سلام
خنم 29 ساله ای هستم که حدود 8ساله ازدواج کردم.
قبل از ازدواج همه چی خوب و آروم بود و منم به همسرم سخت نمیگرفتم و خیلی به کاراش حسا نبودم اما بعد از مدتی فهمیدم که این آقا خیلی به مادرش وابسته اس و حساس. خیلی از مواقع به نا حق از اونا حمایت میکرد و دل منو میشکست. حتی منو کتک میزد اما من بخاطر علاقه ام بهش با کسی درمیان نمیگذاشتم. هیچوقت بابت کارهاش ازم عذرخواهی نمیکنه،برام کادو نمیخره یا هیچ کلام محبت آمیزی نداره. من از درون دارم ذره ذره نابود میشم………
چندوقت پیش مادرش فوت کرد و اوضاع روحیش خیلی بدتر شد وهمیشه با خواهرش درتماسه و بیشتر از من دوست داره با خواهرش هم کلام باشه.
بعد از هرتماس تلفنی هم با من حرف نمیزنه و قهر میکنه. و وقتی کنارش میشینم میگه ازم دور شو حوصلتو ندارم. میگه مادرم تورو دوست نداشت و ازدواج من با تو کاملا اشتباه بوده.(از لحاظ خانوادگی شرایط خیلی خوبی دارم و تک دخترم و دکترا دارمو ظاهر و آراسته و مرتبی هم دارم). هیچوقت کارهای خونه رو لنگ نمیزارم اما همیشه میگه کلفتا هم بلدن این کارو بکنن. شبا ازم دور میخوابه و شاید در ماه بیشتر از 2بار با من رابطه نداره. چندبار با خانوادش ماس گرفتم که کمکم کنن اما بدون علت جواب نمیدن (البته در طی این 8سال هم برام اصلا کاری نکردن و هیچ تماسی نداشتن با ما و فقط با همسرم ارتباط داشتن) خیلی سعی کردم تحمل کنم اما دیگه کم آوردم.باهاش صحبت کردم که بچه دار بشیم میگه از توبچه ای نمیخوام و حرفشم نزن.
با بی توجهیش به من داره منو زنده به گور میکنه اما تحمل جدایی و دوری ازش رو ندارم……………
دست بزن هم داره و بسیار بد دهنه……….
راهنماییم کنید لطفا