با عرض سلام و خسته نباشید من سی سال دارم و حدود هفت سالی هست که ازدواج کردم پنج سال اول ازدواجم خونه مادرشوهرم بودم و بدترین روزای زندگی من اونجا بود در صورتی که توی تمام کارهای من دخالت میکردند و فوضولی بی حد و حساب داشتند و مادرشوهرم خیلی با من بد بود گذشت و ما مستقل شدیم و بچه دار شدیم یه سال که مستقل شدیم و باردار بودم شوهرم خیلی خوب بود و بهترین روزای زندگیم بود چون کسی بهم کار نداشت و شوهرمم اذیت نمیکرد تا بچم به دنیا اومد سرو کله مادرشوهرم پیدا شد و دوباره بداخلاقیای شوهرمم بیشتر شد در صورتی که یه روز خوش نداشتم گیردادن های بی خود و…روزی نبود که روز خوشی داشته باشم و بحث و دعوا نباشه یه مورد مثلا من میخواستم بچم را ببرم آتلیه شوهرم و مادرش قرار داشتن برند جایی و اصلا شوهرم بمن نمیگفت بعد یادمه چون زمستون بود من به اتلیه زنگ زدم که معطل نشم بخاطر بچه گفتم ساعت دقیق بیایم یه ساعت عقبتر بمن گفت و شوهرم بدون اینکه بمن بگه تا گفتم فلان ساعت یه دعوا راه انداخت که با گریه بچم را بردم اتلیه بعد فهمیدم که بخاطر مادرش بوده گذشت تا اینکه پدرشوهرم تو تصادف فوت کرد و این وابستگی خیلی زیاد شده شوهرم چهل روز کامل پیش مادرش موند و اصلا خونه نیومد و چون قبل مسافرت پدرو مادرش پدرش رو ندیده بود عذاب وجدان شدید داشت که من قبلش چرا نرفتم ببینمشون و بدتر به مادرش محبت کرد برا جبرانش الان چهار ماه از فوت پدرش میگذره و بعد سرکار هرجوریه خودشا به خونه مادرش میرسونه اول اون و انجام کارهای مادرشه و خستگی و خواب و داد زدن و دعوا کردن برای من میمونه حتی چندبار دعوا کردیم گفتم چرا میلی خونه استراحتتم همونجا کن که گفته اگه شد طلاقتا میدم که هرروز اونجا باشم دیگه تز دست کارهاش خسته شدم اگه میشه تو را خدا من را راهنمایی کنید ممنون اینم بگم از هرروشی استفاده میکنم ولی فایده نداره مثلا وقتی خونست بچه را میفرستم کنارش غذای خوب میپزم بازم دنبال بهونست که داد زدن و تحقیر کردن من ادامه بده مثلا همش میگه تو خری حالیت نیست احمقی و حرفایی که فقط اعصاب من را بهم میریزه