همسر من بیماری ام اس داره ما طبقه بالای خونه مادرشوهر زندگی می کنیم
شوهرم خیلی وابسته است به اونا
چند بار مادرشوهرم بینمون اختلاف انداخته بود که شوهرم دیگه متوجه شد که نباید به هرچی پشت سر من گفته می شه اعتماد کنه و زندگیمونو بهم بزنه
تصمیم گرفت هیچ وقت بدون من طبقه پایین نره
بعد از اون زندگیمون عالی بود تا اینکه دخترمون بدنیا اومد و اون بیشتر وقتا رفت پیش اونا . کم کم باز دخالتا شروع شد و بعد از هر دعوا اونا همگی باهم همراه شوهرم منو محکوم می کردن و شوهرم هم که مشکل اعصاب داره و حرف مادرش براش سنده فوری بهم می گفت برو خونه مامانت
منم کوتاه می اومدم تا بیماریش تشدید نشه ولی خیلی می سوختم تا اینکه چند روز پیش باز سر یه حرف خیلی کوچیک که باز مربوط به خانوادش بود همین حرفو زد و گفت پاشو ببرم خونه بابات تا اخلاقت درست شه
منم که تاحالا هیچ مشکلمو به خانوادم نگفته بودم رفتم و همه رو گفتم و پدرشوهرم هم اومد و بعد از کلی بحث بابام گفت طلاقش بدین تا راحت زندگی کنه دیگه بسشه
پدرشوهرم به دست و پای بابام افتاد و راضیش کرد منو بیاره
اومدم خونه ولی شوهرم اصلا باهام حرف نمی زنه و غذای منو نمی خوره
الان هم برای تعویض دارو بستری شده و من و دختر نه ماهه ام نه ماهه ام خونه تنهاییم
نمی دونم به طلاق فکر کنم یا باز من کوتاه بیام که الان دارم چوب کوتاه اومدن هامو می خورم یا منتظر بمونم از بیمارستان برگرده شاید خودش پشیمون شه
ملاقات برم یا نرم
واقعا نمی دونم چیکار کنم