سلام وقتتون بخیر
من ۲۱ سالمه و دانشجوی رشته مهندسی برق هستم.خب من‌همیشه دلسوز خانواده بودم و هستم و از صبح که از خواب بیدار میشم(از بچگی این‌روال بوده)شروع میکنم ب انجام دادن کارهای خونه مثل تمیز کردن و غذا پختن و همه چی.تمام کار خونه رو خودم ب تنهایی انجام میدم و خب اینو ذکر کنم که اصلن‌از انجام دادن کار خونه خوشم‌نمیاد و یه حس تنفری پیدا کردم که مرتب دلم‌میخواد مریض باشم یا برای یه کاری خونه نباشم‌ک کارارو انجام ندم.خانواده این رو وظیفه من‌میدونن و اینو ذکر میکنن ک حالا اگر انجام بدی چی میشه؟قدیما مگه چیکار میکردن؟و از اینجور حرفها که من‌واقعا عصبی میشم.پدر و مادر من‌هردو شاغل هستند.مادر من خیلی اخلاق های بدی داره و فکر میکنه فقط خودش خسته میشه و یا فقط خودش کار داره.همیشه هم‌از همه طلبکاره.اینم‌باید بگم‌که خانواده من ب من هیچ مبلغی ب عنوان‌ماهیانه‌نمیدن و من همش مجبورم با این اوضاع و شرایطدر کنار درسام‌ک خیلیم سنگینه کار دانشجویی بگیرم بلکه ۲۰ تومن ۳۰ تومن‌ته حسابم باشه.من واقعا بدم میاد از اینکه مرتب دستمو جلوشون دراز کنم بگم‌پول بده پول بده.حالا بگدریم‌از این‌موضوع
من تقریبن یک‌ماه و نیم‌امتحان دارم هم امتحانای تئوریم هس هم‌عملی و هم تحویل پروژه.من کم خونی شدید دارم دارو هم‌مصرف میکنم.بدنم کم‌میاره و خسته میشه و احتیاج دارم‌که بخوابم.حتی با خوابیدن من هم‌مشکل دارن.چرا الان میخوابی.چرا این ساعت بیدار میشی.خب من تو طول روز ک نمیتونم درس بخونم.مجبورم‌شبا درس بخونم.شبم‌ک‌درس میخونم صب با اینکه بیدار شدن سخته واسم ولی بیدار میشم.خلاصه که برای این یک ماه و نیم از چند هفته قبل مرتبن ذکر میکردم که من‌ امتحان دارم‌نمیتونم‌غذا درست کنم تورو خدا غذا رو درست کنید و برید یا به فکرش باشید.روز اول ناهار درست کرد و شام نه.روز دوم ک هیچی و روز سومم هیچی.روز سوم دیروز بود.من از شدت گرسنگی داشتم‌میمردم.دو روز بود غذا نخورده بودم.شام درست کردم اومد ی قاشق برداشت رفت بخوره بهش گفتم صب کن منم‌گشنمه باهم‌میریم میخوریم.ی نگاهی بدی ب من‌انداخت و رفت با پیاز داغ اضافه برای بابام‌گفت.بابامم‌همیشه اینجوری بود که طرف منم‌میگرفت ولی چند وقته ی جوری شده اصلن ب من‌اهمیت نمیده.من خسته شدم از همه چی.هیچ‌انگیزه ای ندارم.دیشر دعوا ب حدی رسید که از شدت عصبانیت تمام‌موهامو کندم.واقن دیگه نمیکشم.من‌هر روز دارم ب این فک‌میکنم کی قراره برم‌از این خونه و راحت بشم‌از دستشون.روزی هزاربار آرزو میکنم کاش تو این خانواده ب دینا نیومده بودم.این یکی از مشکلات خیلی کوچیک بود.سر قضیه انتخابات منو کتک زد که باید رای بدی.خب من‌نمیخواستم‌رای بدم.مدامم‌تهدیدم‌میکنن تگه‌این‌کارو نکنی نمیزاریم فلان‌کارو بکنی.واقعا دیگه نمیدونم باید چیکار کنم.خیلی حالم بده خیلیییییی زیاد