سلام من ب تازگی استخدام آموزش پرورش شده و متاهل شده ام.متاسفانه بعد از این ها رفتار خانواده با من عوض شده..ومن آنچنان گیر کرده ام ک گاهی ب فکر این میفتم ک خود را خلاص کنم….من خواهر ناتنی دارم ک دیالیزی است ووپدرم ب خاطر او همیشه ناراحت هست وبه من و برادر و مادرم توجهی نمیکند حتی در طول روز یک کلمه با ما حرف نمیزند.این باعث شده ک مادرم به شدت ب من و برادرم وابسته شود برادرم متاهل بود که متاسفانه و شاید بخاطر یکسری رفتارهای مادرم ک انتظال داشت هر موقع با نامزدش بیرون رود اورا هم ببرد یا ب شدت ب ظاهر نامزد برادرم حساس بود و….طلاق گرفت.من نیز بعدداز قظیه برادرم به شدت استرسی شده ام و دایم فک میکنم نکند نامزدی من هم بخاطر رفتارهای خانواده ام بهم بخورد…مشکلاتم خیلی هست.متاسفانه مادرم ب نامزدم حسودی میکند.زمانی ک میبیند بمن ب او محبتی میکنم انتظار دارد همین کار را هم با او بکنم و مدام بهانه میگیرد.یا مواقعی ک با همسرم ب بیرون میزویم میگوید چزا یکبار نمیگویید من هم بیایم….از طرفی پدر وبرادر در خانه به شدت سرد هستند و یک کلمه صحبت نمیکنند واین مسعله برایم دردسر ساز شده است چون نامزدم تا ب خانه ما می آید انتظار دارد مانند هر خانواده دیگری با او ارتباط بگیرند ولی آنها اصلا با او حرف نمیزنند..
خیلی میترسم….این زوزها به شدت حس خود کشی دارم
از طرفی چون میبینم نامزدم تنها مانده من کنار او مشغول گفت و گو میشوم تا تنهایی را حس نکند ولی مادرم میگوید باید بیایی به من کمک کنی و تو فقط اورا دوس داری…..خسته شده ام…من تازه استخدام شده ام و دوس دارم برای خود پولی پس انداز کنم اما پدر و مادرم با اینک فرهنگی هستند و خود حقوق دارند انتظار دارند ک من خود جهیزیه ام را بخرم و یا پولم را خرج آنها کنم….
مادرم هم مدام بهم کنایه و طعنه میزند مثلا پیش نامزدم میگوید بعد ازدواج بی ادب شده ای و …..که نامزدم ناراحت میشود و فک میکند منظورش اوست….بخدا نمیدونم چیکار کنم..کاش بمیرم
پدرم هم جلوی نامزدم گاهی سر من و سر مادرم داد میزند و من مدتم شرمنده میشوم….
میدانم آخر راهم خودکشی است….
مادرم یکبار سکته کرده و زمانهایی ک مدام کنایه میزند و طعنه وگاهی من ب شدت عصبانی میشوم و میگویم بس کن .سریع میگوید وای قلبم درد گرفت وای تو مقصر مرگ منی..دایما عذاب وجدان دارم…مشکلاتم زیاده ….فعلا همینارو گفتم…
نمایش نظرها (3)
با عرض سلام خدت شما دوست عزیز
شرایطی که توصیف کردید بسیار استرس زا است و احساس استیصال و درماندگی شما کاملا قابل درک است. واقعیت این است که هیچ کدام از ما خانواده خود را انتخاب نکرده ایم و از این گذشته در خیلی از مواقع (شاید اکثر مواقع) شرایطی ایجاد می شود که باب میل ما نیست و اوضاع به صورتی پیش می رود که برای ما نه تنها ناخوشایند حتی آزاردهنده است. با این وجود اگر قرار بود هرکسی با این ناملایمتی ها خودکشی کند، شاید جمعیتی روی کره زمین باقی نمی ماند. با این حال درد و رنجی که متوجه شما هست، خیلی ناراحت کننده است. و اگر حواستان به خودتان نباشد دچار مشکلات زیادی خواهید شد. نکته ای که شاید در این مورد بتواند کمکتان بکند این است که باید برای خودتان شرح مسئله کنید تا ببینید دقیقا با چند مشکل یا سوال یا مسئله روبرو هستید. مرحله بعدی این است که ببینید در این موارد چه کاری از شما ساخته است. گاهی ما تمام انرژی خودمان را صرف یک امر ناممکن یا موردی می کنیم که به هیچ وجه تحت کنترل ما نبوده و نیست، نتیجه این می شود که انرژی ما به هدر رفته و در آخر تغییری در ماجرا رخ نمی دهد. پس نکته مهم در این فرایند (حل مسئله) این است که تشخیص دهید چه چیزهایی تحت کنترل شما بوده و می توانید بر آن تاثیر بگذارید و چه چیزهایی تحت کنترل شما نیست. به عنوان مثال اینکه پدر و مادر ما چه رفتاری داشته باشند آیا تحت کنترل ماست؟ یا اینکه ما در چه خانواده ای متولد شده ایم؟ حالا اگر بخواهیم در این موارد کای بکنیم و مدام ذهنمان را درگیر کنیم چه اتفاقی میفتد؟ احتمالا جز اینکه مدام احساس ناکامی را تجربه کنیم و حالمان خراب و خرابتر شود، دستاورد دیگری برایمان نخواهد داشت. بنابراین خانواده شما با هر رفتار و فرهنگ و شخصیتی، خوب یا بد، خوشایند شما باشد یا نباشد، خانواده شما هستند و این واقعیتی است که دیر یا زود چاره ای جز پذیرفتن آن ندارید. نامزد یا همسر آینده تان هم هرکسی باشد باید با این واقعیت مواجه شود. یکبار برای همیشه والدین و خانواده تان را همانگونه که هست بپذیرید! قدم بعدی این است که حال با همین شرایط موجود، شما برای برآوردن نیازها و خواسته ها ی شدنی و منطقی خود، چه کارهایی از دستتان برمی آید. شاید جایی باید روی خودتان کار کنید تا مهارتتان را افزایش دهید و بیاموزید چگونه با برخی مسائل روبرو شوید. در این زمینه یک درمانگر یا مشاور خیلی می تواند به شما کمک کند و مخصوصا به شما با این سطح از احساس منفی و افکار خودکشی، توصیه می شود که حتما کمک حرفه ای از متخصص مربوطه دریافت نمایید.
سلام من ده ساله ازدواج کردم با شوهرم خوب هستم ولی مادرش خیلی اذیت میکنه وقتی میاد خونه تو یک ماه دوبار میان یه هفته هستن بعد که میخوان برن دعوا میکنن باهام همه حرف بهم میزنن حرف به خانواده خودم حوصلشون رو دیگه ندارم نمدونم چیکار کنم فقط به شوهرم میگم که بیان خونه رفت و امد خودش حدی داره گوش نمیده میگه چیکار کنم منم اذیت میشم جوری شدم که با شوهرم هم دعوا میکنم به خاطر اونا هر چی میخرم دخالت میکنه من چیزی بهش نمیگم تا جایی که بتونم ولی دیگه طاقتم سر میره یه حرفایی میزنم با شوهرم بیرون برم مبگه خستشه نرو بزار بخوابه وقتی لونا اینجا شوهرم اصلا توجه نمیکنه به من میگه روم نمیشه جلو اونا من هم تا ده روز باید صبر کنم اینا برن که توجه کنه به من من و شوهرم غریب هستیم ولی با هم خوبیم تا کسی اذیت نکنه اینا اذیت میکنن هم پدر شوهر هم مادر شوهر همش اسرار داره بیاد خونه ما وایسه به هر بهونه خونشون با ما یک ساعت و نیم فاصله داره میگه بیاین با هم زندگی کنیم بعد من تا چهار سال خونه اونا بودم با دعوا جدا شدم الانم که جدا شدم باز نمیزاره میگه اگه زندگیت دست من بود میدونستم چیکار کنمراهنمایی کنید لطفا
سلام به شما دوست عزیز
قابل درک می باشد که شما بخواهید زندگی مستقل خودتان را داشته باشید اما دقت کنید همسر شما مسئول رفتارهای خانواده خود نمی باشد اما می توانید با مدیریت بیشتر بر رفت و آمدهای خودتان می توانید نتیجه گیری بهتری داشته باشید .
بهتر است اگر دلخوری و یا ناراحتی وجود دارد در احترام خودتان با مادرشوهرتان در میان بگذارید و از سرزنش کردن همسرتان خوداری کنید . سعی کنید مسیر زندگی خوتدتان را در پیش داشته باشید و از تمرکز بر صحبت های ایشان خوداری کنید و سعی کنید در احترام برخورد کنید اما از توجه مداوم که باعث می شود این صحبت ها تکرار شود خوداری کنید.
دقت داشته باشید که زندگی مشترک شما از زندگی خانوادگی شما جدا می باشد و اگر تمرکز شما بر این صحبت ها زیاد باشد زندگی مشترک خودتان را در معرض آسیب قرار می دهید . دقت کنید که آنها رد هرصورت خانواده همسرتان محسوب می شوند و بهتر است از توهین در مورد آنها در مقابل همسرتان هرچند که ناراحت باشید خوداری کنید.