با سلام و وقت بخیر
من تک فرزند هستم و در خانواده ای بزرگ شدم که سختی زیادی کشیدیم
از لحاظ مادی و هم از لحاظ اطرافیان و….و خوب طبیعتا مادر و پدرم کسی
رو جز من ندارن البته + فامیلایی که حال همدیگرم نمیپرسن
من حالا کاری پیدا کردم و به آینده امیدوار شدم و از طرفی هم علاقه ی زیاد به مهاجرت به کشوری دارم و حتی زبانشونم دارم یاد میگیرم با وجود سختی ها و اضطراب های شدید زندگیمون این امید تنها دلخوشیمه اما مادرم که مثل دوستیم باهم باتوجه به عقیده قوی اسلامیش و وابستگیش حتی نمیتونم بهش بگم و خیلی مخالفه ، من کم کم با این امید مهاجرت دارم به ترسام و… غلبه میکنم و انگار تمام قدرتم رو از اون میگیرم ..حالا من باید چیکار کنم مسائل ما انقدر سخته که تنها ارزومه
از نو شروع کنم و اون کشورو ببینم و اونحا تشکیل خانواده بدم… یه نمونه از مشکلاتمون اینه که برای بیرون رفتن از خونه باید از دست صاحب خانه ی معتاد و دیووانه که طلبکاره یواشکی بریم چند ساله و من اضطراب های شدید و ناراحتی های روحی بسیاری دارم ، راسیتش قبل از این ارزو و دلبسنگی به اون کشور کاملا از زندگی سیر یودم و …… حالا چجوری خانوادمو راضی کنم چجوری به این امید دل ببندم وقتی هر کاری میخوام انجام بدم هم مادرم سختگیری میکنه و نمیذاره و بیشتر تصمیم ها رو خودش میگیره و حالم رو از اینی که هست خراب تر میکنه و زندگی برام بی معنیه
گاهی از ناراحتی نفس تنگی میگیرم و من تازه وارد 21 سالگیم شدم