سوالتو بپرس
X

نوجوونی

ن یه نوجوون ۱۶ سالم که ۵ ساله پیش وارد یه رابطه مسخره شدم..دختر عموم ۵ ساله پیش به من پیام داد که منودوست داره و عاشق منه و من چون درکی از عشق نداشتم و البته که الانم ندادم وارد یه رابطه مسخره شدم که یک سال طول کشید و بعد از یکسال همه چی تموم شد تا اینکه بازم همیم نزدیکیا به من پیام داد و گفت منو دوست داره و ایا هنوز تو هم منو دوست داری؟ منم گفتم که هیچی معلوم نیست و برای این حرفا خیلی زوده ولی اون گفت که من دیگه هیچ گیو نمیخوام و خودمو میکشم و منم مجبور شدم که حداقل وایسه تا چند ساله دیگه تا ببینیم چی میشه .پورم هم فهمید و کاملا مخالفت کرد و گفت امکان نداره چون هم ازدواج خانوادگیه و بیماری ارثی خانواده ما زیاده هم اینکه ما رابطه زیاد خوبی با خانواده عموم نداریم..من الان نمیدونم باید چی بش بگم که بیخیال بشه و کاری دست خودش نده و بتونه این رابطه رو فراموش کنه و بفهمه از اول هم اشتباه بوده ولی اون هیچ جوره قبول نمیکنه و میگه اگه نشه هم تا آخر عمر مجرد میمونه و من احساس گناه میکنم ..هم میدونم اگه ازدواج کنیم زندگی خوبی نخواهیم داشت ولی اون اینو میخواد و میگه اگه تو بخوای میشه.کمکم کنید

Amir81:

نمایش نظرها (7)

  • با سلام خدمت شما دوست عزیز
    در این مورد دقت کنید که شما در سن نوجوانی می باشید و ایشان زمانی در این مورد با شما صحبت کرده اند که رفتارها و احساسات بیشتر بر پایه هیجان می باشد و از نظر رشد عقلی و عاطفی شما هنوز به رشد کامل نرسیده اید.
    دقت کنید که در آینده ایشان می توانند برای زندگی خودشان تصمیم بگیرند و عموما این احساسات در سن شما دوام زیادی نخواهد داشت و به مرور زمان این موضوعات کم رنگ می شود و مسیر شخص عوض می شود .
    بهتر است در آرامش به ایشان بیان کنید که در زمان فعلی مایل به رابطه نیستید و بهتر است تصمیم گیری در این مورد را به زمانی معکول کنید که از نظر رشدی و موقعیت اجتماعی به رشد لازم رسیده باشید و دقت کنید که قولی به ایشان ندهید و سعی کنید که اگر ایشان به این رابطه ادامه دادند شما مشتاقیت نشان ندهید تا به مرور خودشان راحل دیگری را جایگزین می کنند.
    تصمیم گیری در مورد زندگی با خود ایشان می باشد و بهتر است شما مسیر خودتان را طی کنید.

    • مشکل اینجاست که موقعی که من هنوز بچه بودم و اختیار چندانی از خودم نداشتم و به قول شما رفتار ها بر اساس هیجان بوده قول داده بودم که ازدواج کنیم.چند وقت پیش هم گفتم که دوره دوره بچگی بوده و هیچ چیز مشخص نیست و تهدیدم کرد که خودشو میکشه و یا کاری میکنه که هیچ کس دیگه نبینش و خیلی چیز های دیگه منم گفتم که صبر کنه تا اون موقع تا شرایط رو در نظر بگیریم ولی خیلی از مشکلات رو براش توضیح دادم و غیرمستقیم گفتم که احتمال خیلی زیاد نمیشه.من از بعد گناه خیلی میترسم وگرنه اصلا برام مهم نبود دوست ندارم طوری بشه که خدا از این بیشتر از من بدش بیاد.اون هیج جوره نمسخواد قبول کنه که ما واسه هم ساخته نشدیم و اون اصا دختری که من میخوام‌نیست

  • قبلا بهش گفتم و تهدید کرد که خودشو میکشه و با هیچ کس ازدواج نمیکنه و این یه حس گناهی در من بوجود میاره و بیشتر از همه از خدا میترسم که به خاطر این بیشتر از من بدش بیاد..من تو ۱۲ سالگی بش قول دادم ولی الان بش گفتم که احتمالش زیاده که نتونیم ازدواج کنیم و غیرمستقیم بش گفتم که نمیشه ولی اون قبول نکرد.اگه تو آینده بش بگم که نمیتونم باش ازدواج کنم میخوام بدونم که واقعا مقصر کامل منم و گناهش خیلی زیاده یا نه

  • دوست عزیز در این مورد همانطور که توضیح دادم شما در قبال ایشان مسئولیتی ندارید و ایشان باید با توجه بهش رایط برای بهبود زندگیشان تصمیم گیری کنند و حتی اگر ایشان بخواهند خودشان را بکشند که احتمال این موضوع پایین می باشد مگر اینکه مشکل روحی داشته باشند که در این صورت بهتر است به خانواده ایشان بیان کنید احتمال خودکشی پایین می باشد و برای آینده نیز ایشان نیاز است خودشان تصمیم بگیرند و چون این احساسات دوام زیادی ندارد آینده و تصمیمات آن بر عهده خودشان می باشد چون در آن زمان به بلوغ فکری رسیده اند.

  • ممنون از کمکتون ..امیدوارم همینطور که شما میگید باشه واقعا این چند وقته کل زندگیم درگیر این شده بود و خیلی از مشاوره میترسیدم و خجالت میکشیدم ولی شما واقعا کمک کنید ممنون از شما

  • سلام.
    من ی دختر ۱۶ ساله ام.ی دختر داغون.کسی ک سعی میکنه تظاهر ب بیخیالی و شادی کنه ولی هیشکی نمفمه همش تظاهره از درون داغونم و حالم خیلی بده
    دوماهه نمیتونم گریه کنم‌.بغض میخواد خفم کنه ولی نمیتونم گریه کنم
    همه فکر میکنن ی ادم بیخیال و شادم ولی اینطور نیس
    این حال من ب هاطر ی پسره کصافطه
    چن ماه پیش تو مجازی با ی پسر آشنا شدم و برای اولین بار وارد ی رابطه ی علشقانه ی مزخرف شدم باهم بودیم تا خانوادم فهمیدن
    اونموقع بود ک بدبخت شدم خانوادم طوری رفتار کردن ک انگار من ی آشغال کثیفم هی تیکه بهم مینداختن تو خونه زندانی بودم خیلی بد بود خیلی اوننوقعی ک ب حمایتشون نیاز داشتم باعث شدن داغون بشم
    نمیدونم باید چکار کنم. نزدیک ب دوماه هس بی حس شدم انگار آرامشی ک باید داشه باشم ندارم. دلم میخواد گریه کنم ولی نمیتونم ی بغض لنتی میخواد خفم کنه
    واقعن دیگ کم آوردم و دارم دیوونه میشم

    • با سلام خدمت شما دوست عزیز
      دقت کنید که شما در سن نوجوانی قرار دارید و در این سن گرایش به جنس مخالف قابل درک می باشد اما نیاز است که شما دقت کنید که این احساسات زودگذر می باشد و ممکن است رابطه ای که ایجاد می شود با فرهنگ و هنجارهای خانوادگی هماهنگی نداشته باشد و برای شما آسیب هایی به همراه دشاته باشد.
      1. چه چیزی باعث می شود که شما غم و اندوه خود را نشان ندهید؟
      2. تغییراتی در میزان خواب و یا تغذیه شما ایجاد دشه است؟
      3. برنامه روزانه شما چگونه می باشد؟
      4. در زمان فعلی رابطه شما با دوستان و خانوادیتان چگونه می باشد؟
      5. شما می خواهید چه تغییراتی در زندگیتان ایجاد شود؟