هستم و کسی هم نمیتونه به خانوادم توهین کنه. همسرم میگه تو اگه خودتو اصلاح کنی همه چیز حل میشه هم خانوادتو داری هم منو. اینجوی هم اونارو ناراحت میکنی هم منو. حالا به نظرتون اولا با مشکلاتی که اول نامه عرض کردم چه برخوردی داشته باشم درضمن برای ساختن مردی قوی و محکم و بادرایت چه کنم یا چه کتابهایی رو مطالعه کنم؟ چون میخوام هم زنم کامل بهم تکیه کنه هم به کسی اجازه دخالت ندم. با تشکر