سلام من 12 سالمه و ازوقتی که پسر داییم به دنیا اونده 7 سالم بوداز اون موقع همه چی عوض شد منو مامان بابام خیلی دوست داشتن ولی دیگه هردوشون رفتارشون با من عوض شداز اون موقع بنا بر این شد که بریم هر پنجشنبه خونه ی مامانبزرگم سرکوجه ی مامان بزگم یه اسباب فروشی هست که من دوست داشتم برم اونجا موقعی ای که میرفتیم یه اسباب بازی بر میداشتم میومدم خونه بهم میگفتن اه این آشغال چیه برداشتی برو پسش بده منم ناراحت میشدم و پسش میدادم قبل اینکه به دنیا نیمده بود اوضاعم بهتر بود(بهم میگفتن آشغاله ولی نمیگفتن برو پسش بده)مامانم همیشه جلوی جمع ضایعم میکنه بقیه هم هر هر میخندن بهم .یه بار ازشون نشنیدم که چه خوشگله این اسباب بازیت میگفتن باز رفتی خرت و پرت خریدی؟کم کم بزرگ شدم پسر داییم هم میرفت سرکوچه تا چیزی بخره منم باهاش میرفتم چون میخواستم خواراکی بگیرم میرفت اونجا 1 ساعت الافمون میکرد میومد یه آشغال میخرید منم خوراکی یه کیک و ابمیوه میخریدم تا بخورم تا میرسیدم خونه بقیه از جمله مامانم به خریدن یه آشغال بهش آفرین میگفتن و قربون صدقش میرفتن منی که خوراکی گرفته بودم بهم میگفتن عوض چیزای سالم داری کیک و آبمیوه میخوری؟همیشه در حقم ظلم میشد به مامانم گفتم چرا بین بپه ی خودت و بپه ی برادرت فرق میزاری یکمی ازم هواداری کن من بچتم اون بچت نیست که بهم گفت خجالت بکش اون 4 سالشه تو 12 سالته بهش حسودی می کنی اره واقعا هم حسودی میکنم که مامان بابام دیگه بهم اهمیت نمیدن مامان بزرگم هم همینطوره بابا بزرگم هم میگه اون پسره شیطونه ولی تو بچه ی خانمی هستی من بچه بودم رفتار بقیه باهام مثل رفتار الان پسرداییم نبود میدونم گذشته فرق میکنه ولی نه تا این حد مگه برای چند سال پیشه که یهو رفتارشون عوض شه؟من از یه سایتی خرید کردم مامانم بهم گفت چرا برای بچم چیزی نگرفتی گفتم انقد مهم شده که شده پچت واقعا؟؟ گفت کاشکی براس میخریدی.خسته شدماز فرق گزاشتن بقیه مثل برده ان براش چیکار کنم خیلی هم حرف زدم باهاشون که به منم توجه کنید ولی توجهی من ندیدم….