به نام خدا
سلام
من خانمی 37 ساله و شوهرم 40 ساله هست، حدود 11 ساله که ازدواج کردیم و یک دختر 7 ساله داریم. من از یک شهر و شوهرم از شهر دیگه ایه و اختلافات زیا ی چه از نظر فرهنگی، چه سطح رفاه خانواده، چه تحصیلی(من لیسانس و شوهرم دیپلم) و … داریم. ازدواج ما خیلی سریع و بدون شناخت و فقط،با توجه به حرفه ای برادرم که هم دوره ی سربازی با ایشون بود انجام شد. و من تنها چون فکر میکردم ایشان فرد د مثل خود ماست و من میتونم در زندگی باهاش راحت باشم قبول کردم در حالی که بعد معلوم شد تقریبا هیچ سنخیتی با هم نداریم.و این باعث،شد من او را،اصلا دوست نداشته باشم چون او فردی غیر معقول، بددهن، لجباز و در مسائلی،کاملا بی تفاوت و بی مسئولیت است و من از اوایل ازدواج بسیار اذیت شدمشدم، خصوصأ در دوران نوزادی دخترم که از لحاظ مالی در مضیقه بودیم و شوهرم در این دوره،بسیار عصبی بود در حالی که مشکل من با او مسائل مادی نبود ، اخلاق و انسانیتش بود.
ما 4 سال است که از مشهد به،اصفهان،آمدیم و این مدت اخلاق شوهرم و روابطمان با،بهتر،شدن وضعیت مالی،بهتر،شد. ولی باز هم من هیچ وقت با او راحت نبودم
تا اینکه یکسال پیش ما تصادف بدی داشتیم و طی آن نخاعم و دست راستم،آیی شدید دیدند، الآن نمیتونم راه بزن و دستم هم تقریبأ بی حرکت است. با اینکه شوهرم راننده بود ولی میگوید اگر حواس تو به من بود اینطور نمی شد، و کلأ مسئولیت کاری،را بر عهده نمیگیرد، با اینکه دست،راستم شدید أ 24 ساعته درد میکند، او واقعا من رو درک نمی کنه و بسیار با حرفه ای نیشدار و حرف،از گذشته من رو ناراحت میکنه و در این شرایط سخت من دیگه واقعا تحملش رو ندارم و فکر میکنم چاره ی ما جدایی است، با اینکه دکتر گفته باید اعصابت،آرام،باشه ولی هر،روز از دست،او عذاب می کشم و این،وسط دخترم بسیار،اذیت میشه و واقعا نگران آینده او هستم،، باید چکار کنم؟

از اول ازدواج تا بحال من خیلی