سلام من دختری ۳۰ ساله ام ک قبلا بخاطر دوبار قبولی در رشته روزانه از کنکور محروم شدم خیلی سرخورده شده بودم خیلی حالم بد بود بارها اقدام ب خودکشی کردم ولی میترسیدم پشیمون میشدم اخه تو خونواده ما داشتن شغل خیلی مهمه چون پدرم فوت شده منم مجبور بودم تو مغازه کار کنم با ی پسر اشنا شدم ک رابطه مون بجایی نرسید تا اینکه دوست همون اقا کارمند بیمارستان بود ی روز باهام تماس گرفت ک عکسمو دیده ازم خوشش اومده منم ب امید اینکه این رابطه ب جایی برسه باهاش دوست شدم ک به جاهای بد کشیده شد چن بار رابطه داشتیم ی روز بهم گفت بیمارستان اگهی استخدام دادن خدمات منم که از خدام بود شرکت کردم و قبول شدم اونو همونجا شناختم ی ادم سبکسر بود ک باهمه بود از بیمارستان استعفا دادم نتونستم بمونم گوشیمو خاموش کردم ولی نتونستم فراموشش کنم خیلی حس حماقت دارم ولی نمیتونم فراموشش کنم تازه فهمیدم با یکی نامزد کرده شروع کردم واسه کنکور دوباره میخونم ناامیدم هرروز پیشرفتاشو از دیگران میشنوم پس چرا من پیشرفت ندارم دلم نمیخاد زنده بمونم چیکار کنم دارم دیونه میشم