سلام،خسته نباشید
خواهش میکنم کمکم کنید 7 سال پیش در محیط کاری شوهرم بهم پیشنهاد ازدواج داد ولی گفت الان موقعیت ازدواج نداره و باید یکی دو سال صبر کنیم ؛توی اون دوسال ما با هم اشنا شدیم ؛ از همون ماه های اول به دلایل الکی عصبی میشد و سرم داد میزد و پرخاشگری میکرد و حتی گاهی بد دهنی؛اما من هربار به دلیل اینکه ایشون اولین رابطه ی من با ی مرد بود و بیشتر از علاقه بهش وابسته شده بودم و هم اینکه همه توی اون محیط میدونستن از رابطه ما و قرار ازدواجمون میترسیدم ازش جدا بشم؛میگفتم ابروم جلو بقیه میره و دیگه نمیتونم برم سرکار و هم اینکه میگفتم نمیتونم تحمل کنم ببینمش و رابطم تموم شده باشه(بخاطر همون علاقه یا وابستگی کذایی)
خلاصه با اینکه هر دفه حرف از جدایی میزد منه احمق کوتاه میومدم و بلاخره نمیزاشتم و این شده یه عادت براش؛اینم بگم تو زمان خوبی هاش واقعا خوب بود و خوب هست ولی چ فایده ک از همون اول اگه یه چیزی باب میلش نباشه فورا شروع میکنه به پرخاشگری و بدهنی و حرف از جدایی
الان پنج ساله ازدواج کردیم؛خوب ک نشده هیچ بدترم شده از بعد ازدواج تا کیش از کیشمیش میشه شروع میکنه به فریاد و توهین و بددهنی و اینکه ناراحتی ازم و از زندگیت برو طلاق بگیر ؛علاوه برا اینا بعد ازدواج دست بزن هم اضافه شده به کاراش
با داشتن و نداشتنش ساختم و دم نزدم اما اصلا قدردان نیس
درسته وقتی خوبه بهترین و عاشق ترین مرد دنیاست؛اکثر دفه هام بعدش معذرت میخواد از دست بزنش و حرفاش؛میدونم دست خودش نیس ریشه در عقده ها و کمبود های مالی و محبتی در بچگی هاشه ک پدر و مادرش از هم جدا شدن ولی واقعا دیگه تحملش برام سخت شده و هردفه وقتی توی دعوا میگه ناراحتی برو طلاقتو بگیر میگم تا بچه ندارم برم طلاق بگیرم ولی از آینده میترسم؛از حس علاقه و بیشتر وابستگی ک بهش دارم(چون ذاتا ادم وابسته و شکننده ای هستم)؛از ابروی پدر و مادرم ک دیگه نمیتونن سرشونو تو فامیل و اشنا بالا بیارن و خورد میشن میترسم
اما واقعا دیگه برام عزت نفسی نزاشته این مرد ؛احساس پوچی میکنم و فک میکنم افسردگی گرفتم
اینو بگم ک فک نکنید همسرم موقعیت خانوادگی یا مالی آنچنانی عالی داشت ک من با همه چیش کنار میومدم از همون اول؛نه اتفاقا برعکس خونواده من از لحاظ مالی و موقعیتی خیلی بالاتر از اونا هستن ولی ملاک من هیچوقت مادیات نبود