مخالفت خانواده
سلام دختری( 23 ساله اهل تهران لیسانسه) هستم به مدت 3 سال با دوست برادرم (اقای م اهل تهران لیسانسه 26 ساله) همکار بودم. تو این مدت ما بهم علاقه مند شدیم. ایشون این علاقه رو با خانواده درمیان گذاشتن و مادرشون به شدت مخالفت کردن و دلالیشون این بود( پولدار نبودم، زیاد خوشگل نیستم، برادرم سیگار میکشه و تحصیلات نداره و اینکه باید ازدواج سنتی داشته باشه) و تا این حد که سال اول علاقه ما بهم برای ایشون به خواستگاری رفتن و یه دعوای شدیدی بین اقای م و خانوادش صورت گرفت. بعد از مدت زیادی مادرشون خواستن که بنده رو ببینن و اتفاقا بسیار از من راضی بودن و خیلی خوششون اومد ولی چون بسیار تحت تاثیر دخترشون بودن و خواهر اقای م مادرشون رو منصرف کردن. یک سال پیش مادرشون به علت بیماری فوت کردن.و حالا که بعد از سالگرد فوتش اقای م از برادر و خواهرشون خواستن که به خواستگاری من بیان ولی اونها مخالفت میکنن و میگن که مادرمون مخالف بوده و راضی نیست که تو با این دختر ازدواج کنی و با این حرفا اقای م رو دارن دل چرکین میکنن.
از طرفی برادرم و اقای م بینشون مشکلی بوجود اومده و رابطه خوبی ندارن.
ینی ما از دو طرف هیچ امیدی ندارین.اگه خانواده اقای م راضی بشن برادرم به شدت مخالفت میکنه و چون دوست خودش بوده میتونه وجه اقای م رو پیش خانواده من خراب کنه
در ضمن ما الان دگ همکار نیستیم.
سطح اقتصادی هر دو خانواده متوسط هستش. با اینکه برادر و خواهر ایشون سطح بالایی از تحصیلات و کار قرار دارن ولی از نظر فکری بسیار پایین هستن و در حال حاضر دنبال دختری پولدار برای ازدواج اقای م هستن.
ما در این 3 سال نسبت به هم بسیار متعد بودیم و هیچگونه خطایی براس سلب اعتماد نسبت به هم نداشتیم. خواهشا یه راهی پیش پام بذارین روزای سختی رو میگذرونیم.














بنظر من ازدواج نکن با هاش چون دقیقا من همین کار را کردم والان دارم زجر میکشم مادر شوهر وخاهر شوهرم هر روز واسه همسرم یه زن معرفی میکنن زندگی مو جهنم کردن دخالت میکنن اهانت وکتک کاری با اینکه ازدواج کردم دس از سرم بر نیمدارن دلیل مخالفت ازدواج من وهمسرم این بود که من شهرستانی هسم وپسرشون را دزدیدم از مادرش