سلام من پسر متولد ۱۳۷۰ هستم و عاشقی را تا این حال جدی نگرفته بودم که یک روز بادیدن دختر خانمی در مسجد دیدم ،که خودم در آنجا هیات امنا هستم ،واقعا دست و پاهایم شُل شدن و زبانم بند آمد و وابسته این دختر شدم که با واسطه گری خادم خانم به اینشان موضوع رو گفتند و ایشان هم قبول کردند خانواده دخار فقط ایراد از اختلاف سنی ما گرفتند که من ۱۳ سال از این خانم بزرگتر هستم واقعا وقتی شنیدم با قرص خوردن به خودم واکنش نشان دادم و راهی بیمارستان شدم و حتی بعدش به مغازه پدر دخترخانم رفتم و پاهای پدرش را بوسه زدم تا قبول کنند ولی ایشان با احترام گفتند بروم جواب ندادن که خانواده ام مجدد رفتند باز همان حرف از طرفی خانواده من مادرم یجورایی میخواد من پرستارش باشم و ازدواج نکنم ولی پدرم اینگونه نیست.مفصل است که با نوشتن نمیشود بازگوی کرد.واقعا عاشق این دختر خانم هستم و بدون ایشان نمیتوانم حتی ایشان هم همینطور هست خودشان گفتند چون باهم در ارتباط هستیم.لطفا کمک کنید و از دانش و علمی که در این راستا بدست اوردید را در اختیار من قرار دهید که تاثییر مثبت داشته باشد در این امر خیر ازدواجم.سپاس