با سلام خدمت شما
من پسر مجردی هستم و سی و یک سال دارم و به زودی نیز سی و دو ساله میشوم، زندگی دوست دختری و اجتماعی بودن را آنطور که باید و شاید تجربه نکرده ام و از نظر لذت های روحی و جنسی هم، مثلا دوست دختر داشتن، کلا زندگی خوبی نداشته ام و دوستانی دور و برم نبوده اند.
البته دور ماندن من از دنیای دخترها به خاطر معیوب بودن یا کمتر بودنم از بقیه نبوده، بلکه من در یک خانواده ای سرد بزرگ شدم و از همان جا معنی عشق و دوستی و بخشش و محبت را اصلا درک نکردم و با اینکه هم پدر و هم مادر به نسبت هم سن های خودشان از درس خوانده ها هستند و کارمند مرتبط با آموزش، ولی نتیجه این شد که من هیچکدام یک از موارد گفته شده را در خانواده پیدا نکرده و یاد نگرفته و هنوز هم نمی کنم و هر آن چیزی که یاد گرفتم، هر چند ناقص، تجربه هایی صرفا شخصی بوده و هست.
بااینکه من از نظر هوشی و درسی کمبودی نداشته ام اما علاقه ای هم به درس خواندن نداشتم، و دوست داشتم دنبال کار عملی و فنی بروم و زود جذب بازار کار و مستقل شوم و به جامعه بپیوندم، ولی به اصرار خانواده اول به دانشگاه و بعد از آن هم به سربازی رفتم و درنهایت هم استخدام یکی از بهترین شرکت های دولتی موجود در ایران شدم، همه و همه این مراحل تنهای تنها و بدون هیچ گونه کمکی نه حتی روحی و نه حتی مادی از طرف خانواده انجام شد.
به خاطر سابقه و نوع کاری که دارم امکان مهاجرت برایم هست، ولی یک سوال خیلی بزرگ ذهنم را مشغول کرده و سوال این است که نمی دانم، اول ازدواج کنم و بعد مهاجرت کنم و یا اینکه مجرد بمانم و این زندگی سخت رو تحمل کنم و همینطوری مهاجرت کنم، به این امید که شاید شاید در کشورهای خارجی ورق برگردد و آنجا بتوانم خوشبخت شوم.
البته من رغبت به ازدواج داشته و دارم و دوست دارم تشکیل یک خانواده ای که نفس گرمی داشته و بر اساس مهرومحبت استوار باشد بدهم، منتها بدلیل عدم حمایت خانواده و عدم داشتن اعتماد بنفس کافی برای انجام اینکار به صورت مستقل، تا کنون نتوانسته ام اینکار را انجام بدهم و حالا هم که به این سن رسیده ام بدلیل همه ی استرس ها و سختی هایی که در اثر کار و زندگی و تنهایی و فکر و تلاش برای آینده ای نامعلوم به من وارد شده، ظاهری و باطنی پیر شده ام و باعث کمتر شدن اعتماد به نفسم شده، یعنی خودش کم بود کمتر هم شده است.

به نظر شما انتخاب از بین دو گزینه ی، یکی تحمل سالیانی دیگر و شاید هم کمتر(نامعلوم بدلیل نامعلوم بودن فرآیند مهاجرت) سختی و تلخی تنها بودن و داشتن شانس مهاجرت بدون داشتن مسئولیتی در قبال فردی دیگر و همینطور اقدام برای مهاجرت به امید پیدا کردن زندگی ای شاید بهتر و شاید هم شریکی برای زندگی چه شخصی ایرانی و یا غیرایرانی ولی در شرایطی به ظاهر کاملا متفاوت که هیچ اطلاعی از این شرایط ندارم، و یکی دیگر که ازدواج کردن و تشکیل خانواده دادن باشد ولی اینبار با کمک خواستن از دوستان و آشنایان بجای خانواده ای بسیار منفعل و دیگر تنها نبودن و راضی بودن به زندگی کارمندی در این مرزوبوم و به خطر افتادن شانس مهاجرت و همینطور علاقه به آن(نامعلوم بعد از ازدواج) با وارد شدن فردی دیگر و مسئولیتش به زندگی که برای من بسیار مهم است کدام اصلح تر و یا عاقلانه تر است؟