سلام
من یه دختر ۱۳ ساله هستم که مادر و پدرم من رو با ۱۳ سالگی خودشون مقایسه میکنن و سر هر چیزی میزنن تو ذوقم.هر وقت یه پیشنهاد هیجان انگیز میدم که یکم هم توش تحرک و اراده داشته باشه با جمله هایی مثل《ولش کن بابا》 و 《درساتو خوندی یا نه؟》(با یه پوزخند) مواجه میشم.هپیشه اگر کاری رو انجام ندم سرم داد میکشن اما اگه به بهترین نهوی کارم انجام بدم حتی افرین هم بهم نمیگن،مثالش هم پیانو زدنمه،هفت سالگی پیانو رو از سر تنبلی ول کردم و بعد نه سالگی خودم شروع به زدن کردم،وقتی پیانو رو ول کرده بودم روزام با جمله‌ی《پیانوتو میفروشم》یا《هر کاری رو وسطش ول میکنی》شب میشد.اما از وقتی پیانو زدم،مسابقه برنده شدم،رسیتال رفتم،مدرک گرفتم،و واسه بورس شدن درخواست دادم،حتی نمیان کنسرتام،یا حتی نمیان اهنگامو گوش کنن.انگاری که فقط میخواستن من بزنم و دیگه هیچ،تموم.گاهی وقتی سرکوبم میکنن یا با احساساتم مث یه نوجوون دهه ۴۰ برخورد میکنن بهشون میگم:《یادتون نره من دهه هشتادم و شما چهل،شما ۵۰ سالتونه من ۱۳.》واقعا عصبانیم میکنن.خیلی سعی میکنم شاد باشم و باهاشون اروم و مهربون رفتار کنم،اما مدام سرکوب میشم و مود های مادرم هم سری از مهربون به مادر فولاد زره تبدیل میشه.حالا کافیه بگم فولان چیزو واسه درسم میخوام،میزارن رو چشمشون.خوبه باز یه داداش دارم که هوامو داشته باشه.اما میدونید من درونگراعم و این اولین باریه که اینارو به کسی میگم.میدونید،به نظرم مادر و پدرم که قبلا توی سن من بودن باید سعی کنن مثل من با خودم رفتار کنن و خودشونو بذارن جای من،اما توی این تونه من خودمو میزارم جای یه فرد ۴۸ و ۵۲ ساله،تا فقط ارتباطم با خانوادم حفظ شه