سلام من ٢٥ سالمه و دانشجوي ارشد هرگز در زندگي اعتقادي نه به دوستي داشتم و نه ازدواج برايم هميشه اهداف و آرزوهام مد نظر بود و اجازه ورود خيچ خواستگاري به خونمون ندادم تا بحال با كساني كه بهم ابراز علاقه كردند بسيار سرد،جدي و خشك بر خورد كردم مادرم ميگه تو بيش از حد مغروري و همه رو از بالا به پايين نگاه ميكني من يه فمينيسم واقعي هستم به طوري كه تمام احساس زنانه رو از خودم با تمرين دور كردم تا اينكه در اينستا من عضو گروه علمي كردند در اونجا بحث فقط علم بود و علم هر پيشنهادي بايد بگم در دنياي مجازي كه بهم ميشد با برخورد صريح كن مواجه ميشد چون اعتقادي به افراد حقيقي نداشتم چه برسه مجازي،من ادم بسيار سردي هستم چون احساساتم رو كنترل ميكنم در رابطه با جنس مخالف اما برحسب همين مباحث علمي و حضور و اصرار دو فرد كه پافشاري بر نظريه خودشون داشتند گفتند كه به بحث اين حوزه خاتمه بديد و من و اين اقا در پي وي به ادامه بحث و جنجال پرداختيم چند ماهي ميشود كه اين اقا به من ابراز علاقه ميكند اما انقدر من سرد بودم كه به روم اورد من هم دليلم رو توضيح دادم انقدر خوب بود كه روح زنانه ام رو بيدار كرد اما من هميشه چارچوب خودم رو داشته و دارم هنوز هم معتقدم علاقه اينجوري يجور توهم از عادت و وابستگي هست و من در بدترين شرايط با عقلم تصميم ميگيرم يك شبي حرف ايشون منحرف شد و تبديل به چت هاي نامتعارف شد بنده قبول نكردم ايشون اصرار تا اينكه من راضي شدم ايشون حرف خودشون رو بزنند برام جالب بود چطور مردها انقدر راحت حرف ميزنند گفتم كه من اصلا حسي نداشتم اما فقط با توجه به ذهنم ميخواستم ببينم ايشون چي ميگه گذاشتم ادامه داد تا اينكه فردا بهشون گفتم از نظر من شما بايد بلاك بشي كلي التماس كرد كه ديگه چنين انفاقي نميفته بعد گفت فراموش كن فرصت دادم بهش بحث از علاقه ايشون بود بنده رو به مادرشون معرفي كردن و من دعوا كه چرا همچين كاري كرديد گفت چون فرق داري و مهمي به هرحال گذشت و اقدام اون شب يكبار ديگه افتاد كه من گفتم تمايلي ندارم به شنيدن و توهمات تو و ديگه چيزي نگفت اگرچه گهگداري شيطنت لفظي ميكنه اما براي من فقط شناخت جنس مخالف بود و همين ابراز علاقه ميكنه در درس ها كمك ميكنه اما من الان باهاشون قهر كردم چون از وابستگي ميترسم از اينكه احساسي عمل كنم.بنظرتون ته چنين ماجراهايي چيه؟