همسر من بیماری ام اس داره ما طبقه بالای خونه مادرشوهر زندگی می کنیم
شوهرم خیلی وابسته است به اونا
چند بار مادرشوهرم بینمون اختلاف انداخته بود که شوهرم دیگه متوجه شد که نباید به هرچی پشت سر من گفته می شه اعتماد کنه و زندگیمونو بهم بزنه
تصمیم گرفت هیچ وقت بدون من طبقه پایین نره
بعد از اون زندگیمون عالی بود تا اینکه دخترمون بدنیا اومد و اون بیشتر وقتا رفت پیش اونا . کم کم باز دخالتا شروع شد و بعد از هر دعوا اونا همگی باهم همراه شوهرم منو محکوم می کردن و شوهرم هم که مشکل اعصاب داره و حرف مادرش براش سنده فوری بهم می گفت برو خونه مامانت
منم کوتاه می اومدم تا بیماریش تشدید نشه ولی خیلی می سوختم تا اینکه چند روز پیش باز سر یه حرف خیلی کوچیک که باز مربوط به خانوادش بود همین حرفو زد و گفت پاشو ببرم خونه بابات تا اخلاقت درست شه
منم که تاحالا هیچ مشکلمو به خانوادم نگفته بودم رفتم و همه رو گفتم و پدرشوهرم هم اومد و بعد از کلی بحث بابام گفت طلاقش بدین تا راحت زندگی کنه دیگه بسشه
پدرشوهرم به دست و پای بابام افتاد و راضیش کرد منو بیاره
اومدم خونه ولی شوهرم اصلا باهام حرف نمی زنه و غذای منو نمی خوره
الان هم برای تعویض دارو بستری شده و من و دختر نه ماهه ام نه ماهه ام خونه تنهاییم
نمی دونم به طلاق فکر کنم یا باز من کوتاه بیام که الان دارم چوب کوتاه اومدن هامو می خورم یا منتظر بمونم از بیمارستان برگرده شاید خودش پشیمون شه
ملاقات برم یا نرم
واقعا نمی دونم چیکار کنم
نمایش نظرها (3)
با سلام خدمت شما
با توجه به مطالبی که نوشته اید می توانید ملاقات بروید ولی سر فرصت در مورد مسئله ای که دارید و در آرامش با ایشان حرف بزنید و می توانید از ایشان بخواهید همراه با هم نزد مشاور بروید و راهنمایی بگیرد . روانشناسان کانون مشاوران ایران در این زمنیه می توانند یاریتان کنند 22689558
سلام من پنج ساله که ازدواج کردم الان نوزده سالمه و یک پسربچه یک نیم ساله دارم شوهرم سی یک سال داره اوایل ازدواج منو سرهرچیزی سرزنش میکرد که تو بچه ای و چیزی نمیفهمی ودرموردهیچ چیزی بامن مشورت نمی کردهمیشه فکرمیکردم یک روز بهم میگه که دوستم داره و منم عاشقش میشم اما الان بهم عادت کردیم وجزوقت غذا خوردن خوابیدن نمی بینمش دیگه برام سخته سرهرچیزی کوتاه بیام معذرت خواهی کنم غرور م داغون شده بهترین سالهای زندگی مو ازدست دادم درس مو تموم نکردم ازهرراهی برای جلب توجهش وارد شدم امااینقدرخودشوباکارودوستاش درگیرکردن که من یک زره هم به چشمش نمایم کمکم کنید راه پس ندارم دیگه نمیخوام صبحگاه از خواب بیدار میشم زیر چشمان بخاطرگریه کبودباشه
در این مورد میتونید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید
021-22354282
021-22689558