.من ۲۸ سالمه تو خانواده ای بزرگ شدم که محبت کردن و الفاظ محبت امیز به هم زدن وجود نداشت.هیچ وقت پدرم با ما چهار خواهر بازی و شوخی نکرد و هرگز مارو توبغل نگرفت لز سر محبت. من ازدواج کردم اولیل خوب بود و وقتی پیش هم بودیم هم من هم شوهرم خوشمون نیومد بچه گونه حرف بزنم و ادای بچه ها رو دربیارم خودمو لوس کنم به گریه بندازم …گذشت و ۴ سال بعد بچه دار شدیم یه پسر . تمام محبتمون رفت سمت پسرمون تا جایی که از هم دور شدیم . من دور شدم چون میریدیم همش پی پسرمونه با من حرف نمیزنه مثل قبل بغلم نمیکنه و رابطه مون خیلی سرد شده. بعد لز دعوا و کشمکش رابطه مون بهتر شد و جدیدا هر وقت میخواد بهم این احساسو بده که دارم بهت محبت میکنم منو بغل میکنه و مثل بچه ای که نازش میکنم همونجوری با ادا ی یک بزرگتر بر سر کوچتر نازم میکنه. یه بار تو حرفاش بهم گفت همش دهرم نقش پدر بازی میکنم. سوال..من چجوری باید باشم که احساس کنه میتونه رو من حساب کنه و زنش باشم که دوسم داشته باشه نه بچه ش.
نمایش نظرها (1)
سلام به شما دوست عزیز
قابل درک هست که روابطی که با پدر داشته اید برایتان با افکار و احساسات و حتی تفکراتی همراه شده است که بر مسیر رشدی شما تاثیر گذاشته است اما دقت کنید که همسر شما در جایگاه خودش قرار دارد و اگر شما بخواهید روابط با پدر را به ایشان فرافکنی کنید این باعث می شود که روابط بین شما و همسرتان از مسیر ارتباطی معمول خارج شود و خب این موضوع باعث ایجاد میکشلات می شود.
شما می توانید در مسیر ارتباطی خودتان را بسازید ارتباطی که بین شما و همسرتان می باشد اما برای رسیدن به این مسیر بهتر است که یک سری جلسات را با روان درمانگر تحلیلی طی کنید شما با گذشتن از رابطه های قبلی خود می توانید ارتباطات جدیدی بسازید که به نیازهایتان پاسخ بدهد.