محتوا:سلام . پدر من ادمی تقریبا بددهن است . از من و مادرم و برادرم کوچکم که ۸ سالش است بخصوص من انتظار یک رابطه ی بسیار گرم و صمیمی دارد . مادرم با او معمولا کاملا خوب و صمیمی رفتار میکند اما تا مدتی میگذرد پدرم خرابش میکند . من خودم رابطه ام با پدرم خوب است اما نه بسیار صمیمی . من هروقت می ایم که قدمی بردارم و رابطه ام را صمیمی تر کنم پدرم ان را خراب می کند . در کوچک ترین موقعیتی فوش میدهد و من تا کوچک ترین چیزی بهش میگویم (عذر خواهی میکنم) می گوید گمشو و خیلی چیزهای دیگه یا مثلا یک شوخی بسیار کوچک با او کردم به من گفت ( بازم عذر خواهی میکنم ) چیلت را ببند ; خب با وجود اینها معلوم است که من هم ناراحت میشوم و هم نمیتوانم رابطه ام را صمیمی تر کنم . من خیلی دارم تلاشم را میکنم اما او خودش خرابش میکند . و مادرم ، مامانم با او خیلی خوب و صمیمی رفتار میکند البته تا وقتی که پدرم خودش خرابش نکند مثلا پدرم سر کوچک ترین مسئله ای سر مامانم داد میزند و به او فوش میدهد و برای مثال (عذر میخوام ) به او میگوید پدر سگ و مادرم هم بخاطر اینکه مادرش را قبل از ازدواج و پدرش را چند سال بعد از ازدواج از دست داده بسیار ناراحت میشود . یکی از مسائل کوچکی که میگویم این است برای مثال مادرم هنگامی که میخواسته از پارکینگ خارج شود دیده که در باز نمیشود و زنگ واحد همسایمان را زده و ازشون کمک خواسته که بیایند در باز کنند و مادرم هم چون به تازگی شکمش را عمل کرده نمیتوانست خودش در را باز کند و همسایه مان میاید و در را با دست باز میکند . شب که پدرم به خونه می اید ( پدرم رئیس بانک است و هنگامی که از بانک به خونه می اید ناهار میخورد و میخوابد و بعد که بیدار میشود مدتها پای گوشی مینشیند و پس از ان به بیرون یا باشگاه میرود و ساعت ۱۱ الی ۱۲ شب برمیگردد و دوباره پای گوشی مینشیند و هیچ وقتی برای گذرندان با ما نمیگذارد ) پس از مدتی در گوشی بودن یهو شروع به بحث کردن میکند و میگوید که چرا ان موقع که در پارکینگ باز نمیشد به من زنگ نزدی و بگویی در پارکینگ باز نمیشود ( اخه موضوع بحثی از این مسخره تر داریم ؟؟؟) و مادرم میگوید این که چیزی نبوده که اینطوری میکنی و او شروع میکند به داد زدن و فوش دادن و میگوید که من تو را از اشغالدونی گرفتم و اوردمت تو بهترین زندگی و من با مشکلات تو با خانوادم کنار اومدم و چندین بار کلمه پدرسگ را تکرار کرد . حالا تمام اینهایی که گفته اصلا اینگونه نبوده خانواده مادر من یه خانواده با وضع مالی خیلی خوبی بودند و من باتوجه به فیلم مراسم پاتختی شان دیدم که مادرم با بهترین جهیزیه وارد خانه شده . این حرف های پدرم مادرم را بسیار ناراحت کرد در حدی که مادرم دوبار شک عصبی رو گذروند . پس از این حرف ها من امدم و گفتم که بسه و مادرم حالش بسیار بد شده بود و من گفتم اگه بلایی سر مامانم بیاد دیگه منو نمیبینی و بابام هم گفت که منم ادمم یکم هم منو ببینید که اینجا بهش حق میدم چون به مدت سه هفته بود که مامانم مقداری باهاش سرد رفتار میکرد که اونم بخاطر رفتارهای او سر موضوع های کوچک بود که مادرم بسیار ناراحت بود بعد از اینکه بابام گفت که منم ادمم گفت که خودمو از پنجره میندازم پایین و منم گفتم بسه و او هم کیف باشگایش را برداشت و از خانه بیرون رفت . حالا با توجه به اینکه هر کدامشون در یه سری مسائل حق دارند من چه کار باید بکنم و چجوری باهاشون صحبت کنم و مشکلات را برطرف کنم و کاری کنم که همه چی درست بشه و درضمن بابا و مامانم از اینکه من مسئله را برای شما تعریف کردند و بی خبرند و به هیچ عنوان مشاوره نمی ایند . لطفا به من هرچه سریعتر کمک کنید . باتشکر 🙏