سلام ،مشکل اصلی من پدر و مادرم هستن ،بخصوص مادرم ،تعادل رفتاری نداره ،گاهی خوب گاهی بد وواقعا نمیدونه چه رفتاری کنه،یه خواهر دارم که ازدواج ناموفق دلشته خارج از کشور بود با کمک من و مادر رفتیم اوردیمش و در محل کار خودم بهش کار دادم کلی کمکش کردم اما فوق العاده خسیس و ناخن خشکه هیچی در خونه هزینه نمیکنه ،کمک در خونه نمیکنه و دایم درحال کندن پول از پدر ومادرم است و البته سر کار هم خیلی برای من مشکل ایجاد میکنه و بیشتر اوقات حرص منو در میاره وباعث تبعیض بین همکارای دیگه میشه،و چون من و همسرم همکار هستیم در محل کار باعث اختلاف ما هم شده،به قول معروف هرچی مفت باشه براش خوبه حتی حاظره ساعت ها گرسنه بمونه اما یه پرس غذا نگیره و بخوره و در خونه هم حتی وقتی من و همسرم میریم باعث شده همین سیاستو در خونه پیاده کنه و خیلی مواقع هبچی جلو ما نذارن و وقنی من اعتراض میکنم ،بهم میگن مگه تو واسه شکم میایی اینجا من خیلی جلو همسرم خورد میشم ،من در خونه تا دستم برسه حتی بهشون کمک هم میکنم مثلا مبل میخواستن بگیرن یه دست مبل نو داشتم و به سرویس خواب مادر شورم در حد نو دراور ،میز اشپز خونه …بهشون دادم ،اما فقط یه هفته خوبن باز بد رفتاری و بی احترامی شروع میشه،من وقتی میرم خونه مادرشوهرم با اینکه وضعیت مالیش از خانواده خودم پابین تره اما پذیراییش خوبه و تحترام میذاره من واقعا خسته شدم و الانم باردار هستم و دیگه تحمل رفتارهارو ندارم،متاسفتنه پور و مادرم هم با حمایت های بی مورد و نابجا از خواهرم اونو بد و گستاخ کردن،مثاا ده سال پیش خواهرم یه دزدی از شرکت قبلیش کرد و پدر و مادرم حماینش کردن و یا سر ازدواجش میدونست که طرف بچه داره با دروغ رفت خارج کشور که من پذیرا هستم ،قابل توجه که نه من و نه برادرمو برای خواستگاری نگفتن ،وبعد بلایی سر بچه طرف اورد ،زندانیش کرده بود کتک میزد پ کودک ازاری باز پدرو مادرم به ناحق طرفشو گرفتن،و البته با برادرم هم قهره و نمیذاره بیاد خونه پدریش،کلا یه ادم بد دهن و بیحیاس و حرمت حالیش نمیشه و پدر مادرمو با وحشی بازیش ترسونده حتی گفته اگه به حرفم گوش ندین خودمو میکشم،من میخوام یه مدت نرم خونه پدری ،چون رفتارهاشون عذابم میده ،کمک من اینه من چه کنم ،قطه رابطه؟صحبت کردن هم فایده نداره چندماهه پیش تهمتی به من و شوهرم زد که مثلا خانم خواستگار داشته و ما مانع شدیم ،شوهر من در بستر بیماری بود حتی نیومدن به دیدنش،خبلی برای من بد شد من تازه میفهمم ابنا منو اصلا دوس ندارن با اینکه من خیلی هواشون دارم ،دیگه خسته هستم اینقدر جلو شوهرم خورد شدم و حرف خوردم،فقط بخاطر یه برداشت اشتباه مادرم رو تحریک کرده بود و اونم گوش به فرمان خواهرم و با من قهر کرده بودن بعدش من مجبور شدم برم پیش مثلا خواستگار صداشو ضبط کنم بیارم که اینا گوش بدن و بفهمن اشتباه کردن،لطفا بگین من چه کنم ،افتادم تویه سیکل معیوب