سلام شبتون بخیر من باشوهرم به مشکل برخوردم به صورت کاملا سنتی باهم ازدواج کردیم خودموشوهرم 29سالمونه ومن چند ماهی ازش بزرگترم سه ساله ازدواج کردیم وتویه اتاق بامادرشوهرم اینا زندگی میکنیم ازاول ازدواجمون همینجور دعوا وبحث داشتیم اول به خاطر اینکه مسئولیت پذیر نبود وشبا دیر وقت به خونه میومد با کلی دعوا این عادتش کمتر شد بعد به خاطر مشروب وسیگار کشیدن باهم بحث داشتیم برای این که میخاستیم بچه دارشیم که بازم به خاطر پشت گوش انداختن واوردن بهونه این که منا به دکتر نبره یا به قول خودش کار داشت نتونست بیاد بچم سقط شد البته بدون اینکه متوجه باشم حامله هستم مادرش کارای سنگینی بهم داد که بعد از اون این اتفاق افتاد به مادرشوهرم گفتم اونم اهمیتی نداد. مادرشون به مرور بادخالتاشون توزندگیمون رابطه من وشوهرمو خراب کردن وباعث شدن که ما ازهم سرد بشیم به هرچیز کوچک تو اتاقم کارداشت. اوایل همه چیز باهم مشترک بود ولی کم کم باحرفایی که میزد خوردو خوراکمون جدا کردیم مادرشون میگف من دوست ندارم بیایی وسیله های من دست بزنی خب منم دیگه بعد از اون تو آشپزخانه نرفتم تا این که هرموقع خودشون میخاستن صدام میزدن منم میرفتم کم کم به درس کردن غذا هام ایراد میگرفتن ومن غذامو جدا کردن روزی که من نبودم اومده بودن رفته بودند رو چمدون من و همون روز با مادرشوهرم بحث مفصل داشتیم و…شوهرم بیکار واگه جایی هم به عنوان کارگری میره هیچ وقت پولی بهم نداده خیلی کم من تواین سه سال هنوز لباسهایی که موقع خرید رفته بودیم میپوشم شاید اگه دروغ نگفته خیلی کم چیزی خریده باشه شاید یه شاخه گل به خاطر دعوا یا بحثهایی که داشتیم اگر پولی مادر یا پدرم بهم میدادن بدون اینکه بهم بگه برمیداره چند بار بهش گفتم اگه چیزی برمیداری بگو ولی نمیگه وخیلی ازاین کارش ناراحت میشم هرموقع بهش گفتم یکم بهم پول بده میگه من پول ندارم ولی تاوقتی یکم پول دستش میاد میره خرج میکنه، اصلا توجهی به خاسته های من نداره. از اولین روز عید امسال مادر شوهرم وقتی با دخترشون از مسافرت اومدن یه دستت دردنکنه خشک خالی نکردن که منم خوشحال بشم بابت خونه تکونی که کرده بودم. حتی به زور جواب سلاممو دادن. بعد من برای سرزدن به خونه مادرم میرفتم که دیدم دارن باماشین لباسشویی من لباس میشورن چیزی نگفتم و بعد از ظهر که برگشتم با وضعیت بدی با ماشین لباس شوییم برخورد کردم که خیلی بد بود منم ماشینمو شستم وجم کردم که دیگه ازش استفاده نکنند از اون موقع حدود یک ماه که نه اونا با من حرف زدن ونه جواب سلامهامو میدن تا چند روز پیش قبلش شوهرم اومد به من گفت که بهم پول بده تا برم چند تا نون بگیرم وقتی که برگشت دست خالی بود و بهش گفتم که پس نون گرفتی بهم گفت که پولا خرج سیگار وشارژ وبنزین موترم کردم تو باید نون بپزی با این شرایط که دکتر به من گفت کار سنگین نکنم چون به خاطر سقطی که داشتم که خوب بشم حرف مادرش رومیگفت و به خاطر نونی که از مادرشوهرم گرفته بود وباحرفی که گفته بود شما چقدر زیاد نون میخورید نونی که گرفته بود پس دادم وباز دعوا وبحث شدیدی بین من ومادرش به وجود اومد وهمون روز شوهرم منو به خانه مادرم آورد والان چند روزی هست که خونمونم وخبر از شوهرم ندارم طلا وسرویسی که برام گرفته بودند دادم برای بنایی که خونه بسازن الان که تقریبا تکمیله میگن خونه مال تو نیست من چیکار میتونم بکنم لطفا کمکم کنید خواهش میکنم اگه کارم به دادگاه بکشه چه وضعیتی پیش میاد یا من میتونم چیکار کنم لطفا کمکم کنید نمیخام جداشیم