سلام.من درخانواده ای متوسط روبه بالا بزرگ شدم.دردوران پیش دانشگاهیم باپسری اشنا شدم که سال اول دانشگاهم باهم ازدواج کردیم.
دوسال نامزد بودیم.سال دوم نامزدیمون مادرشوهرم فوت کرد ودرحین درمانش خانواده همسرم ۱۶۰ملیون هزینه کردند.سال سوم هم ۸۰ملیون از اموال همسرم روکه براش کارکرده بود طی دومرحله کاری ازش بردند من امسال هم سال چهارم هست که تقریبا دوساله عقد شده هستم و
هنوز موفق به خانه بخت رفتن و این حرفا نشدم.من ازهمه خواسته هام ازجمله عروسی و سرویس و… گذشتم همسرم روهم خیییلییی دوست دارم
میدونم که اونم منو دوست داره
اما مشکلاتی هم داره که تواین چهارسال بدتر شده
ازجمله تنبلیش که اشغالهارو هم له زور میذاره دم در.
و بازی اینترنتیش که اخیرا پاکش کردم یعنی مجبورم کرد پاکش کنم چون هیچ تاسمی برای من نذاشته بود دیگه.
یک بار دستش رو من بلند شد که یک ساعت خودش رو سرزنش میکرد.
چندباری هم دعوا کردیمو بعد ازدل هم دراوردیم‌.
اما تواین چندسال یک بار یه جا نرفتیم بگردیم همش کارو کارو کار بدون پول…!!
تا میگم بریم بیرون میگه خستم.
بگم بریم تاسرکوچه میگه نهار نخوردم خستم گشنم کاردارم ابان باید برم سرکار حوصله ندارم ولش کن…… .
من هیچ تفریحی ندارم.
هفته هایی شده که سرکار نرفتمو به دیوارای خونه ذل زدمو بعد گریه کردم.
روز و شلم دیگه داره با بغض میگذره.
حتی بعد از سکسمون میخوابه و من شروع میکنم به گریه کردن.
به من میگه « دوستت دارم تویه اتفاق خوب توزندگیم بودی مخصوصا بعد فوت مامانم اگرتونبودی میمردم الانم عاشقتم فقط من یه کم تنبلم..»
من دارم افسردگی میگیرم.
بعضی اوقات برسمو میدم دستش میگم موهامو شونه کن اونم اولش غر میزنه اما اخرش موهامو بافته تحویلم مسده.
من میخوام برم خونم اما میدونم اونجام برام حلوا خیرات نکردم اون همش کار داره و من یه پارک نباید باهاش برم یه سینما یه خیابون یه پیاده روی یه خرید..
میگه وقتی پول ندارم نمیخوام بیام مغازه هارو ببینم میگه وقت ندارم بیام پارک میگه بامامانت برو خرید..
احساس میکنم اشتباه کردم اشتباه. اما.