مهاجرت
باسلام،زنی 33ساله هستم،چهارماهه باردارم،5سال پیش بافردی کاملامتفاوت ازنظرفرهنگی ومذهبی باخانواده من ازدواج کردم،چون اعتقادات مذهبی من انقدقوی نیست،بعیدمیدونستم مشکلی پیش بیادولی تعصب خانواده من روی مذهب حتی فرعیات،مشکلسازشد،غیرازین موردهمسرمن فرزندطلاق، عصبی،تندخو،بسیارمقاوم دربرابرحرف زور حتی اگه خیلی کوچیک مثل اینکه یکی تورانندگی جلوش بپیچه یاکسی به یه اعتقادش توهین کنه،احترام به بزرگترتاجایی براش مهمه که به قول خودش حرف زورنشنوه،ناسازگارباشرایط زندگی توایران،عاشق سفروخوشگذرونی بادوستان البته متاهلی،عاشق تفریح،به شدت برونگرا،اهل دعواهای شدیدحتی کتک کاری،به شدت گرم،بیزارازدروغ ووعده های الکی و…موقع ازدواج برعکس من که چشمموروی اینده بستموفقط بخاطروابستگی نمیخاستم ازدستش بدم،چندتاشرط برام گذاشت،که به قول خودش من باسیاست اززیرهمشون دررفتم،سیاست من فقط سکوته واون هنوزدرک نمیکنه که این سیاست نیست،ترس ازینه که حرفی بزنه که بهم بربخوره یااینکه گقتی عقیدموصریح بگم توی لجبازی بیفته،که به شدت لجبازه.تواین5سال به قول خودش خیلی برام گذشت کرده،ودیگه اگه ازین خاسته اخرش نمیتونه بگذره،یکی ازقولایی که ازم گرفته بوداین بودکه من دنبال رفتن ازایرانم،منم بدون فکرقبول کردم،باخودم گفتم بالاخره یااون پشیمون میشه یا من موافق رفتن میشم.توتمام این 5سال این خاسته شوتکرارکرده،ولی هرباربه قول خودش پیچوندمش،اینباردیگه زده به سیم اخر،که تصمیمشوگرفته ومیخادبره،به من گفته تومیتونی بیای ومیتونی جدابشی،یه راه دیگه اینکه یک سال خودش بره کارکنه،بعدمن برم.من 11ساله کارمیکنم توی یه سازمان دولتی،کارمودوست ندارم چون استرس اوروعصبی کنندس ولی استقلال مالیش خیلی برام لذت بخشه،البته درامدخوبی هم دارم،ازطرف دیگه خانوادم به هیچ عنوان راضی به رفتن من نمیشن،اگه یه روز بخام برم طردم میکنن،انقدتعصبای الکی توذهنشون هست که به هیچ عنوان هیچکس نمیتونه راضیشون کنه ومن حتی اگه تصمیمم به رفتن باشه تاروزای اخرهیچی بهشون نمیگم چون زندگیموجهنم میکنن،ازطرف دیگه الان پای یه بچه وسطه که ازاول همسرم راضی به داشتنش نبودواخربه قول خودش بخاطرمن حاضرشد واخرین چیزی که منومیترسونه اینه که الان به سیم اخرزده و میگه هرجایی که قبولمون کنن میریم،دنبال ویزای کاریه،مهندس برقه ومیدونم اگه دنبال رفتن بیفته خیلی زودموفق میشه،ولی من بااینکه وضع مالیمون متوسط بود،ولی فکرم ازبابت پول همیشه راحت بودچون خودم درامدداشتم،من مثل اون اروپایاامریکاروبهشت نمیدونم برای همین چشمموبه روی همه چی نبستم،میفهمم که رفتن خیلی سختیاداره،ماخیلی بتونیم موفق بشیم یه زندگی مثل اینجاخاهیم داشت،ومن به رفاه این زندگی عادت کردم،حتی کوچکترین چیزش که وسایل زندگیمه.اخرش اینکه باوجودتمام اخلاقای بدهمسرم طاقت جداشدن ازشوندارم،میدونم ازنظراحساسی داغون میشم،تابحال نذاشتم هیچکی هیچی اززندگیم بفهمه وزندگیم توی چشم خیلیاس،همه ازدورمیبیننوارزوشودارن،من اعتمادبه نفس خیلی پایینی دارم ونمیدونم بعدطلاق میتونم دوباره سرپابایستم یانه؟سرموجلوی همکارام خانواده ام فامیل بلندنگهدارم،یه زندگی جدیدوشروع کنم که میدونم اینباربایدبابرگشت به خونه پدرم باشه که انچنان هم مکان امن وراحتی برام نیس،همونطورکه موقع ازدواج هم خوشحال بودم که دارم ازین خونه فرارمیکنم.به همسرم گفتم من بیام افسرده میشم،میگه5سال بخاطرتواینجاموندم،حالادارم دیوونه میشم،شایدفکرم اشتباه باشه ولی من بایدتجربه زندگی توخارجوداشته باشم وگرنه هیچوقت ازفکرم خارج نمیشه،میگه تو3سال بخاطرمن تحمل کن،اگه دیدم داری افسرده میشی برمیگردیم،ولی زندگی توخارج برامن یعنی خراب شدن تمام پلای پشت سر،وابسته به خانواده ام نیستم،میدونم که حتی طردم کنن اگه یه روزبرگردم دوباره تکیه گاهم میشن،درسته ترس ازگفتن موضوع دارم،ولی این برام مشکل نیس،ولی اگه برم کارموازدست میدم،اصلااطمینانی نیس که بتونم مرخصی بدون حقوق بگیرم،اگه مطمین بودم میتونم یک لحظه هم شک به رفتن نداشتم،یه تجربه برام میشدیاخوشم میومدیانه،از دست دادن کارم یعنی ازدست دادن استقلال مالیم،یعنی ازبین رفتن باقی غرورم.دیشب دیگه بحث کردیموایناروبهش گفتم،میگفت باورم نمیشه توبین کارتومن اونم کاری که دوست نداری،کارتوانتخاب میکنی.درک اینکه من مطمینم خارج ازایران قادربه کارنیستم براش سخته،چون حتی توسفرای خارجی که باهم رفتیم اعتمادبه نفس حرف زدنم نداشتم بااینکه زبانم بدنیست وخوب میفهمم طرف مقابل چی میگه،ومیدونم وقتی برگردم کارخاصی نیس بتونم انجام بدم چون سنم بالارفته وهیچ مهارتی توکارم کسب نکردم،اصولاماهیت کارای اداری اینه،باوجودتمام این حرفاشوهرم بهم یه هفته مهلت داده بهش بگم تصمیمم چیه ومن میدونم ته هر دوراه نابودیه منه.اصلانمیتونم تصمیم بگیرم چکارکنم،ببخشیدخیلی حرف زدم ولی دلم میخاست وضع زندگیموبفهمید،خانم دوستاش همه به راحتی راضی به رفتن شدن واین جای سواله براش چرامن نمیتونم،اوناکاردولتی نداشتن ومیدونستن که میتونن اونجاهم کارپیداکنن،ازطرف دیگه مشکل خانواده هم نداشتنوازطرف دیگه هیچوقت مثل من شک به درستی ازدواجشون نمیکنن،وهیچوقت حتی یه درصدذهنشون به جدایی نمیره.حالامیخام راهنماییم کنید،من سعی کردم زیادبه بچه فکرنکنم نمیدونم خودخاهیه یانه،ولی ازطرفی تاسالم به دنیانیادنمیشه گفت من بچه دارم ازطرف دیگه که نمیخام بعدامنت این تصمیموبه دوش اون بزارم،باتمام این شرایط جداشدن به صلاحمه یارفتن؟من همه تلاشموکردم همسرم ازفکرش برگرده ولی نمیشه،برای همین دراون زمینه جایی برای فکرنمونده،وفقط سه راه پیش رومه:جداشدن،اینکه بزارم یه سال اون تنهابره،یااینکه منم باهاش برم.ممنون که حوصله به خرج میدید














باهمسرت برو اگه دوسش داری …اینجا موندن چه فایده داره ..اینقدم از بی پولی و بی کاری نترس ..ریسک تغییرو دلشته باش یک زندوی اروم و بدون تحول مثه پیرزن پیرمردا خیلی خسته کننده هست ..فقط به شوهرت بگو بهاش میای بشرطی که از نظر مالی تامینت کنه وتو اگه خاستی سرکار بری قولو ازش بگیر اما سازش هم یادت نره ..تو یک بار زندگی میکتی پس مطابق میل خودت زندگی کن نه خانواده ت که تابع یک فرهنگ ودین پوسیده هستند شادباش وبدون زیادی زندگی رو سخت میگیری
در نهایت این شما هستید که باید انتخاب کنید … هیچ کس مثل شما از زندگی حالتون خبر نداره و نمیدونه ایا به نتیجه میرسه یا نه … شما باید بسنجید که زندگیتون رو میتونید به خاطر این فرد تغییر بدید یا خیر …
شما هستید که باید بسنجید آرامش اینجارو میتونید فدای از صفر شروع کردن کنید یا خیر؟ این سوالات رو شما باید خودتون بهش جواب بدید … چون با ازدواجتون برای خودتون مسئولیتی ایجاد کردید که باید نسبت به اون پاسخگو باشید