با سلام
دختر 24 ساله ای هستم دقیقا یک ساله با پسر عموم عقد کردم. از اون روزای اول حس کردم دوستم نداره و مهر و محبت واقعی بهم نداره نداره الان دیگه به گزینه طلاق رسیدم اون توی یه شهر دیگه زندگی میکنه برای من وقت نمیذاره مثلا برای دو روز یا یک روز که میاد دیدنم باید بره با دوستاش تفریح و به خاطر من نمیاد اصولا یه روز که اومده بود دیدنم دوستاش داشتن میرفتن تفریح و گفت من باید بره من مخالفت کردم دعوا کردم گریه کردم ولی اون گفت تو هر کاری کن میرم چون دلم اونجاست خلاصه منو تنها گذاشت و رفت .هر روز یک بار بهم زنگ میزنه نهایت پنج شش دقیقه هیچ حرفی واسه گفتن نداریم من از این حالت شدید احساس ناراحتی میکنم و وقتی میگم بیشتر برام وقت بذار بیشتر حرف بزنیم بهونه میاره که سرم شلوغه میگه ما هر دو کم حرفیم میگه مردم بیکارن که دو ساعت با همسرشون صحبت میکنند!مثلا وقتی بعد دو سه هفته میاد تو خلوت اگه ببینتم اکثرا عکس العمل نشون نمیده گاهی اوقات شاید یه کم نزدیکم شه انگار دلتنگ نمیشه خانوادم سخت گیرن اوقات تنهایی زیادی نداریم بعضی وقتها که میاد مثلاً هیچ فرصت با هم بودنی پیش نمیاد هیچ وقت ناراحت نمیشه و در حالی که من غمگین میشم دلم براش تنگ میشه وقتی ناراحت میشم ازش درست براش پیام نمیدم زنگ نمیزنم حالشو نمیپرسم ولی انگار نه انگار بعد که میپرسم اصلا فهمیدی ناراحتم میگه نه! خلاصه هیچی نمیگه سکوت میکنه وقت ازش فاصله میگیرم عکس العمل درستی نشون نمیده مثلا یه پیام خشک و خالی میده حالت چطوره جواب نمیدم هیچ کاری نمیکنه دلیل عصبانیت من نمیپرسه میگه ناراحتی های تو همش بی مورده خلاصه که من به طلاق رسیدم الان یک روز که جوابش ندادم اونم خونسرد تر از همیشه به زودی میخوام حقشو بذارم کف دستش لطفا بگید حق با کیه کار درست چیه؟