سلام خواهش میکنم کمکم کنید
من پسرس ۲۳ ساله هستم با دختر عموم که ۱۷ سال دارد نام زد کردم
با این که قبل از نامزدی میدونستم که دختر عموم با پسری دوست بوده اما رفتم خاستگاری و دختر عموم قبول کرد و با هم عقد کردیم.
بعد از عقد خانومم ناراحت بود بعد از چند بار پرسش به من گفت که من به تو هیچ علاقه ای ندارم و یک نفر دیگه رو دوست دارم . ازش پرسیدم چرا هنگام خاستگاری قبول کردی او گفت:چون که همه میگفتن که این پسر خوبی هست قبول کن.
من حدود دو روز به اون گفتم که می تونی اون پسره رو فراموش کنی و به مرور زمان بین ما عشق و علاقه به وجود میاد اما حرف توی گوشش نرفت که نرفت.
تا این که این موضوع رو با مادرش در میان گذاشت مادرش از شدت ناراحتی هم گریه میکرد و هم التماس و به دختر عموم میگفت که چرا هنگام خواستگاری قبول کردی حالا دیگه دیر شده باید زندگی کنی و……اگه از هم جدا بشین آبروی همه میره.
همون هنگام بود که دختر عموم فرار میکنه و از خونه میره و بعد به من پیامک میده :
زندگی زوری نمیشه من خودمو میکشم …….
یک نقشه کشیدم و اونو پیدا کردم و به خونه برگردوندم و رفتم و همه ماجرا رو به خانوادم تعریف کردم خانوادم گفت که باید طلاقش بدم اون یک دختر فراری است.
وقتی بزرگ های فامیل باخبر شدن داستان جدی شد دختر عموم اومد و گفت که من پشیمونم میخوام با تو زندگی کنم .
من گفتم که برو به همون پسره بگو که بیاد باهات ازدواج کنه .
بعد از چند روز متوجه شدم که اون پسره گفته دختر عموم رو نمیخواد .
حالا من چیکار کنم
باید طلاقش بدم یا این که باهاش زندگی کنم
ولی فکر میکنم که از این کارش پشیمون هست چون زندگیش رو به خاطر پسری خراب کرده که نمیخواستش
چیکار کنم