چرا من اینقدر ناتوان و حقیر و بیچاره و بدبختم؟
میدونین چیه؟ متنفرم از خودم. حالم از خودم به هم میخوره. از این که دخترم . از این که قدم کوتاهه. ۱۹ سالمه ولی صدام هیکلم عین یه بچه ۱۲ سالست. تو مدرسه خیلی اذیتم میکردن همه و بهم میگفتن تو بچه ای. یه بارم که رفتم به مدیرمون گفتم گفت تو یه آدم مشکل داری هستی که به زور اینجا ثبت نامت کردم و منم به خاطر بابام کلی ساکت موندم کل سال تحقیر و اذیت شدم. از سیزده سالگی همینجوری اذیت شدم. به بابامم گفتم و جلو خانواده گریه کردم جلوم هیچی نگفتن ولی بابام میگفت این یکی جیگمونو خون کرده. پیش روانشناس رفتم و قرص مصرف کردم ولی هیچی به هیچی. یه ذره هم که فک کردم فهمیدم خدایی هم نیست که بهش توکل کنم. چه جوری این همه آدم ظالم و ستم کار هستن که همه کاری میکنن و هیچیشون نمیشه؟ با پول دزدی میرن کانادا و بهترین زندگی ها رو دارن؟ خدا یه افسانه هست که آدما ساختن تا با بدبختی هاشون کنار بیان. همه دانشمندای بزرگ مثل هاوکینگ هم خدا رو باور ندارن. این همه نظمی که میبینی اتفاقی نیست؟ کدوم نظم. طبیعتو نگاه کن. پ از هرج و مرجه قوی ها به ضعیف ترا چیره میشن. حالا اینو گفتم که هی نگین به خدا توکل کن و اینا. من ضریب هوشیم ۱۳۵ هست. ولی چه فایده؟ همه میگن درس بخون فلان بشو و چنان بشو . من نمیخوام زندگی و آینده لاکچری داشته باشم. من قدرت میخوام. میخوام بتونم همونجوری که بقیه اذیتم کردن اذیتشون کنم. هر وقت خو انتقامم جوشید همش به خودم برگشت. یه بار تو ذهنم کلی حرف تحقیر کننده آماده کرده بودم که به یه نفر بزنم. هر روز با تمام وجود اون حرفا. حس میکردم و تصور میکردم که دارم اونارو بهش میگم ولی یه نفر پیدا شد همون حرفا رو دقیقا همونجوری به خودم زد. معلما هم همیشه دلشون برام میسوخت. چرا منیه بدبخت بیچارم که همه دلشون باید برام بسوزه تازه اگه مهربون باشن. نه میتونم انتقام بگیرم نه اصلا دلم میخواد زندگی کنم . از درس خوندنم حالم به هم میخوره. دلم نمیخواد بمیرم چون هنوز انتقام نگرفتم. کاش پسر بودم کاش پسر بودم که حداقل میتونستم آدم قدرتمندی بشم و برم دنبال سیاست. ولی نمیتونم چون یه دخترم شانس موفقیتم کمتره از نصف جامعه. نمیدونم چه غلطی بکنم.دلم نمیخواد پزشک شم و برم تو کادر درمان.متنفرم از خودم. من میسوفونیای شدید دارم و تابستونا به خاطر صدای جیجیرک و کولر به سختی و با کلی آرامبخش میتونم بخوابم. نمیدونم چیکار کنم .حتی نمیتونم خودمو بکشم و راحت شم. ممکنه برم یه جای بدتر. از چن نفر که خودکشی ناموفق داشتن پرسیدم. این همه رفتن پیش روانشناس جلسه آخری که رفتم مرتیکه کثافت گفت تو ازواج میکنی و همه چی درست میشه. بعدش فک کرده بد من دوسش دارم. اینقدر من احساس تحقیر میکنم وقتی بقیه مردا فک میکنن دلم میخواد ازدواج کنم. دلم نمیخواد ازدواج کنم. کلفتی یه نفر دیگه رو بکنم اونم بره دنبال اهدافش. حالا یه بار کمکمم کنه همه بهش بگن زن ذلیل. از طرفی تنهایی هم از نظر اجتماعی آدمو آسیب پذیر میکنه. چی کار کنم؟ به هر کیم گفتم با درک وضیعت من به حال خودشون شکر میکنن. نمیدونم چی کار کنم. تورو خدا یکی کمکم کنه. اینقدرم از این و خون زخم خوردم که هیچ وقت دلم خوب نمیشه. نه میتونم خودمو بکشم نه کسایی که اذیتم کردنو نه میتونم درس بخونم. حس کسیو دارم که زیر شکنجه مدامه.














با سلام خدمت شما
دوست عزیز به نظر می رسد مدام افکار منفی و قضاوت گرانه ای درباره خودتان، اطرافیانتان، گذشته تان و دنیای پیرامونتان در ذهنتان پرسه می زنند و با این حجم از افکار ناراحت کننده عجیب نیست که با این شدت احساس ناکامی و غم و خشم را تجربه کنید و احساسات شما در این زمینه کاملا قابل درک است.
آنقدر مطالب را پشت سر هم مطرح کردید و از مشکلات و مواردی که موجب ناراحتی تان شده است را عنوان کردید که خواسته مسئله اصلی شما مبهم ماند که این هم البته نشان دهنده ذهن شلوغی است که دارید و به این ترتیب حتما باید انرژی روانی زیادی را در طی روز مصرف کنید، البته بهتر است بگوییم هدر می دهید.
چرا که تمرکز بر خود مشکلات و فکر کرد درباره اما و اگر ابعاد مختلف مشکل و نشخوار افکار منفی معمولا حاصلی جز حال بد و گیر افتادن در سیکل معیوب افکار و احساسات منفی نخواهد داشت، یعنی وضعیتی که ظاهرا اکنون شما گرفتار آن شده اید.
همه افراد نیازها و خواسته هایی دارند که خودشان مسئول پیگیری آن ها هستند و باید با تعیین اهداف واقع بینانه و دست یافتنی در مسیر تحقق نیازها و خواسته ها و در کل زندگی دلخواهشان، برنامه ریزی کنند و اقدامات موثری در این مسیر انجام دهند.
اگر فکر می کنید بقیه و یا حتی والدین شما باید در خدمت نیازها و خواسته های شما باشند، اشتباه است چرا که آن ها هم مانند شما و هر فرد دیگری متمرکز بر خواسته ها و مسیر دلخواه زندگی خودشان هستند چرا که هر کسی باید در خدمت نیازها و خواسته های خودش باشد.
بهتر است نخست بررسی شود تا مشخص شود این همه خشم شما دقیقا از کجا سرچشمه می گیرد.
مثلا ممکن است به دلیل تاکید و تمرکز بر موضوعات و حوزه هایی باشند که به کل از دایره اختیار اراده شما خارج بوده و هستند و تاکید شما بر این موارد همانند تلاش مضاعف و صرف انرژی و توان برای جابجا کردن دیوار است، هر چه بیشتر فشار بیاورید بیشتر خسته و فرسوده خواهید شد.
مثلا این که ظاهر و قد شما چگونه خلق شده است و یا این که رفتار دیگران چگونه باشد، مواردی نیستند که تحت اراده و اختیار و کنترل شما باشند و شما بتوانید آن ها را مطابق میل خودتان تغییر دهید.
این موارد جزوی از واقعیت بیرونی هستند که اگر نخواهید آن ها را بپذیرید چاره ای جز احساس مداوم و مکرر خشم و ناکامی نخواهید داشت.
خشم و ناکامی به این معنا است که شما خواسته و انتظاری از خودتان یا دیگران یا جهان پیرامونتان داشته اید و برآورده نشده است یا به تعبیر دیگر آن چه در واقعیت می بینید با آن چه تمایل دارید ببینید و می خواستید که وجود داشته باشد، متمایز است و هر چه این فاصله بیشتر باشد احساس ناکامی و در پی آن خشم بیشتر و شدیدتری را هم تجربه خواهد کرد.
حالا به نظر شما چه می شود که یک فرد مدام به در بسته می خورد و مدام به آن چه می خواهد نمی رسد و زیاد این اتفاق رخ می دهد؟
ممکن است این فرد از ابتدا در تعیین خواسته ها و اهدافش دقت نکرده باشد و خواسته ها و انتظارات غیر واقع بینانه و دست نیافتنی را برای خودش مشخص کرده باشد، همان طور که در بالا اشاره شد تاکیدش بر مواردی باشد که اصلا نمی تواند آن ها را تغییر دهد.
احتمال دیگر این است که مسیر تحقق خواسته هایش را نداند و یا به جای تاکید بر خودش و رفتارهای خودش و آن چه خودش می تواند انجام دهد، بر رفتارهای دیگران و عوامل بیرونی تاکید داشته باشد و به نوعی آن ها را مسئول برآوردن این خواسته ها بداند، در حالی که هر کسی خودش مسئول است و باید فعالانه و متعهدانه و با تکیه بر توانمندی ها و منابع خودش برای تحقق خواسته ها واهدافش برنامه ریزی و تلاش کند و اگر مسیر را نمی داند برای انتخاب مسیر درست مناسب خودش از افراد متخصص مشورت و کمک حرفه ای دریافت نماید.
حالت دیگری که وجود دارد این است که اصلا نداند از زندگی خودش چه می خواهد و آن قدر درگیر گذشته و اتفاقات ناخوشایند مختلفی که رخ داده اند باشد که اصلا تا به حال به این که واقعا از زندگی چه می خواهد و چگونه باید این را بداند و برای خودش چشم انداز و اهداف مناسبی تعیین و آن ها را دنبال کند، به درستی و با دقت و تمرکز و به اندازه کافی فکر نکرده باشد.
یعنی چنین فردی فقط ممکن است بداند حالش بد است و آن چه می خواهد نیست و آن چه می بیند نمی خواهد اما نداند تصویرش از خود ایده آلش دقیقا چیست تا بتواند برای فاصله ای که بین خود ایده آل و خود واقعی که اکنون است وجود دارد، چه کند و چگونه این فاصله را کم کند.
درباره هر یک از این موارد باید بررسی های دقیق تر و ارزیابی های لازم انجام شود و هر کدام مداخلات مخصوص به خودشان را خواهند داشت و راهکارهای تخصصی وجود دارند که می توانند در هر یک از این حالات برای فرد راه گشا و موثر باشند.
اما باید تصمیم بگیرید که آیا می خواهید همین مسیر را ادامه دهید و مدام به افکار منفی که به ذهنتان می أیند بچسبید و با آن ها همراه شوید و بدون انجام هیچ گونه اقدام موثری در آخر فقط خشم و ناکامی بیشتر عایدتان شود، یا این که می خواهید خودتان آغاز گر باشید و ببینید چگونه می توانید با انتخاب های بهتری مسیر بهتری را برای خودتان ترسیم و پیگیری بکنید و به جای همراه شدن با افکاری که صرفا مانع شما برای حرکت به سمت خواسته ها و نیازهایتان هستند، در مسیر اهداف و ارزش هایتان گام بردارید و به شیوه موثری با خشمتان و دیگر احساسات ناخوشایندی که تجربه می کنید روبرو شوید تا بتوانید خودتان را اول از همه دوست داشته باشید.
چرا که احساسی که نسبت به دنیا و افراد آن دارید می تواند بازتاب احساس درونی تان نسبت به خودتان باشد و باید بدانید چگونه با شناخت خود ایده آل و دل خواهتان و حرکت به سمت آن، بتوانید اول خودتان را دوست داشته باشید تا بعد بتوانید با دیگران هم ارتباط بهتر و سازنده تری برقرار کنید و به جای قضاوت منفی و خشم و کینه، از مسیر شفقت و همدلی با آن ها و خودتان روبرو شوید و این گونه حال بهتری را تجربه کنید و زندگی برایتان معنا و کیفیت بیشتری پیدا کند.
این امر میسر و ممکن نخواهد بود مگر با عزم و اراده خودتان و این که تصمیم بگیرید متعهدانه و مسئولانه در مسیر بهبود خودتان و تحقق خواسته هایتان حرکت کنید و در این راستا از یک فرد متخصص کمک حرفه ای دریافت نمایید.
ناراحت کننده است که تجربه قبلی تان با روانشناس ناکام کننده و ناموفق بوده است اما بهتر است یکبار دیگر امتحان کنید و این بار خودتان را مسئول بدانید و روانشناس و مشاور صرفا قرار است شما را هدایت و همراهی کنند نه این که شما را نجات دهند و با این دیدگاه وارد پروسه مشاوره و یا درمان بشوید و این بار اجازه و فرصت بدهید تا اثر گذاری آن مشخص شود و به جای رها کردن، مطالبه و پیگیری کنید.
سلام من ۲۳ سالما و دقیقا مشکل همون دختر ۱۹ ساله رو دارم باید گفت پسر بودن کمکی نمیکنه
نه بابا به جنسیت ربطی نداره . به خدا همین مشکلاتی که گفتی رو من تمام زندگیم و درگیریش بودم. همیشه فکر میکردم درست میشه . ولی امسال دیگه به مرز دیوانگی رسیدم . بزار خیالت رو راحت کنم . ما کلا بدبخت آفریده شدیم . هرچی هم دست و پا بزنیم بیشتر تو همین بدبختی فرو میریم . به نظرم درمورش با کسی صحبت هم نکنیم بهتره چون هیچی درست نمیشه بدتر حقیر میشیم . ما آدمایی هستیم که دنیا مارو پس زده . میدونم قبول کردنش سخته ولی همینجوری آفریده شدیم .