سلام خدمت شما من ۲۵ سالمه ۱ پیش افسردگی شدید داشتم و دکترا گفتن واسه این که بهتر بشی خوبه روایط عاطفی یا صمیمی عاشقانه ایجاد کنی منم با تصمیم فامیل تصمیم گرفتم نامزد کنم خوب دست بر قضا این دختره و من خیلی اختلاف داشتیم و همش جنگ و دعوا بود و بماند که حال و روز چجور بود …
اینم بگم که بابام یه عادتی داره هر اتفاقی که میوفته سریع میره به فامیلش خبر میده همه جزئیات رو میگه
رفته رفته این نامزدی به گند کشیده شد و تصمیم گرفتم که جدا بشیم‌‌‌…. خوب ای بابای من همه این اتفاقات که تو این مدت افتاده رو به فامیل خود یعنی عموم عمه هام و پدربزرگم گفته اونام که به همه فامیل نقل قول میکنن واو به واو
حالا همه منو میگن ای وای واسه زن خودتو زدی به مریضی بعدش مثل بی عرضه ها زدی خودتو به اون راه و فسقش کردی نتونستی نامزدی پیش ببری …. و‌‌‌‌‌‌….
خوب من اعتماد به نفس دارم و نظر هیچکی برام مهم نیس که چی میگن و اگه مهم بود الان من فسق نمیکردم
مشکل من بابامه اخه این چرا میره هر حرفی رو که ما میزنیم به فامیل خودش میگه بعد اونا همه کشور رو مطلع میکنن
همه فکر میکنن من واسه زن گرفتن خودمو به مریضی زدم اخه کسی واسه زن گرفتن اینهمه دارو و قرص و هزار کوفت ک زهر مار میخوره