سلام شوهرم روز به روز بدتر میشه وقتی حرفمون میشه شروع میکنه به خودمو پدر ومادر فش میده به خانواده ام بی احترامی میکنه. شوهرم با خانواده خودش و فامیل و دوستان و اطرافیانش خیلی خوب و خوش رو و مودبه خیلی بااحترام رفتار میکنه پیش اونا خیلی شوخ طبعه ولی به من و اطرافیانم که میرسه تبدیل میشه به یه ادم مغرور و بد اخلاق و بی ادب و سرد رفتار.در واقع شوهرم خیلی خوب بلده چجوری محبت کنه چجوری مردی باشه که هر زنی ارزوی داشتنشو داره ولی به من که میرسه همه خوبیهاشو میزاره کنار .مثلا به خواهراش اینقدر محبت میکنه که من حسودیم میشه با خودم میگم چرا با من اینجوری نیست در حسرت ذره ای محبت از طرفش هستم وقتی به این کارش اعتراض میکنم میگه تو چشم دیدن اینو نداری که من به خواهرام و خانوادم محبت کنم .همون مردی که مانع ادامه تحصیل من شد حالا خواهراشو میبره تو یه شهر دیگه ازمون استخدامی بدهند کاراشونو میکنه کاری ندارم خواهراش زحمت کشیدن درس خوندن.ولی از این ناراحتم که چرا مانع تحصیل من شد ولی برای اونا ایقدر تلاش میکنه کلا شوهرم ادمی هست که میگه باید توخونه حرف اول واخر مرد بزنه خیلی هم بی منطقه .هیچ اعتقادی به تفاهم و نظر طرف مقابل نداره.من همیشه تسلیم تصمیم های غیرمنطقیش میشم یعنی جز تسلیم راهی ندارم .چندروز پیش طبق معمول بر سر اینکه اجازه نمیداد برم به خانوادم سر بزنم دعوامون شد از اون موقع موبایل و کلید خونه رو هم ازم گرفته .فرقی چندانی با یه زندونی ندارم حتی اون غذایی که میخورم منتشو سرم میزاره از این زندگی متنفرم .باهر کس مشورت میکنم میگه تو اینقدر بهش محبت کن تا خودش پشیمون بشه از کاراش.من چجوری میتونم به ادمی که میدونم از قصد باهام بده محبت کنم چجوری میتونم به ادمی که هزار بار دلمو شکسته محبت کنم چجوری میتونم به ادمی که خودم احساسم خواسته هام هیچ اهمیتی براش نداره محبت کنم.به ادمی که به یه قریبه بیشتر از من احترام میزاره محبت کنم همه میگن تو زنی باید تحمل کنی اون مرده غرور داره .من چون زنم محکومم به این که با این همه بدی و سختی کنار بیام.من به شدت افسرده شدم زود عصبی میشم خیلی از شبها تا صبح خوابم نمیبره حتی جرات نمیکنم بگم بریم پیش دکتر چون میدونم برمیگرده میگه تو یه روانی هستی تو یه ادم مشکل دار هستی البته همین حالاشم اینارو بهم میگه همش هم تحقیرم میکنه.خیلی هم ادم زرنگیه پیش دیگران خودشو یه ادم محترم و موجه جلوه میده .من دارم پای سادگیمو میخورم اون موقع که مجرد بودم خیلی ادم مقید با شرم وحیا سر به زیری بودم با نگاه بی الایش خودم ادمارو میدم تواین زندگی خیلی عوض شدم خیلی از اون ادم که بودم فاصله گرفتم درسته که اون سادگی و بی غل وغشی باعث شد زندگیمو ببازم ولی اون موقع حالم خوش بود .ازدواج واسه من بدترین اتفاق زندگیمه چون همه چیمو ازم گرفت فقط پسر کوچولوی نازمه که منو سرپا نگه داشته.به نظرتون ادامه این زندگی کار عاقلانه ای هست
؟؟؟