من ۲۶ سالم هست و تو یه خانواده ۵ نفری به دنیا اومدم (۳ پسر و یه دختر) که یکی از برادرام ازدواج کرده و یکیشون طلاق گرفته و خواهرم هم ازدواج کرده. من بچه آخر خانواده هستم.
از زمان بچگی پدرم مادرم و برادر بزرگ خانواده رو میزد و من شاهد این زدن ها بودم و استرس ام در طی زمان بیشتر شد و سوشال فوبیای خیلی شدید هم الان دارم به خاطر این استرس ها.
الان که ۲۶ سالم هست (ترم اخر کارشناسی هستم) وضعیت جوری شده که غیر قابل تحمل شده. مثلاً امروز برادرم و مادرم دیروز رفتن سفر و پدرم خانه هست و امروز سرِ چیزای بیخود فحش میده و مشت میندازه به طرف من! منم PTSD داشتم و زمانی بود همه چی به خاطر استرس از یادم میرفت و منزوی کامل شده بودم و حدود ۸-۹ ماهی میشه میرفتم مشاوره و کم کم وضعیت حافظه ام درست شد و کمی استرسم کم شد ولی وضعیت یه جوریه که همش فکر خودکشی میاد به ذهنم. پدرم دائم میاد میره یا به طرف من مشت میندازه یا به طرف مادرم
و مادرم چون پدرم توجهی به خواسته هاش نمیکنه دائم افسرده هست
و برادرم هر یکی دو روز یه بار خلقش عوض میشه یه روز پرخاشگر میشه یه روز خوش اخلاق میشه و یه روزایی با همه تو جنگ هست یه روزایی با همه تو صلح هست و …
خواهرم که ازدواج کرده یه دوره از زندگیش استرس زیادی داشته و اونم چون همسرش توجه نکرده حالت مهر طلبی گرفته و از همه (واقعا همهی ادما)از جمله من متنفر شده به جز این برادرم که طلاق گرفته (چون این برادرم برون گرا هست و احتمالا حالش رو بهتر میکنه) ولی با من خیلی بد رفتار میکنه و هیچوقت خونشون دعوتم نمیکنه و وقتی میگم بیام خونتون همیشه میگه نه.
اون یکی برادرم که ازدواج کرده هم اخلاقش خوب نیست و همیشه چپ چپ نگاه میکنه و من طبق گفته مشاور هر وقت میان خونه ما میرم بیرون تا روبرو نشم.
خلاصه اینکه برادرام بد برخورد میکنن پدرم بدبرخورد میکنه مادر بد برخورد میکنه و هیچ دوستی هم ندارم. خودم دلم میخواد از اینجا فرار کنم ولی خب پولش رو ندارم الان و از طرف دیگه نمیخوام این بی خاصیت هارو تحمل کنم. میخوام که وقتی ارشد تموم شد اپلای کنم ولی حتی دلم نمیخواد بگم یه قرون هم پول بدید.
الان این متنو به سختی نوشتم چون یه نیم ساعت پیش پدرم دقیقا میخواست با مشت بزنه ولی من از خودم دفاع کردم و گفتم ۷۰ سالت هست متوجه شدی یا نه فکر نکنم منم مثل مادرم هستم که بخوای مشت بزنی.
این تو رفتارم با دیگران هم تاثیر گذاشته. من البته آدم مهربانی هستم و هیچوقت به کسی اخم نمیکنم تا زمانی که بهم مرتبا اخم نکنه و توهین نکنه. مثلاً وقتی دانشگاه میرم اونقدر استرس دارم که حتی نمیتونم به صورت استاد نگاه کنم یا همکلاسی هارو نگاه کنم و صحبت کنم. وقتی صحبت میکنم هر چند ثانیه یه بار انگار که حافظه ام پاک شده باشه موقتا مطالب یادم میره(این حالت الان بهتر شده و قبلنا وقتایی میشد کلا همه چی برای چند ثانیه از یادم میرفت و نمیتونستم فکر کنم. یه بار حتی اونقدر حالم بود نمیتونستم اسمم رو به یاد بیارم).
من چیکار کنم. ارشد تهران میرم (یا شریف یا تهران) چون رتبه کنکور ازمایشی ام به دانشگاه تهران میرسید ولی واقعا نمیتونم دیگه تحمل کنم و برای پول به اینا خواهش کنم. از طرف دیگه نمیتونم کار کنم چون هم مدرکی ندارم و هم فول تایم دارم درس میخونم. پدر مادر بالای ۶۵ سال سن دارن و هر دو تحصیلات ابتدایی و پدر به شدت مذهبی ولی من بی اعتقاد به همه چی هستم. یه خاطره بدِ دوستی با یکی از همکلاسی های دختر از سال گذشته هم داشتم که این PTSD رو خیلی شدیدتر کرد (طرف مقابل یه آدمِ به شدت سمی بود و تا الان همچین آدمی رو ندیده بودم)
الان بدنم داره میلرزه از شدت استرس (چیزی که از بچگی تجربه اش رو داشتم). چیکار کنم چطور این وضعیت رو تحمل کنم. اینکه اینا مریض روانی ان شکی درش نیست (همگی بدون استثنا هم قرص اعصاب مصرف میکنن)
نمایش نظرها (1)
پدرم و برادرم و خواهرم که با این همه خشونت رفتار میکنن، مقابل دیگران خیلی با محبت و خوش اخلاق هستن و عملاً خودشون رو دارن برای بقیه خوب نشون میدن. همین الان که دارم این متنا رو مینویسم به سختی میتونم فکر کنم (اگه یه سال قبل بود اصلا نمیتونستم فکر کنم). یه خواهر زاده هم دارم که ۲۰ سالش هست و دختر هست و رفتارش یه جوریه که از جنس مخالفش متنفر هست و خیلی وقتا مثلاً میبینمش با تنفر و یا با بی توجهی برخورد میکنه و وقتی به من نیاز پیدا میکنه اخلاقش بهتر میشه و وقتی من حالم بد هست با خوش اخلاقی رفتار میکنه (حس واقعی من اینه که وقتی حالم خوب یا متوسط هست بدرفتاری داره و وقتی حالم بد هست خوش رفتار میشه). اینم برام عجیبه و حس خیلی بدی میده. خلاصه اینکه همه ی آدمای نزدیکِ دور و برم این طوری سمی ان و من موندم تنها. چیکار کنم مغزم دیگه کار نمیکنه. وقتی هم دعوایی میشه، مثلاً من با پدرم، برادرم و خواهرم و مادرم طرف پدرم رو میگیرن و وقتی با برادرم دعوام میشه، مادرم و خواهرم طرفش رو میگیرن و وقتی با مادرم بحثم میشه بازم طرف مادر رو میگیرن. اینا مریضن شکی درش ندارم ولی چطور این همه استرس رو تحمل کنم ؟ (وقتی هم میرم بیرون مطالعه کنم مثل کتابخانه حالم بد میشه چون آدمای دیگه رو میبینم که استرسشون از من کمتره و اقلا خانواده به نسبت بهتری دارن و یا به کل استرس و اضطرابی ندارن و این حالم رو بیشتر بد میکنه). تنها کسایی که دارم بعضی از استادا هستن که هر از گاهی باهاشون صحبت میکنم و اونا هم توجه میکنن ولی خب نمیشه از یه حد بیشتر بهشون نزدیک شد. دوست هم در این دانشگاه ندارم چون درس نمیخونن و منم رو این موضوع حساس ام و اگه سعی کنم نزدیک بشم خودم هم درس نمیخونم و بی انگیزه میشم. یه فکری به ذهنم رسید ولی نمیدونم کاربرد داشته باشه یا نه. خیلی وقتا مثلا همین الان، پدرم دائم داره غر میزنه و بهونه میاره و سعی میکنه دعوا راه بندازه و اگه جوابی ندم حس برتر بودن پیدا میکنه و حس میکنه کسی حریفش نیست و ادامه میده. چیزی که من فکر میکنم اینه که اگه دیدم حس دعوایی دارن نزدیکشون نشم و همینطوری سرم رو بندازم پایین و درس رو بخونم تا از اینجا برم. بعضی وقتا اینا حالشون خوب میشه، فکر کنم بهتر باشه اون روزا درخواست های مالی ام رو پیش بکشم تا منت زیادی هم نباشه.