سلام وقت بخیر،
من خانمی ۲۴ساله هستم شوهرم ۲۶ساله
۲ساله ازدواج کردیم،خداروشکر همسرم مرد کاری و مهربونی هست،
تنها اخلاقی که ایشون دارن و منو واقعا اذیت میکنن،بیش از حد وابسته بودن ب خانوادشون مخصوصا مادرشونه
در حدی که هفته ای یکبار به مدت ۴،۵ روز باااید بریم خونه مادر شوهرم بمونیم😐
تا اینجای قضیه میگفتم عیبی نداره کنار میام ولی آخه مادرشون هم آدم ۲ رویی هستن،وقتی همسرم خونس جلوش انقدر به من محبت میکنه همسرمم همش دور مادرش میگرده ولی وقتی نیست،انگار دشمنش اومده خونش،مدام با تیکه با من صحبت میکنن،فلانی چه جهازی آورده،در صورتی که من پدرم اجازه نداد حتی ۱قلم از جهازو داماد بخره،ولی برادراشون همه بیشتر از ۶تیکه خریدن برای جهاز زنشون،با این وضع بعد ۲سال هم همچنان به من تیکه میندازن،اما خداشاهده من اصلا جواب نمیدم یا بی احترامی نمیکنم،چندبار به همسرم گفتم که مادرشون دلم رو شکوندن با حرفاشون اما باز طرف مادرشون رو گرفتن،اینم بگم که ایشون وسواس شدید داره همش در حال تمیزکاریه،من نهایت تو جارو کردن و ظرف شستن و غذا درست کردن بتونم کمک کنم،آخه مگه آدم عادی روزی ۵ بار خونه جارو میکنه؟روزی ۵ بار تی میکشه؟؟؟
بعد به همه گفته عروس من اصلا کمکم نمیکنه تا لنگ ظهر میخوابه😐وقتی شنیدم واقعا ناراحت شدم دلم شکست از این همه بی انصافی😐😐
بعد ۲روز که میمونیم اونجا به همسرم میگم بریم خونه میگه من میخوام بمونم تو میری برو😐میگم آخه من اینجا حوصلم سر میره،میگه منم خونه بابای تو حوصلم سر میره،میگم آخه تو صبح ساعت۸ میری سرکار ۱۱ شب میای خونه،این منم ک همش باید اینجا تنها بمونم،ولی متاسفانه نمیفهمه
بعد چهار روزم ک میایم خونه به محض اینکه پدر شوهرم بخواد جایی بره همسرم زنگ میزنه که حاضر شو مامانم تنهاس شب میریم اونجا😑درصورتی که یک برادرشوهر مجرد در خانه دارم😑تو این ۲سالی که ازدواج کردیم وقتی خونه باشیم منم از ۸صبح تا ۱۱ شب تنهام و مشکلی هم برام پیش نیومده😂😑😑من واقعا خسته شدم
۲ماهم هست باردارم و واقعا احتیاج دارم به اینکه بمونم خونه خودم،حتی دوست ندارم خونه مادر خودم بمونم،هزار دفعه هم با زبون خوش گفتم که عشقم بریم خونه مامانت،ولی مثل مهمون بریم مثل مهمون برگردیم،اما تا میریم مادرشون میگن بمونید و ایشونم از خداخواسته میمونن،
واقعا خسته شدم از این وضع،تا میخوام حرف بزنم داد
و بیداد میکنن خانوادمو فحش میدن ظرفارو پرت میکنن،بخدا دیگه اعصاب بحث کردن باهاشو ندارم،کاری کرده که از خانوادش بدم اومده روزی ک میخوام برم خونشون یا اونا بیان انگار روز مرگ منه!صدبار شده سر زده اومدن خونه ما،موقع شام،هیچی نداشتم تو خونه درست کنم،با شوخی و خنده گفتم توروخدا قبلش بگید من حداقل یه چیزی بخرم واسه شام،اما بازکار خودشونو میکنن
اینم بگم که مادرشون جوان هست،پیر نیست که بگم نمیفهمه یا نمیتونه کاراشو بکنه
خواهشم اینکه راهنماییم کنید با این مرد خودخواه چجوری برخورد کنم؟چجوری بهش بفهمونم که دوست ندارم انقدر رفت و آمد داشته باشیم؟چجوری بهش بگم که منم آدمم و تو این زندگی حق دارم😔😔😔