سلام میلاد هستم 26 سال سن دارم من و همسرم با هم فامیلی دوری داریم از بچگی هم با هم بزرگ شدیم من از همون بچگی دوسش داشتم اما اون نمیدونست تا سه سال پیش که بهش گفتم اول چون کسی دیگه رو دوس داشت بهم جواب رد داد اما بعد یه مدت از اون جدا شد و به من جواب مثبت داد مادرزنم هم خیلی دوست داشت که با من ازدواج کنه البته همسرم قبل از من یه عقد هم داشت که تو همون دوران ازش جدا شد و به من جواب مثبت داد همسرم از مادرش متنفر بود و اونو بزرگترین دشمن خودش تو زندگی میدونست تا اینکه دو سال پیش باهم عقد کردیم و من باعث اشتی همسرم و مادرش شدم همسرم هرچی من میگفتم قبول میکرد اما همسرم یه مشکل داشت که خیلی بی ثبات بود بعد از عقد که اشتی شون دادم همه چیزش یهو مادرش شد و دخالت مادرش اولین دعوامون رو درست کرد خلاصه هربار اون دعوا درست میکرد و من چون دوسش داشتم گردن میگرفتم معذرت خواهی میکردم که زندگیم رو از دست ندم خلاصه بعد از سه سال توی این هفته سر یه موضوع الکی دعوامون شد کارمون به جدایی کشیده توی این مدت هم مادرزنم هر کاری کرده من خنثی کردم و تلاش هم کردم بهش نزدیک بشم نشد مثل اتیش میمونه هرکی نزدیکش باشه میسوزونه یه جورایی مشکل روانی و دو به هم زنی داره الان هم واقعا گیر کردم نمیدونم چیکار کنم زنم رو هم دوس دارم زندگیم رو هم دوس دارم میگم بیا بریم پیش مشاور هم راضی نمیشه