سلام و وقت به خیر
بنده 5 سال که با پسرداییم ازدواج کردم و چهار سال هست که زیر یک سقف زندگی میکنیم. هر دو 29 سالمونه.
مشکلات ما از روابط فامیلی و نامزدیمون شروع شد و طی پهار سال اخیر من هر کاری کردم که حل کنم
مشکلم اینجاست که همسرم بد بینه. منو برای رفتن به خونه مادرم که هفته ای یک بار هست محدود میکنه. و حتما خودشم میاد که نظارت کنه. اگر مهمانی تو فامیل دعوت شیم یا مناسبتی باشه کلا فرار میکنه و نمیره. کلا پی حرفه که فلانی چی گفت. زندگیمونو خراب میکنن ، بسانی حرف در بیاره و….
از طرفی ما طبقه پایین خانه پدر شوهرم زندگی میکنیم.
اونا دخالت مستقیم تو زندگی ما ندارن ولی فکر میکنن هنوز همسرم مجرده. دایم صداش میزنن برای هر کار کوچیکی و … تا جایی که اگر شوهرم خونه باشه برادر شوهرم زنگ خونه مارو میزنه که درو باز کنیم و ….
من اوایل حساسیت نشون میدادم. بعد رابطم رو با خانوادش به حد اعلا رسوندم که از من یاد بگیره اونم به من حساس نباشه. اونم متقابل رفتار کنه و … خیلی گذشت کردم. سعی کردم دنبال حاشیه و حرف نباشم ولی الان مدتیه که فکر میکنم گذشت و فداکاریم شده وظیفه. رابطه همسرم با خانوادش تا حدیه که خودش دوست داره ولی من باید با محدودیت و نظارت برم به خانوادم سر بزنم. ایشون منو خیلی دوست دارن و ابراز علاقه میکنن ولی این در شرایطیه که من مطیع محض باشم. اگر اعتراض کنم بدم
ایشون منو برای یادگیری تو هر زمینه ای آزاد گداشتن ولی نمیدونم چرا انقدر از ارتباط با آدما میترسن و ضعف دارن. منو باور ندارن که میتوونم از پس خودم بر بیام. این گذشت یک طرفه و رفت و آمد و خواسته های مداوم خانوادش واقعا خستم کرده و دنبال راه حل هستم.
بنده یک ساعت با خونه مادرم فاصله دارم. و در واقع از شهر اومدم روستا و احساس میکنم با قبول شرایط برای اینجا زندگی کردن خودم رو بی ارزش کردم. تصورم این بود که قدرم رو میدونن و دو تایی باهم از صفر زندگیمون رو میسازیم وتلاشم رو کردم برای ساختنش ولی حالا فقط سرم منته که هفته یه بار میبرنم به مادر و پدر سالخوردم سر بزنم.
قبلا از راهنمایی شما کمال تشکر رو دارم
با تشکر از