باسلام من متولد سال1377هستم و با یک پسر همسن سال خودم مدتی چت میکردم و همدیگرو توی کلاس های درسی مثل کلاس زبان که مختلط بود میدیدم بعد از حدودا 7-8ماه مادر من فهمید قضیه رو من بهش توضیح دادم که رابطه ما کاملا سالم بوده و حتی مادر اون پسرهم مطلع بود و مادرم با مادر اون پسر صحبت کرد و تهدیدش کرده بود و مادرم بعد ازفممیدن قضیه من بارها زد و طی همبن زدن دست من هم شکست الان 1ماه من با ایشون رفتارسردی دارم و مثل قبل باهاش مهربون نیستم و ایشون دائما من تهدید میکنن که اگر مثل قبل باهاش رفتار نکنم قضیه روبه پدرم میگه و پدرم نسبت به من خیلی بی علاقست و بسیار غیرتی و حساس دراین مسائل من الان واقعا سردرگمم و به کشتن خودم خیلی فکرمیکنم اما جرئت لازم ندارم ضمنا من به پسرمذکور واقعاعلاقه داشتم اونم همینطور و قصد ما ازدواج بود و من از کودکیم همیشه مورد خشم و کتک مادرم قرارداشتم و الان این رفتار بیشتر از دردجسمی به من درد روحی واردمیکنه و غرورم وشخصیتم و اینکه به من واقعا ظلم شده رو به دنبال داره من واقعا سردرگمم دلم یافرار میخواد یا خودکشی
- On فروردین ۲, ۱۳۹۵, ۱۰:۱۳ ق.ظ
taniyaa
دسته بندی: مشاوره خانواده
مشکل فردی
،مشکل فرردیبرچسب:
مطالب مرتبط
نمایش نظرها (1)
بله حرف شما صحیح اما مشکل اینه مادرمن خودش رومشاورمیدونه ومیگه من ازهمه عاقل ترم وهمه مادرهایی که من مثال میزنم براشون که روابط خوبی با بچشون دارن رو زیرسوال میبره و فقط کارخودش و روش تربیت نادرست خودش رو توجیه میکنه مادر من کم سن و تفاوت سنیش بامن 18ساله جوری که کسی اصلا باورنمیکنه ما مادر ودختریم اماازنظرعقیده کاملا با من متفاوت ووقتی بهش میگم دوستی سالم چیزبدی نیست و نیازه به من انگ فاسدبودن میزنه و همین حرفاش جلوی برادر13سالم باعث شده دیدبرادرمم نسبت بهم عوض شه شکاک شه و حتی یک بار به من گفت توفاسدی الان مشکل من اینه که مادرم بامن رفتارش محبت آمیزه و قصدصلح و دوستی مثل گذشته رو با من داره اما من رفتارم بااون سرده چون واقعاازش متنفرشدم بااینکه مادرمه اماحتی علاقه ای به دیدنش ندارم ولی اون اصرارداره رفتارش بامن مثل گذشته باشه ومن تمام بدرفتاری ها توهین ها شکنجه ها که ازکودکی تاالان داشته روکناربگذارم و عادر بشم اما من واقعادیگه نمیتونم رفتارشوتحمل کنم ایشون دلیل این کارشو این میدونه که به دلیل اختلافات زیادی که باپدرم داشته بازم طلاق نگرفته و ماروبزرگ کرده که الان من ثمرونتیجه اون باشم به دلیل تنفری که ازازدواج به دلیل ازدواج ناموفق خودش داره از من میخواد ازدواج نکنم کارکنم وتاآخرعمرم بااون باشم و به قول خودش کل دنیارو بگردیم وخوشحال باشه اون میگه من برگ برنده ی زندگی اونم ونبایدهرکاردوست دارم کنم من فقط درمقابل حرفاش سکوت میکنم چون آدمی کاملا غیرمنطقی و فکرمیکنه خیلی عاقله و کسی حق دخالت توکارش رونداره حتی خودم برای زندگی خودم من واقعاکارم شب و روز گریست واقعا مطابق گفته شمابه مشاورنیازدارم اما همونطورکه گفتم مادرم نه من میبره پیش مشاور و نه میزاره باهم بریم و من حتی آزادی بیرون رفتن ندارم واقعا اززدندگیم کلافه ام