مشکل خانوادگی
با عرض سلام و خسته نباشید
یه سره بریم سر اصل مطلب فکر کنم بهتر باشه هم وقت شما گرفته نمیشه هم وقت من
بنده سه ساله که ازدواج کردم، با یه خانم خوب و بی نظیراز خیلی جهات و شاید کم تحمل از خیلی جهات!
همسر بنده از من 6 سال بزرگتر است و هیچکدوممون با این مساله مشکلی نداریم
راستی شاید مهم باشه که الان یه پسر ناز و خوشگل داریم که نزدیک به 9 ماهشه
این از اطلاعات شخصی
حالا مشکل:
پدر بنده یه فرهنگی ساده تک شغله و در حقیقت زندگی عادی و متوسطی داره
ازدواج ما متاسفانه اونطور که همه دختران میخوان پیش نرفت و عروسی ساده داشتیم. ساده نه اینکه بدون رقص و آواز و آتلیه … باشه نه بود اما در حد خوب دقت کنید عالی نه خوب نبود
بذارید چند نمونه بیارم: مثلا سر لباس عروس خب خانم بنده خودش رفت با کلی تحقیق و جستجو ارزونترین لباس عروس رو انتخاب کرد اما مادر من به نظر من بدون غرض و از نگاه همسر من با غرض گفت که یکی از دوستان لباس عروس داره و متاسفانه اون طرف هم خودش طلاق گرفته بود و به خانم من خیلی بر خورد. یا مثلا پول آتلیه و فیلمبرداری خود ما از پولی که برای خانم من جمع شده بود دادیم یعنی پدر من تقبل نکرد و تمام پولی که دوستان آشنایان بنده داده بودند رو پدرم برداشت و جای قرض وقوله رو پر کرد.
از نگاه آقایون شاید خیلی مهم نباشه اما خب حتما تایید میکنید که برای یک زن این موارد خیلی مهمه
این از عروسی
اما شاید مشکل اصلی از جای دیگه شروع شد قبل عروسی و دوران نامزدی. خانم بنده تاکید داشتن که دوران نامزدی با هم باشیم یعنی من همه شب بعد از کار به خونه مادرخانم میرفتم و خونه پدری خودم نبودم. خودم به شدت مخالف بودم و اصلا هنوزم که هنوزه از این قضیه خوشحال نیستم و از بدترین دوران زندگی من بوده. اما چون تحمل ناراحتی ایشون رو نداشتم قبول کردم و حول و حوش 1 سال من 90 درصد روزها و شب ها خونه مادرخانم بودم و 10 درصد خونه خودمون
خب این رابطه عجیب باعث شده بود که اطرافیان هرکدوم به وسع خودشون ! تیکه ای مینداختن که متاسفانه همه از سمت خانواده و دوستان من بود و خانواده و آشنایان خانواده همسر من کلا در هیچ موردی دخالت نمی کردند و حتی با یه لبخند هم ما را به تمسخر نمی گرفتند. اصلا این تفاوت خانواده ها باید بگم مشکل اصلی خونواده ما میباشد
به این دلایل بعد از ازدواج و عروسی رابطه ما با خونواده من به ماهی دوبار تقلیل پیدا کرد و قطعا رابطمون با خانواده خانومم بیشتر شد
به علت تقلیل رابطه ها خب باز حرف و حدیث ها شروع شد و هرکسی از عمو عمه بابابزرگ و … زنگ میزدن یه تیکه مینداختن در صورتی که اگه ما دو ماه هم خونه مادر خانم نمی رفتیم و اصلا فک و فامیل خانم رو نمی دیدم اصلا کسی حرف نمی زد و حتی یک بار هم گله نمی کرد و اتفاقا اصلا انگار اتفاق بدی نیافتده و هیچ فرقی ما واسشون نداشتیم قبل از این دو ماه مثلا
حالا یه چیز جالب این تیکه ها و متلک ها همیشه از سمت خانواده پدری من بوده است یعنی دایی خودم خاله خودم دایی مادرم و … هیچ کدوم حتی یه بار هم یه گله خشک و خالی نکردن و همیشه دقیقا عین خونواده خانمم بودن
اما خانواده پدری من کلا با تیکه راحت کنار میان مثلا خواهر به برادر هم تیکه میندازه مثلا عمه من بیشتر اوقات خونه مادر بزرگ منه و عموی من انواع تیکه ها رو به عمه و شوهر عمه من میندازه و همینطور به صورت عادی تا آخر برید در هر زمینه ای
اما خب این رابطه برای خانم من اصلا تعریف شده نیست و ابدا نمی تونه با این قضیه کنار بیاد
یعنی من بارها سعی در بهبود رابطه خانمم با خونواده خودم داشتم اما متاسفانه این برخوردها باز ایجاد میشد و همه چیز رو از پایه خراب میکرد
یا مثلا یه مورد دیگه اینکه پدرم کلا به من کمک مالی نکرده هیچی و هیچی و من هرچی دارم از تلاش خودم و خانممه. چون اوایل ازدواج کار میکرد و الان باتوجه به مسائل بچه داری و … دیگه کار نمیکنه. من از اینکه هرچی دارم از خودمه خیلی خوشحالم و به خودم می بالم اما خانم همش میگه چرا پدرت مثل پدرهای دیگه کمکت نکرده. هرچی بهش میگم بابا پدر منم هرچی داره از خودشه و پدربزرگ من به هیچکدوم از بچه هاش نداده با اینکه داشته و … قبول نمیکنه. اما جدای از همه این مسائل که گفتم انصافا من از اینکه خودم زندگیمو می سازم خیلی خوشحالم از اینکه با تلاش خودم دارم ذره ذره زندگیمو می سازم واسم خیلی مهمه اما خانمم دقیقا عکس من فکر میکنه و میگه پدرت باید هواتو از نظر مالی داشته باشه اما من خوشم نمیاد و واسم اصلا مهم نیست که اطرافیان چطوری هستن اما خانم فکر میکنه که چون پدرم کمک نکرده من این حرفا رو میزنم من از 18 سالگی و موقعی که دانشگاه قبول شدم کار کردم و از اون موقع یه هزار تومنی هم از پدرم پول نگرفتم با اینکه میخواست بده اما من اصلا نگرفتم و این خصلت که روی پای خودم بایستم رو دوست داشته و دارم حتی هزینه دانشگاه رو خودم می دادم. این رو هم کمک کنید ممنون میشم
به دلیل مسائل ذکر شده اصلا خانم من روی خونواده من بسیار حساس شده و با کوچکترین تماس از سمت اونا زندگیمون به سمت تباهی میره اینکه میگم تباهی واقعا از نگاه من تباهیه
ببینید من به خانم از برگ گل نازکتر نگفتم انصافا نگفتم یعنی از خودشم بپرسید حتی یه بار هم بهش توهین نکردم چه لفظی چه خدانکرده جسمی و ….
اما خانمم از ابتدا یعنی قبل از ازدواج هم بسیار سریع عصبی میشده و بعد از ازدواج هم این خصلت بسیار بد رو همراه خود داره و با یک تماس یا یک حرف بسیار آشفته و عصبی میشه و خیلی شرمندم از اینکه بگم به توهین های آنچنانی و ضرب و شتم بنده و …. میرسه و این اصلا برای منی که به هیچ وجه در قبالش حتی در بدترین شرایط یک هزارم این کارها رو هم نکردم بسیار سخت و غیرقابل باوره
با صحبت های متعدد و طولانی مدت و … کمی بهتر شده یعنی کمی تسلطش داره روی اعصابش بهتر میشه یعنی از اون اوایل ازدواج خیلی بهتر شده و جای شکر داره
با توجه به مسائل گفته شده کلا من نمی تونم با پدرم سر خیلی از مسائل مشورت کنم بازم بهتره یه مثال بزنم: من میخوام یه اسپلیت بخرم و چون شرایط نقدی رو ندارم باید اقساط بگیرم در بابل هم یک نفر هست که شرایط خیلی خوبی میده اما فقط پدرم رو میشناسه و با اون راه میاد باید اون باهاش صحبت کنه یعنی خیلی از اطرافیان که قسطی گرفتن فقط بابت اینکه پشت چک رو پدرم امضا کرده بود بهشون داد و باهاشون راه اومد خیلی افراد بودن. حالا خانم میگه به پدرت نگو که میخوایم اسپلیت بخریم یعنی تمام تلاشش رو داره میکنه از اینجا و اونجا وام بگیریم اما به پدر من نگیم
الان یه ماه و نیم که هیچ پیشرفتی نداشتیم و من دیروز سرخود به پدرم گفتم تا بره و از اون طرف بپرسه که کلا چند قسطه میده و چطوره میشه و …
اما خانمم بسیار عصبی شده و کلا دیروز رو به من زهر مار کرد و هنوز ادامه داره
ببینید شاید خیلی از موارد نگفته شده باشه شایدم کامل گفته باشم اما خواهشا یه راهی پیش روم بذارید از گذشته اگه اشتباهی بوده بگید و راه حل واسه آینده بگید.
ببینید واسه خیلی از زندگی ها شاید این موارد عادی باشه و نمک زندگی به قول قدیمی ها اما من نمی تونم کنار بیام. پدر و مادر من ذاتا آدم بدی نیستن اما خب این رابطه خراب شده و هر روز داره خراب تر میشه
بی صبرانه منتظر جواب شما هستم














سلام
خانمی ۳۲ ساله هستم مدت ۱۰ سال است ازدواج کرده ام همسرم یک سال و نیم از خودم بزرگتر است.تا ۹ سال از ازدواج به داشتن بچه فکر نمیکردیم اما اکنون یک سال است که اقدام به بارداری نموده اما موفق نشدیم.
همسرم در ابتدای زندگی به خانواده اش بسیار مشکل داشت تا حدی که حاضر نشد برایش عروسی بگیرند چون مدام میگفت که پدرش هر هزینه ای برایش میکند منت میگذارد.
خلاصه ما بدون مراسم ازدواج و جشن و… زندگیمان را شروع کردیم.ابتدای زندگی همسرم از خانواده اش متنفر بود و من با تلاش ۷ ساله تونستم نظرش رو به خانواده اش عوض کنم اما اتفاق جالب زندگی من اینه که از حدود دو سال پیش همسرم به کلی عوض شده دقیقا اینطوری بگم که به حدی علاقمند خانواده اش شده که حتی بارها و بارها از اشتباهات اونها در قبال من دفاع کرده و منو مقصر دونسته.
این جربان به شدت منو از زندگی با همسرم سرد کرده اصلا نمیتونم باورکنم نتیجه خوبیهای من به شوهرم این باشه!
الان طوری شده که برگشته به من میگه تو به خانواده من حساس شدی اینطوری نمیتونیم باهم زندگی کنیم!میگم من اگه از اونا بدم میومد چند سال تلاش نمیکردم رابطه ات باهاشون خوب شه.
الان واقعا درمونده و ناتوانم توروخدا راهنماییم کنید.
احتیاج به مشاوره طولانیتر دارم.
مرد به شکل غریزی، برای این که به جنس مخالف نزدیک شود، از او فاصله می گیرد. اگر چنین فرصتی از طرف زن به مرد داده نشود، هرگز از میل شدید خود به جنس مخالف آگاه نمی شود. هنگامی که مرد از زن فاصله می گیرد، پس از مدتی با میلی شدیدتر، به طرف زن برمی گردد و فاصله اش از قبل کمتر می شود. مردها پس از آن که نیازشان به عشق و صمیمت برآورده شد، ناگهان به یاد استقلال گذشته خود می افتند و حس می کنند که شدیدا به آن نیاز دارند. هنگامی که مرد از زن فاصله می گیرد، زن دچار هراس شده، به دنبال اشتباه یا خطای خود می افتد. او متوجه نیست که مرد با این کار، می خواهد نیاز به استقلال خود را تأمین کند؛ سپس ناگهان مرد با عشق و علاقه شدیدتری به سوی زن باز می گردد و پیوسته در میان وابستگی عاطفی و استقلال در رفت و آمد است … پس در مورد شوهرتون کمی صبور باشید
با سلام من خانمی ۳۴ ساله ساله هستم دبیر و مدرک فوق لیسانس دارم. ۱۵ سال پیش با مردی که ۶ سال از خودم بزرگتر و کارمند بانک بود ازدواج کردم آن زمان هر دو دیپلم بودیم ولی یک ماه بعد از ازدواج من تربیت معلم قبول شدم و به تحصیلاتم ادامه دادم. دو سال اول ازدواج من خوابگاه بودم و فقط آخر هفته ها باهم بودیم . و در یک خانه با خانواده همسرم زندگی میکردیم . آنها از اول مخالف ادامه تحصیل من بودند ولی چون من قبل از ازدواج برای ادامه تحصیل شرط گذاشته بودم همسرم نتوانست طبق نظر آنها مانعم شود. سال سوم ازدواجمان که من ۲۲ ساله و سال اول خدمتم بود همسرم به دلیل اختلاس در بانک محکوم به ۸ سال زندان شد و من ضربه بدی خوردم و هرچقدر پدرم اصرار به طلاق نمود مخالفت کردم. همسرم قسم خورد که نقشی نداشته و پول حرامی وارد زندگیمان نکرده و از سادگی او استفاده کردند و این بلا را سرش آوردند و من قبول کردم و به پایش نشستم و در تمام این مدت خانه پدرم زندگی کردم و تمام حقوقم را برای قرضهای همسرم به بانک دادم. خانواده اش حتی به ملاقاتش هم نمیرفتند و مرا مقصر میدانستند و بدترین توهینها را نثارم مینمودند. ولی همسرم هر بار میدیدمش یا تلفن میکرد مدام از آنها بدگویی میکرد و قول میداد که سختیهای این مدت را برایم جبران کند. بعد از ۸ سال برای اولین بار به مرخصی آمد و رفتارش خیلی متفاوت با حرفهایش بود و با خانواده اش ارتباطی صمیمی داشت و مرا تحویل نمیگرفت و وقتی دلیلش را میپرسیدم میگفت ناراحتم که دوباره باید برگردم زندان و این دلیل درستی نبود. او نمیتوانست مدرک و کار مرا ببیند و حسودی میکرد. بازهم در کنار خودش خانواده اش به من توهین میکردند و او مثل همیشه سکوت مینمود. و یکبار برگشت گفت خواهر م گفته همسرت تو را پسند نمیکند چون از تو بالاتر است . رفتارش بسیار بد شده و پرخاشگری میکند قدرت ندارد در مقابل بی احترامی خانواده اش حرفی بزند حتی خانواده اش به خانواده من هم بی احترامی میکنند و او سکوت میکند. خیلی دروغ میگوید و هربار که مرخصی می آید با آنکه قبلش قول می دهد رفتارش اصلاح شود ولی باز همان است و تغییری نکرده. به دلیل جریمه زندانش سه سال هم تمدید شد و الان هشت ماه هم مانده تمام شود . ما فرزندی نداریم و خودم خانه و ماشینی در این مدت با وام و بدبختی تهیه کرده ام و او همش میگوید خانه و ماشین مال توست و از این حرفها و بسیار از خانواده اش حرف شنوی دارد و نمیتواند مقابلشان بایستد و آنها اصلا با من حرف نمیزنند . من هرچه تحمل کردم و به طرفشان رفتم خوب نشدند. و خودم بیشتر بی ارزش شدم . حالا تصمیم به طلاق گرفته ام خواهش میکنم راهنماییم کنید که چه کنم؟
دوست عزیز گرفتن طلاق راه مشخصی داره و باید بدونید طلاق در اسلام و در ایران با مرد خانواده است مگر اینکه شما حق طلاق رو برای خودتون قرار داده باشید … به هر حال شما میتونستید از مورد زندانی همسرتون استفاده کنید و طلاق بگیرید ولی الان که ایشون آزاد میشه … شاید تفسیر قانون توسط دادگاه خانواده فرق کنه … بهتره در این مورد با وکلای حاضر در واحد ارشاد و معاضدت قضایی دادگستری مشورت کنید تا بتونید به راهکاری قابل اجرا برسید
در این مورد میتونید با این شماره مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید
۰۲۱-۲۲۳۵۴۲۸۲
۰۲۱-۸۸۴۲۲۴۹۵
با سلام و سپاس از پاسخ شما. وکالت طلاق دارم فقط مانده ام چه کنم؟آیا ادامه این زندگی به صلاح هست یا طلاق؟ چون واقعا زجر میکشم.
برای جدایی هر وقت که بخوایت میتونید اقدام کنید ولی برای نجات زندگیتون با مشاوری مجرب مشورت کنید چون اگر روزی کار شما به جدایی ختم بشه لااقل پیش وجدانتون خیالتون راحت باشه
سلام میشه مشاوری رو معرفی کنید چون من زیاد در این زمینه شناخت ندارم. ممنون
در این مورد میتونید با این شماره مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید(کانون مشاوران ایران)
۰۲۱-۲۲۳۵۴۲۸۲
۰۲۱-۸۸۴۲۲۴۹۵
۰۲۱-۸۸۴۷۲۸۶۴
با سلام و سپاس از راهنماییتون. اگه میشه مشاوری مجرب رو معرفی میکنید تا در این زمینه باهاشون صحبت کنم . ممنون
در این مورد میتونید با این شماره مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید(کانون مشاوران ایران)
۰۲۱-۲۲۳۵۴۲۸۲
۰۲۱-۸۸۴۲۲۴۹۵
۰۲۱-۸۸۴۷۲۸۶۴
سلام تو دوران عقد هستم اوایل ک همسرم میومد خونمون خانواده ام خیلی حرف میزدن ک چرا هروز میاد اینجا چرا تو اتاق میرین هفته ای دو بار باید همو ببینین الان ک دیگه نمیاد حالا بخاطره کارش اذیتم میکنن واسه دوست باباش کار
میکنه حقوقشم بد نیست من راضیم تا حالا هم هیچی واسم کم نذاشته ولی هروز تو خونمون بحثه ک چرا خودش مغازه نمیزنه نه شرایط عروسی گرفتنو داریم نه مغازه زدنو واقعا نمیدونم چکار کنم خسته م کردن از زندگی سیر شدم تا جاییکه ب مردن فکر میکنن دیگه دوست ندارم خانواده مو ببینم مامانم فقط ب طلاق فکر میکنه خواهشا ی راهی جلو پام بذارین اگه جواب بدین ممنون میشم .
دوست عزیز در این مورد کاری جز به صبوری نمیتونید انجام بدید … تحمل کنید تا شرایط ازدواج شما مهیا بشه … اگر در این مورد مشکلی بود با پدرتون صحبت کنید …میتونید از فردی قابل اطمینان و اعتماد در خانواده برای کم کردن حساسیت مادرتون کمک بگیرید ولی در کل اخلاق مادرتون همینه که هست و باید تحمل کنید تا از این مرحله عبور کنید