سلام من دختری هستم23ساله خانواده ای معمولی یک خواهر6ساله دارم.قبلا یکبارقرار ازدواجم با پسردایی مادرم بهم خورد ینی خانواده ها به تفاهم نرسیدن با گذشت حدود2سال تاثیر روانی بدی روم گذاشته و هربار با یادآوریش گریه میکنم دختر اصلا زشتی نیستم خواستگار زیاد دارم ولی نمیدانم چرا هیچکدام به نتیجه نمیرسد.10 روز پیش شخصی به من پیشنهاد ازدواج داد و برای درست کردن شرایط و آمدن برای خواستگاری 1ماه وقت خواست من تاکید کرده بودم با کسی دوست نمیشوم و ایشون گفتن نه قصد من جدیه از طرفی خواهرایشون1ماهه نامزدن و خانوادش درگیر خرید جهاز برا او هستن و تحت فشار. این آقا به من گف2ماه صبر کن بعد گف اول باید زمین بفروشم تا خانه بخرم من بدون داشتن خانه نمیایم من گفتم با توجه به سنت انتظار خانه ندارم اما باز حرف خودش را زد من هم گفتم با این اوصاف باید5ماه یا حتی بیشتر در ارتباط باشیم و این میشود همان رابطه دوستی.این حرف من به ایشون برخورد و گف من تمام تلاشمو در این 2 ماه میکنم و میایم حالا دیگر نه پیامی نه زنگی هیچ خبری نیست من واقعا نمیدانم منتظر ایشون بمونم یا نه احساس میکنم کلا بیخیال شده تماس گرفتم گفتم اگر اینطوره به من بگو اما گفتن که نه ولی از طرز صحبت رفتارهاشون واقعا احساس بدی دارم مثل اینکه روش نمیشه بهم بگه منصرف شده نمیخوامم خودمو کوچیک کنم.
فکر میکنم افسردگی گرفتم دایما در حال خودمم بی حوصله ام عصبی ام در خانه همش دعوا میکنم دلم میخواهد گریه کنم دلم میخواد بگذارم هرچه هست را و بروم واقعا خسته شدم و احساس نیاز به کمک کردم و به شما پیام دادم من واقعا احساساتی و حساس هستم حالم اصلا خوب نیست لطفا کمکم کنید