با سلام و تشکر از لطف شما

اینجانب متولد 1369 و فارغ التحصیل کارشناسی ارشد مهندسی معماری هستم، از سال 1387 یعنی در دوره کارشناسی دلبستگی به یکی از همکلاسی های خود در دانشگاه احساس کردم

ایشان فردی صادق، خواهان رشد چه از نظر اخلاقی و شکوفایی روانی و هم ار لحاظ تحصیلی هستند متولد 68… نا گفته نماند تا ترم 2 و3 قدری از نظر خانوادگی مشکلاتی داشتند، اینکه با خواهر خود دور از پدر و مادر طبقه بالای مادربزرگ مادری خود زندگی می کردند… یه مدت هم به دلیل تحت فشار بودنشون، بخشی از موی سرش به صورت سکه ای می ریخت… یه مدت حالات ناآرام و پرخاشگر داشتند… ولی از تزم 4 به بعد روحیه اش آرام و معقول شد…ترم 5 طی یک صحبتی گفت که دوست داره خودش و خواهرش از این خونه ای که هستند بره و برند یه جای دیگه با هم زندگی کنند… در حال حاضر خواهرش برای تحصیل به آلمان رفتند… خودشون هم دیگه پیش مادربزرگش نیست… در دوره کارشناسی همراه تحصیل کار می کرد… دوره ارشد را 3 ترم با معدل بالای 19 تمام کرد در حال حاضر دانشجوی سال 2 دکترا هست… با وجودی که خواهرش در آلمان هست تمایلی به مهاجرت به خارج از کشور نداره… از لحاظ مالی در یک سطح هستیم هر 2 متوسط رو به بالا.. برای من خیلی ارزش داشت که با وجود تمکن مالی باز هم در دوره دانشجویی کار می کرد…

ارتباط ما در حد همکلاسی با رعایت حد و حدود بوده و دوستی بین ماشکل نگرفت

من اصالتا یزدی هستم و ایشان اصالتا سمنانی هستند… هر دو خانواده تحصیل کرده ای داریم

بعد از 3 سال از فارغ التحصیلی سال 93-94 به صورت اتفاقی هم را در دانشگاه دیدیم… ایشان به صورت teacher assist در دانگشاه فعالیت داشتند… من شماره ایشان را از طریق اینترنت و مقاله ایشان به دست آوردم و تماس گرفتم و قدری بابت کمک استادی اطلاعات کسب کرده… پس از آن برای کمک استادی اقدام نمودم… باز هم به صورت اتفاقی هر دو کمک استاد یک درس و یک استاد شدیم و هر هفته نصفه روز همدیگز زا ملاقات می کردیم…در این مدت از جانب ایشان یک حس هایی دریافت می کردم، ولی باز همه چیز به صورت رسمی بین ما گذشت… ایشان بسیار فردی محترم و دارای چهارچوب هستند… خود من هم فردی رسمی هستم تا به حال با هیچ پسری دوست نبودم و ایشان هم در جریان هستند… حتی دوست صمیمی ایشان 8 ترم تمام خیلی نسبت به من پیگیر بودند و من را تعقیب می کردند…کلاس هاش را با من بر می داشت، تا قبل از حذف و اضافه تمام کلاس ها را می آمد و وقتی ساعت و روز کلاس من را متوجه میشد کلاس هاش را با من انطباق می داد… دوستشون تمام تلاشش را می کرد تا بابت مسالئل درسی با من صحبت کنه، ولی من هیشه سربالا جوابش را می دادم ئ بجای اون با این آقا حرف می زدم…

بعد از کمک استادی که سال 94 تمام شد… من هفته پیش با ایشون تماس گرفتم تا بابت دکترا از مشورت بگیرم… پشت تلفن بسیار گرم و صمیمی صحبت کرد و راهنمایی کرد و گفت هفته ای یک بار در دانشگاه خودمون تدریس می کنه و اینکه بازم اگه سوالی دارم برم حضوری ببینمش، ار سال 94 تا به حال در گروه تلگرام دانشگاه بودیم… هیچ وقت فعالی نمیکنه… ولی پیگیر اخبار من هست از طریق اونجا متوجه شد در مقطع ارشد فارغ التحصیل شدم و حتی فهمید ترم های بعد هم در کلاس های دیگه کمک استاد بودم و دو بار بهم سر زد ولی همه چیز بسیار رسمی بود و صحبت ها اغلب راجع به کار و درس بود… فقط یک با ازم پرسید ازدواج کردی؟ نامزد داری؟ و دیگر هیچ

خواهش می کنم کمکم کنید… در این مدت خواستگارهای خوبی از فامیل و معرفی به صورت سنتی داشتم ولی همه را رد کردم… هر کدام را با ایشان می سنجم… تنها ایشان را باور دارم و حتی حاضرم در سخت ترین شرایط هم با ایشان باشم… ولی غرورم اجازه نمی دهد که من پیشنهادی به ایشان بدهم… من هیشه رسمی بودم اصلا بلد نیستم قدری شیطنت با جنس مخالف داشته باشم ایشان هم در این مدت من را خوب شناخته اند و همین گونه با من رفتار می کنند

سوال من این است… آیا با توجه به دعوت خودشون یک بار برم دانشگاه ایشان را ملاقات کنم و به صورت غیر مستقیم به ایشان اشاره ای بکنم یا نه؟ در چه حد و به چه نحو به ایشان اشاره کنم؟ خواهش می کنم من را راهنمایی کنید… می خواهم در اینده پشیمان شوم که می توانستم برای داشتنش تلاش کنم و نکردم…

ببخشید از اینکه قدری طولانی شد