ضمن سلام و سپاس از زحمات شما
خانمی خانه دار و صاحب پسری یک ساله هستم. با وجود مشکلاتی که برایتان بازگو می کنم، علاقه زیادی بین و همسرم وجود دارد. اما، چه فایده وقتی همسرم اصلا در این زندگی وجود ندارد! همسرم عاشق من و پسرمان است و سخت برای بهبود زندگیمان تلاش می کند، وفادار و پاکدامن است و شاید موارد دیگری که هر دختری هنگام ازدواج، آرزوی چنین خصوصیاتی را از طرف همسرش دارد. اما او شدیدا نسبت به ما بی تفاوت است. شاید متناقض به نظر برسد، اما توضیح می دهم. مثلا وقتی همه مواد غذایی در منرل تمام شده، روزها باید به او التماس کنم تا خریداری کند، بدلیل عدم پرداخت قبوض، گازمان را قطع می کنند. بدلیل آنکه همه کتابها و کامپیوترم را در انبار منزل گذاشت، پایان نامه ام یک سال به تاخیر افتاد و تا یک قدمی اخراج پیش رفتم. مرا به حومه تهران آورد تا هزینه زندگی کمتر شده، علاوه بر قدرت پس انداز، وقت بیشتری را هم با ما بگذراند، اما مشکلاتم چند برابر شد. همه پولی را که والدینم بابت سیسمونی و هدیایای فرزندم داده بودند صرف کارش کرد و پسرم هیچ وسیله ای، حتی اسباب بازی ندارد! این مشکلات از زمانی شدت گرفت که بدلیل بارداری و بعد مادر شدن در تنهایی، برای رفع نیازهایم به او وابسته شدم. وقتی شش ماهه باردار بودم مرا به خانه ای برد که بدلیل نوساز بودن و اینکه صاحبخانه مسئولیت نصب تجهیزات را به او سپرده بود، تا چند روز بدون آب و بعد از آن تا یک ماه بدون سینک و گاز سر کردم، غذای ناسالم بیرون را میخوردم و در حمام خانه ظرف میشستم. یک سال است من و پسرم روی زمین می خوابیم، در حالیکه همه عمرم اینطور زندگی نکرده بودم! حالا من و پسرم در شهری که هیچ کس را نمی شناسم، روزها در یک خانه زندانی هستیم، بدون ریالی پول و برای همه نیازها باید روزها و گاه تا ماهها به او التماس کنم. واقعا نمی دانم مشکل همسرم روانیست یا تربیتش اینگونه است. همه چیز را فراموش می کند و حواسش به هیچ چیز نیست. خواهش می کنم راهی پیش رویم بگذارید تا تصمیم صحیح بگیرم. چون واقعا ادامه این زندگی برایم ممکن نیست.