سلام من …. سالمه و تو سن …. سالگی به صورت کاملا سنتی با یه آقای کاملا مقید به اسلام و دین ازدواج کردم بعد از …. ماه عقد کردم و سه سال بعد از عروسی با یک دختر ….. ساله و بخاطر دخالت خانواده همسر از هم جدا شدیم
البته جدایی که به اصرار خانواده همسر بود.
و من چون اصلا دوست نداشتم جدا بشم و دخترم بدون پدر یا با ناپدری بزرگ بشه هر کاری کردم تا زندگیمو حفظ کنم تو دادگاه هر کاری که از دستم برمیومد انجام دادم ولی خلاصه به جایی رسید که اون آقا خودش از زندگیم رفت بیرون.یعنی خودش منو تو خونه مشترکمون تنها گذاشت و رفت خونه مادرش و با اونا زندگی کرد………ماه و تنها با دخترم تو اون خونه گذروندم با اینکه خانوادم اصرار داشتن برم پیش اونا ولی از اونجایی که من نمیخواستم خونمو ترک کنم نرفتم و موندم تو خونه خودم و همش فک میکرم که پشیمون میشه و بر میگرده سر زندگیش اما اون از همون روز اول رفت دادگاه و کارای طلاق رو پیگیری کرد.بعد از …..
خلاصه این رابطه یک سال طول کشید ولی همسر سابقم اصلا روی خوشی به برگشتن به زندگی نشون نداد.و حتی نخواست دخترشو ببینه
به اصرار وکیلم منم راضی به طلاق شدم تا بیشتر از این این پروسه دادگاه آزارم نده.
بعد از جدایی چنان روحیم بهم ریخت که ناخودآگاه اشک میریختمو گریه میکردم
اصلا برام مهم نبود کی کنارمه یا کی داره نگام میکنه یا کجا هستم، تو خیابون تو خونه تو مهمونی ،ناخودآگاه تو فکر میرفتمو اشک میریختم همش دوست داشتم تنها باشم.تنهای تنها
رابطمو با اون پسری که تو دانشگاه باهاش آشنا شده بودم نزدیک….. ماه قطع شد
تا حدی که هر وقت پیام میداد یا زنگی مزد فقط میگفتم میخوام تنها باشم.
اون پسر اوایل دوستیمون بهم گفته بود که شرایطمون اصلا به هم نمیخوره و اصلا نباید هیچ کدوممون به ازدواج فک کنیم منم به خودم اینو قبولونده بودم که اصلا به درد ازدواج با هم نمیخوریم اما انگار اون نتونسته بود اینو به خودش بقبولونه .
بعد از   …….سال دوستی با شرایط بدی که نسبت به خانواده هامن داشتیم و هیچ کدوم اصلا رضایت به ازدواج ما نمیدادند ولی بالاخره موفق شدیم راضیشون کنیم
و اسفند سال قبل با هم عقداون خانواده کاملا مذهبی داشت و من از نظر اعتقادو پوشش معمولی معمولی بودم.
اسم همسر جدیدم ……. هستش و مادرش بخاطر …………….. شده و خونه نشین.از اونجایی هم که دختره من الان …. سال ه شده با هم قرار گذاشتیم من به مادرش خالصانه محبت کنم و اون هم واسه دختر من پدر باشه
اون اینقد به دخترم که اسمش …… محبت کرده که اون اصلا پدر اصلی خودشو نمیشناسه و یادش نمیاد فقط به همسرم میگه بابا و کلا      …..به عنوان پدر قبول داره.من وقتی خونه پدری ……اینا میرم کمک کردنم طوری نیست که بخوام از مادرش نگهداری کنم بیشتر پدرش و خواهرش کارای مادرشو انجام میدن.کمک من در حدیه که بخوام تو غذا پختن یا شستن ظرفا کمک کنم همین.و اینکه بهشون زود به زود سر بزنیم حداقل هفته ای چند بار میریم خونه پدری شوهرم و همین اولین اختلافمونه.و دومیش هم حظور دخترم
وقتی من به زیادی رفتن به خونه شوهرم اینا اعتراض میکنم اونم به حضور ستایش اعتراض میکنه.از این وضعیت خیلی خسته شدم.از یه طرف چون شاغلم و سر کار میرم و بخاطر اینکه همسرم بخاطر راحتیه من ماشین و داده دستم و محل کار اون تو طرحه .تا یه مسیری میرم دنبالش و همین باعث شده چند ساعت در روز بیشتر از تایم کاریم بیرون باشم یا رانندگی کنم و این وضعیت هم واقعا آزارم میده تا اعتراض میکنم میگه خب ماشین دسته از طرفی هم اگه خودم بدون ماشین بخوام برم خونه خیلی طول میکشه .واسه همین مجبورم کنار بیام.وقتی خودم تنها بخوام برم سرکار ساعت ….. از خونه راه بیفتم غروب ساعت …. خونم اما بخاطر همسرم ساعت 7 از خونه راه میفتم و غروب ساعت……معلومه از این حرفا.خلاصه احساس میکنم دیگه آرامشی ندارم
وقتی میام خونه بیشتر وقتا کسله میخوابه
خب منم خستم و کسل ولی مجبورم خونه رو مرتب کنم یا غذا درست کنم
بخدا بعضی وقتا وقته حموم رفتن یا لباس اتو کردن ندارم
منی که همش به خودم میرسیدم مرتب و خوش پوش بودم هیچ وقت بدون آرایش تو جمع نرفته بودم اما الان از خودم بدم اومده
وقت ندارم هیچ کاری بکنم
یه لباس میخوام بخرم هزارتا گیر بهم میده
کوتاه نباشه
بدن نما نباشه و هزارتا حرف دیگه که آخرش باید زیر چادر بپوشی
وقتی نمیتونم یه ظاهر خوب داشته باشم و بقیه رو میبینم چقد خوش تیپ میگردن و من چی بودم و الان چی شدم دیوونه میشم
خودش هر لحظه تیپ میزنه و با ظاهر مرتب میره بیرون اما کافیه من یه ذره به خودم برسم ….
از این رابطه خسته شدم
اومدم خودمو از چاله انداختم تو چاه
میگه عاشقمه دوسم داره ولی انگار اسیر گرفته
کل زندگی من شده برم سرکار بیام خونه یا خونه خودمون یا خونه باباش همین
حتی نمیزاره با فامیل باشم
یا با دوستام
میگه با زنموهات میگی میخنده
پس نمیخواد بری خونه مادر بزرگت
شما بگید من چیکار کنم؟
چه خاکی تو سرم بریزم؟
نه کسی و میبینم نه هیچی
حتی با تنها دوستم اس امسی حرف میزنم گیر میده
میگه چقد با دوستت حرف میزنی
چی میگی
حالا همشو خودش بعدا میخونه ها
ولی همون لحظه جواب میخواد
خسته شدم
الان …..ماهه از زندگیه جدیدمون میگذره ولی روزی صد بار آرزوی مرگ میکنم
نه راه پس دارم نه را پیش
تورو خدا راهنماییم کنید
میگم بریم مشاوره نمیاد میگه هر کس باید خودشو اصلاح کنه
اما همیشه من باید کوتاه بیام
بخاطر طلاق لعنتی همیشه باید کوتاه بیام ولی خوب حس میکنم که افسردگی شدید گرفتم حتی چندین بار خواستم خودمو بکشم