سلام من یه نوجوان ۱۶ ساله ام که جدیدا با پدرم و گاهی اوقات با مادرم بحثم میشه البته نمیشه گفت بحث چون شبیه بحث نیست و کاملا یک طرفه است و فقط اونا داد میزنن و تحقیرم میکنن و باهام مثل یه اشغال بلا استفاده رفتار میکنن در حالی که من هیچ وقت بهشون بی احترامی نکردم و همیشه سعی کردم که دختر خوبی براشون باشم و بهشون کمک کردم و محبت کردم در حالی که اونا سر چیزای الکی و کوچیک میخوان که منو حقیر و نفهم نشون بدن مثلا امروز پدرم گفت که باید از فردا بشینی و برنامه درسی تلویزیون رو نگاه کنی و منم در حالی که قبلا هم سر این با هم بحث کرده بودیم با آرامی جواب دادم که از فردا دوباره کلاس آنلاین مدرسه شروع میشه و چون از صبح باید سر کلاس باشم تا پنج و از شیش هم امتحان بدم تا هفت نمیتونم که اونا رو ببینم چون وقت ندارم ولی بعدش پدرم شروع کرد به کوچک کردن من و فحش دادن و جوری رفتار کردن که من نمیفهمم و رفتار خیلی بدی با من داشت و من جوری شدم که رگای گردنم درد گرفته بود و نفسم بالا نمیومد و خیلی حال بدی داشتم و نیاز به یکی داشتم که تو خونه اون لحظه درکم کنه و کمکم کنه اما نه مادرم و نه برادرم کمکم نکردن بلکه برادرم بهم کفت صداتو ببر و مادرم هم میگفت ساکت باش و بابام هم به برادرم گفت که این تن لشو ببر یه گوشه که بمیره . البته باید بگم که پدرم به تازگی اینجوری با من شده و من دلیلشو نمی‌دونم چون کار بدی هم نکردم و اینکه من همیشه درسامو میخونم و دانش اموز خوبی هم هستم ولی برادرم درس نمیخونه و تو درساش خوب نیست ولی پدرم به اون هیچی نمیگه و وقتی هم که برادرم به من فحش میده هیچی نمیگه ولی وقتی من در جواب فحش برادرم بهش میگم ببخشید خفه شو بابام میگه برو اتاقت دختره بدرد نخور. البته من خیلی رابطه خوبی با پدرم داشتم و هیچ مشکلی نداشتیم جدیدا اینجوری شده و منو خیلی اذیت میکنه چون من همینجوری اعتماد به نفس ندارم چه برسه وقتی پدرم خوردم کنه . من بیرون از خونه وقتی بچه بودم مسخره میشدم و همیشه قوی بودم چون تو خونه پدرم و مادرم بهم میگفتن که تو خیلی خوبی و حمایتم می‌کردن ولی وقتی این اتفاقا افتاده دیگه من اصلا اعتماد به نفسی ندارم .
من خسته‌م و نمیدونستم باید چی کار کنم به خاطر همینه که به شما گفتم .
امیدوارم که شما هم به من کمک کنید .