عشق به دوست بدون داشتن میل جنسی
سلام خسته نباشید، دختر ۲۰ ساله ای هستم ک حدودا یک سال و نیم عاشق دوست صمیمیم شدم ک ازم یه سال بزرگتره و باهم پشت کنکوریم، من سومین ساله ک پشت کنکور تجربی ام و اون سال چهارمشه و باهم میخوایم ک پزشکی قبول شیم. مجازی باهم آشناشدیم من تهرانم و اون یک شهر دیگه.. اولش دوتا دوست بودیم ک خیلی دوسش داشتم ولی به مرور دیدم ک اصلا بدون اون نمیتونم زندگیمو بگذرونم و دیدم ک همش دارم آیندمون رو کنار هم تصور میکنم و بینهایت عاشقشم اونم همینطور. من یک آدم مینگرام البته درصد بیشتریش برون گرای احساسی و اون به شدددت درون گراست اون ادم آسیب دیده ایه “مخصوصا اینکه یکی از دوستای صمیمیش خودکشی میکنه و میره توی کما دوست دیگرش ک به شدت وابستش بوده هم چون فکر کرده بوده ک اون آدم مرده و امیدی ب از کما درومدنش وجود نداشته،قرص برنج میخوره و خودکشی میکنه و اون یکی از کما درمیاد” به خاطر همین از وابسته شدن و احساس عمیق به کسی داشتن میترسیده ولی اون هم عاشق من شده و همش میترسید ک منو از دست بده… به گفته ی خودش میل جنسی نداره و آسکشوال هستش. میل جنسی من یعنی برقرار کردن اصل رابطه ب جنس مذکر هستش ولی احساسات من به دوستم اونقدر قویه ک حتی علاقه به بوسیدنش دارم.. اونم گفته ک همچین حسی رو داره، همچین حسی رو اصلا به بقیه همجنس هام ندارم ولی این نیاز به لمس شدن و بوسیدن و بقیه چیز هارو ” به جز خوده رابطه” با این دختر در من وجود داره.. من دختر مذهبی و حتی چادری ای هستم و برای همین این احساسات ک از دوس داشتن زیاد میاد باعث میشه ک عذاب وجدان بگیرم و احساس گناه بهم دست بده درصورتی ک ما حتی تاحالا کنار هم نبودیم ولی من واقعا حسم اونقدر بهش زیاده ک وقتی باهام حرف نمیزنه حس میکنم نمیتونم نفس بکشم، این مساله و اینکه عاشق دوستم باشم بدون اینکه میل سکس باهاش داشته باشم رو هیچکس درک نمیکنه ولی من واقعا به این فرد خاص گرایش عاطفیه شدید دارم و نمیخوام رابطمون تموم شه یا بهم بخوره چون علاوه بر اینکه همچین حسی بهش دارم تو مسائل دیگه زندگیم حتی توی درس خوندن و رسیدن به هدف هامون خیلی کمکم کرده و همیشه پیشم بوده پس نمیخوام به هیچ عنوان از دستش بدم.. فقط عاشقشم و این عذاب وجدان داره منو میکشه..نگران آیندمونم، اصلا دلم نمیخواد با یه پسر ازدواج کنم و حتی اون ازدواج کنه.. آینده آرمانی ک تو ذهنم وجود داره اینه ک باهم رشته مورد علاقمون رو قبول شیم ، تو یه شهر، تو یه دانشگاه و باهم زندگی کتیم و درس بخونیم و آیندمون رو بسازیم..، عاشق هم باشیم بدون اینکه باهم رابطه داشته باشیم چون از نظر اسلام هم ارتباط با همجنس گناهه و من واقعا آدم معتقدی هستم.. لطفا کمکم کنین.














سلام به شما دوست عزیز
احساساتی که دارید قابل احترام هست اما عزیزم در این مسیر بهتر است که به مسیر ارتباط نگاه کنید در هرصورت شما اگر برای قبلی در کنکور تلشا می کنید این میزان سرمایه گذاری روانی روانی بر یک رابطه می تواند شما را از هدف اصلیتان دور کند پس این موضوع مهمی می باشد که نمی توان آن را نادیده گرفت .
اما در مورد تمایل به ارتباط جنسی و یا بودن همیشگی این فرد و گره زدن شرایط روحی و آینده خب عزیزم این از یک ارتباط معمول و دوستی شدت بیشتری پیدا کرده است و به سمت وابستگی حرکت می کند که به نفع هیچ یک از شما دو نفر نیست چون دیر یا زود نیاز است که مسیرهای ارتباطی خود را کاهش بدهید و مسیرهای رشدی دیگری را نیز تجربه کنید و اگر بخواهید خود را بیش از حد درگیر این روابط کنید این باعث می شود سالها در یک رابطه اشتباه بمانید .
بهتر است که شرایط و گرایشات جنسی شما مورد بررسی دقیق قرار گیرد چون این مسیر زنگ خطری برای شما می باشد که می تواند شرایط زندگی شما را تحت تاثیر قرار بدهد و هرچقدر این روابط شدت بیشتری پیدا کند جدا شدن نیز سخت تر می شود اما بهتر است در اول متوجه شوی که گرایشات جنسی خودت چیست؟ دلیل این میزان از وابستگی چیست؟ اولویت های زندگی و مسیر درسیت چگونه پیش می رود که بعد از ۴ سال هنوز به هدف مد نظرت نرسیده اید و هدف جایگزینی هم نداری ؟ احساسات و افکاری که تجربه می کنید شامل چه مواردی هست؟ گرایشات جننسیت به چه سمتی هست؟ و…
در این حالت شناخت می توانی برای زندگی خودت نیز تصمیم گیری بهتری داشته باشی.
درمورد گرایش جنسیم مطمئنم ک به جنس مخالفه، در مورد هدف و آیندم هم چون حتما میخوام پزشکی و دندون پزشکی قبول شم ۳ ساله ک پشت کنکورم چون رسیدن به هدفم برام خیلی مهمه.. راستش پدر و مادرم از هم جدا شدن و پدرم به مادرم خیانت کرده بود و کلا یه خلا عاطفی در من وجود داشت، درسته ک مادرم خیلی سعی میکرد جای پدرم رو هم برام پر کنه ولی یه سری مشکلات تو ناخواگاهم و تنفر از پدرم باعث شده بود که یه خلا عاطفی داشته باشم، دوستای صمیمی خوب زیاد دارم گرچه رابطه هام با خیلی از دوستانم هم بهم خورده ولی از وقتی ک با اون دختر آشنا شدم.. اون تموم حس های خودمو بهم بر میگردوند و درکم میکرد و بدون اینکه متوجهش بشم دیدم شده تکیه گاهم.. اولا به خاطر روحیات مشابه مون باهم خیلی صمیمی شده بودیم ولی هر چی گذشت دیدم ک تفاوت های خیلیی زیادی هم باهم داریم ولی با تموم این تفاوت ها من واقعا دوسش دارم.. جفتمون هدفمون واقعا برامون اهمیت داره و اون حتی تو درس خوندن و افسردگی من بعد از نتایج کنکور و چیزای دیگه خیلی کمکم کرده و برای همین آدمه به شدت ارزشمندیه برام ک دلم نمیخواد هیچوقت از دستش بدم.. چون کنکوریم و وقت نمیکنم ک حضوری برم پیش مشاور گفتم اینجا مشکلمو بیان کنم چون ذهنمو درگیر کرده بود، احساساتم بهش خیلی شدیده خیلی دوسش دارم ولی واقعا احساسات پاکی دارم، ۲۰ سالمه واقعا اونقدرم بچه نیستم و ازونجایی ک تو این سال ها از خیلیا خوشم میومد میدونم ک این حس قوی ترین حسیه ک تاحالا تجربه کردمش و واقعا اسمشو عشق میذارم، چون اون یه شهر دیگس و منم یه شهر دیگه میدونم حتی ممکنه هیچوقت همو نبینیم بستگی داره قسمت و حکمت خدا در چی باشه فقط میدونم ک بودنش زندگی مو قشنگ تر کرده همین
سلام خسته نباشید من ۱۵ سالمه و عاشق یه پسری بودم و شب و روز بهش فکر میکردم بعد یه مدت فهمیدم اصلا نمیتونم هیچوقت با اون باشم به خاطر همین با یکی از دوستام خیلی صمیمی شدم و برای اینکه به پسره فک نکنم همش به دوستم فکر میکنم همش منتظرم پیام بده بهم واقعا نمیتونم طاقت بیارم اگه یه روز بهم پیام نده هر وقت ناراحتم اون آرومم میکنه و منم اونو احساس میکنم خیلی بیش از حد دوسش دارم و حتی با خواهر خودم اینجوری نیستم خیلی بهش وابسته شدم هر روز تو مدرسه ک همدیگه رو میبینیم بغل میکنیم ولی کسی مث ما این کارو نمیکنه اون خودش هزار تا دوست داره ولی من فقط چسبیدم به اون و اون خودش وابسته یکی از دوستاش بود ک ۲۴ ساعته باهاش حرف میزد.من از هیچکس دیگه خوشم نمیاد انگار وقتی با یوی باشم دیگه نمیتونم با کس دیگه باشم اظطراب دارم همش میترسم بره و تنها بشم لطفا راهنماییم کنید.ممنون