سه سال پیش نامزد کردیم یه سال هم هست که ازدواج کردیم خانه من ومادرشوهرم یه طبقه فاصله داره درب ورودیمون یکسانه من و همسرم هردو معلم هستیم.هردو ۲۵سال داریم همسرم ۴ ماه از من بزرگتر است.به اصرار یعنی زور همسر و خانواده همسرم محبور شدم کل زندگیمو بااونا باشم یعنی من میرم طبقه پایین غذا درست میکنم خونه هردو طبقه رو تمیز میکنم کلا همیشع با مانتو وشلوار پیش اونا هستم و دست به سینه؛همه ی کاراشون تقریبا رو دوش منه ازاون بدتر مادر شوهرم شدیدا بد دهن تهمت زن و بدگمانه خیلی خیلی اذیتم میکنه درحدی که روحیه ام دیگه صفر شده خیلی تلاش کردم همسرم اذیت شدنامو ببینه و حداقل خورد و خوراکمون رو از اونا جداکنیم بعد دعوای فراوان و زجرایی که کشیدم بلاخره راضی شد غذامونو جدا کنیم الان حدود دوسه هفتس جداکردم ولی بازم به شدت آزارم میدن همسرم هرروز از اوانا یه خرفی میشنوه میاد زندگیمو زهر میکنه تااینکه بلاخره بعد سه هفته به حدی رسید که باهمسرم دعوام شد سه روز جای خوابشم از کن جدا کرده دیگه واقعا تحمل این زندگیو ندارم چیکارکنم