عذاب وجدان و احساس گناه خیلی شدید
سلام من یه دختر ۲۲ ساله هستم و موضوعی هست که به شدت ذهن و روانم درگیر کرده و اصلا نمیتونم از فکرش بیام بیرون
موضوع مربوط به ۴ سال پیشه تقریبا
من یه مادربزرگی داشتم ۸۲ ساله که مدتی در شهرستان خونه عموم بود بدلیل اینکه اون یکی ازعموهام خونه رو فروخته بود و مادربزرگم از خونه خودش بیرون کرده بود و فرستاده بودش خونه اون یکی عموم
و مادربزرگم از پدرم تقاضا داشت که بره دنبالش و بیارتش خونه ما اما بابام بهش میگفت باشه ولی پشت گوش مینداخت و نمیرفت خودمم گاهی اوقات به بابام میگفتم که خونه عمو حتما جاش راحته بزا فعلا باشه چون پیش خودم میگفتم حالا اگ بیاد دیگه باید همش درگیرش باشیم و نمیشه تنهاش بزاریم و مدام باید حواسمون بهش باشه و … بخاطر همین گفتم فعلا که خونه عمو هستش و راحته دیگه
و یه بار که بابام گفت میخوام برم مادربزرگ بیارم
من چون میترسیدم بابام تنهایی پشت فرمون بره شهرستان و ازینکه نکنه تو جاده حواسش پرت بشه و اتفاقی بیوفته براش ترسیدم و بهش گفتم که با ماشین خودت نرو و با اتوبوس برو دنبالش و گفتم که هوا شناسی اعلام خطر کرده(درصورتیکه الکی گفتم هواشناسی که بابام مجبور بشه با ماشین نره ..) و دیگه بابام نرفت دنبال مادرش و بعد از مدتی بابام به یکی از فامیلاشون گفت که تو مسیرت اونجاست میتونی مادرم بیاری برامون اون فامیلمون هم گفت باشه میارم
ماهم به مادربزرگم زنگ زدیم گفتیم فلانی فردا میاد دنبالت و میارتت اینجا
اما متاسفانه اون اقا که قرار بود بره بدقولی کرد و نرفت و به ماهم اطلاع نداد که نمیخواد بره و نرفته دنبال مادربزرگم و مادربزرگم که خیلی منتظر نشسته بود عصبانی و ناراحت شده بود و با پدرم تماس گرفت که چرا نیومده و خیلی عصبانی بودو فکر کرده بود مسخرش کردیم والکی بهش گفته که میره دنبالش و نرفته و باهم جرو بحث کردن و نمیدونم مادربزرگم به پدرم چی گفت که بابامم عصبانی شده بود و سرش داد زد و تلفن قطع کرد
همونروز بعد از چندساعت متوجه شدیم که همون موقع بعد از تلفن مادربزرگم سکته مغزی کرده باحال وخیم و بابام وقتی متوجه شد دراولین فرصت خودش به بیمارستان کنار مادربزرگم رسوند و خیلیی پشیمون شده بود که چرا نرفت بیارتش و این اتفاق افتاد.. اما مادربزرگم دیگه توان حرکت و تکلم نداشت و دکترش هم گفته بود حتما خیلی غصه خورده که اینطوری شده
بعد از دوهفته مادربزرگم به رحمت خدارفت
و من ازون موقع به شدتت احساس عذاب وجدان دارم که اگه به بابام میگفتم بره بیارتش اینطوری نمیشد و چرا وقتی بابام گفت میخوام برم بهش گفتم هوا شناسی گفته جاده خرابه که با ماشین نره همش تو ذهنم میگم اگه بابام میرفت میاوردش و اگه خودمون میاوردیمش قطعا این اتفاق برای مادربزرگم رخ نمیداد و الان حتما زنده بود (اما من واقعا نمیدونستم که مادربزرگم اینقدر مشتاقه که بیاد اینجا چون قبلا که میومد خونه ما زیاد دوست نداشت بمونه و بازور میومد)
همش میترسم باخودم میگم بابامم مقصره که اون روز پشت تلفن سرش داد زد و جرو بحث کرد باعث شد حالش بد بشه البته به بابام چیزی نمیگم چون میترسم اونم یادش بندازم و حالش بد بشه با فکر کردن زیاد
چون خود بابام خیلی پشیمون بود بخاطر رفتارش و الانم همش برای مادربزرگم قران و نماز میخونه
اما من مدام ترس و وحشت دارم که یعنی ما باعث از دست رفتن مادربزرگم شدیم ؟ گناهش گردن ما هست؟
و میگم حتما اونم مارو نفرین کرده و گناه بزرگی گردن ما افتاده و همش از دنیا و آخرت هراس دارم هم برای خودم هم برای بابام خیلی سخته واقعا این افکار همش میگم اون مادره و چون ما درحقش کوتاهی کردیم و بابامم اونروز اونطوری پشت تلفن باهاش رفتار کرد دیگه زندگیمون خراب میشه از آه اون مادر
البته قبل اینکه بفرستنش شهرستان تا وقتی که تو شهر ما بود خیلی بهش رسیدگی میکردیم و اون موقع خودش همیشه از ما راضی بود و همه کار براش میکردیم اما
واقعا نمیتونم ازین افکار خارج بشم خیلی آشفته هستم و حالم خیلی بده اصلا نمیتونم هیچکاری انجام بدم در همه حال تو ذهنمه جوری که تمرکز برای کوچکترین کارها هم ندارم مدام میگم مایی که ازارمون به مورچه نمیرسه باعث ازدست رفتنش شدیم
میشه راهنماییم کنید لطفا و اینکه این تفکرات و احساسی که دارم درست هستن ؟ یعنی دیگه هیچ وقت خدا نمیبخشتمون؟ همش منتظر یه اتفاقم همش پریشون واقعا دلم میخواد بمیرم همش از خدا میخوام که منم بمیرم و راحت بشم ازین افکار از بدشانسی ها واقعا خستم کلافم دیگه نمیخوام تو دنیا باشم














سلام به شما دوست عزیز
ببین عزیزم در اول اینکه شما متناسب با شرایط آن زمان و افکاری که در آن لحظات تجربه می کردید در مورد این مووعات و رفتارهایی که داشته اید تصمیم گیری کرده اید و خب اینکه شما بخواهید با شرایط جید که دیگر مادربزرگتان نیست و با حتی با شرایط رشدی فعلی که داری گذشته خود را قضاوت کنید خب این می تواند برای شما با فشار روحی زیادی همراه شود در صورت که خب شرایط فعلی با گذشته کاملا متفاوت است.
اما با توجه به توضیحات شما در مورد این چند مورد که در متن بیان کرده ای ۱٫زینکه نکنه تو جاده حواسش پرت بشه و اتفاقی بیوفته براش ترسیدم۲٫میگم حتما اونم مارو نفرین کرده و گناه بزرگی گردن ما افتاده و همش از دنیا و آخرت هراس دارم هم برای خودم هم برای بابام۳٫ یعنی دیگه هیچ وقت خدا نمیبخشتمون؟۴٫منم بمیرم و راحت بشم ازین افکار از بدشانسی ها واقعا خستم کلافم دیگه نمیخوام تو دنیا باشم و… همه این مواردی که از سمت شما بیان شده است نشان از وسواس های فکری و اضطراب بالا می دهد و نیاز است که شما برای بهبود شرایط روحی خودتان به روانشناس مراجعه کنید چون این موارد به مرور می تواند در مسائل مختلف خود را نشان و هم برای خودت و هم اطرافیان با مشکل مواجهه شود .
چون این امکان وجود ندارد که شما بتوانید گذشته را تغییر بدهید و یا همه چیز را تحت کنترل داشته باشید که اتفاق خاصی رخ ندهد و خب اینکه بخواهید دائم کنترل کنید و از خودتان توقع همکار توانی داشته باشید خب این باعث می شود که انرژی زیادی از نظر روحی صرف این موراد شود.
درمسیر می توانید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید
۰۲۱-۲۲۳۵۴۲۸۲